خانه / غسان کنفانی

غسان کنفانی

پیراهن دزدی*

سرش را بالا گرفت. همان لحظه سعی‌کرد جلوی فحشی را که می‌خواست از دهانش بیرون‌بپرد، بگیرد؛ عصبانیتش ابرهای سیاهی بود که مثل قطعه‌های پازل جمع و سپس پاره‌شد. می‌دانست باران امشب پایانی ندارد. این یعنی او نخواهد‌خوابید. پس همچنان دست به بیل خواهد‌ماند تا راهی بازکند که آب گل‌آلود را از اطرف چادر بیرون‌بریزد. کمرش به باران سرد عادت‌کرده‌بود؛ این …

ادامه نوشته »