خانه / الهه زمان وزیری

الهه زمان وزیری

به آدم لبخند نمی‌زد

یک ماه قبل از این‌‌که از تهران برگردیم، آمدیم دنبال خانه. بی‌تجربه بودیم. سال قبل هم که در تهران خانه اجاره کردیم، شوهرم به چند بنگاهی سپرده بود و بعد هم جایی را پسندید و چند تا عکس فرستاد و ما هم گفتیم: «خب!» جهیزیه را بار زدیم و بردیم تهران. به قول پدرشوهرم: «برای یک اصفهانی، اثاث‌کشی یک زلزله …

ادامه نوشته »

منهای سرکشی

دستهای خالی‌ات را پنهان میکنی عقب کاسه سفالی. کاسه را با سر انگشت‌های اشاره و شصت جلوتر می‌آوری و باز دست‌هایت را پنهان می‌کنی. همان‌جا عقب کاسه سفالی. آب درون کاسه تکان خورده‌است. سایه روشن نور چراغ‌های کوچه که از پنجره سرک کشیده و صورت به صورت آب گذاشته‌اند، لرزیده است. دلداری‌شان می‌دهی. «چیزی نیست، نور بود. نلرزید، آب بود!» …

ادامه نوشته »

پنج‌شنبه‌های خورشیدی

دستش را روی کمر و شانه‌هایش حلقه کرد و او را بیشتر به خودش چسباند. انگشت‌هایش را روی موهای نرم او حرکت داد. حتما باز هم خواب دیده‌بود که نیمه‌شب نشسته‌بود روی تخت و با چشم‌های بسته، ناله می‌‌کرد:  «بابایی، بابا، … بابا کجاست؟!» – مامانم، بابایی میاد، بابایی تو را دوست داره، خیلی زود میاد. محکم گرفته‌بودش توی بغل. …

ادامه نوشته »