خانه / مجید قیصری

مجید قیصری

چرا از جنگ می‌نویسم؟

تازه نامزد کرده بودم. عید سال هفتاد و سه. اردیبهشت ماه بود. فصل عاشقی که من نمی‌دانستم. مثل خیلی از چیزهایی که نمی‌دانستم. اولین هدیه‌ای که به خانم دادم کتاب‌هایی بود که در کتابخانه‌ام داشتم. کتابی تازه برای او نمی خریدم. به اندازه‌ی کافی کتاب‌های خوانده و نخوانده داشتم که بخواهم هدیه بدهم، تازه کتاب‌ها برمی‌گشتند پیش خودم. دو سر …

ادامه نوشته »

درینا رود نیست

تازه از سفر برگشته‌ام. از مارش میرا. خسته از راه‌پیمایی سه روزه. از جاده‌ی مرگ که به جاده‌ی صلح تغییر نام داده. برای پاک کردن حافظه‌ی تاریخی هر ملتی، اولین کار تغییر دادن نام کوچه‌هاست. تغییر دادن کتاب‌ها، قهرمان‌ها، جشن‌ها و عزاها. مسافری سرگشته‌ام با چمدانی گمشده. زنگ می‌زنم فرودگاه؛ می‌گویند نگران نباش، پیدایش می‌کنیم. وقتی داشتم فرم گم شدن …

ادامه نوشته »

دوستت داریم را با صدای بلند بگوییم

دستم می‌لرزد که بنویسم فرنگیس روزت مبارک؛ چرا که می‌دانم بیش از من، همیشه مادرم این کار را می‌کرد. انگار فرنگیس دختر که نه، مادرِ مادرم بود. می‌گویم بود، چرا که مادرم قبل از عید خوابید. به خواب رفت. اوایل اسفندماه ۱۳۹۵؛ روز تولد خانمم. مادرم را روی شانه‌های مادرش خواباندیم. جایی که ۴۵سال قبل، در قطعه‌ی سه، ردیف چهل‌وچهار …

ادامه نوشته »