خانه / اجاره نشینی

اجاره نشینی

خطر در پناهگاه

  می­‌گفت: «آدم روی سرمایه نباید بنشیند.» خانه نداشتند. پول‎هایشان در جریان بود. می‎آمد و می‎رفت. حتی حساب بانکی هم نداشتند. حتی اسم طلبکارها و بدهکارها را هم ثبت نمی‎کرد. پول می‎آمد و می‎رفت. تا روزی که هواپیما سقوط کرد. یکهو طلبکارها آمدند با رسیدهایشان و کارخانه رفت. کارگاه‎ها رفت. پول رهن خانه­‌ی چهارصدمتری خیابان دولت رفت. هیچ پولی دیگر نمی‎آمد. …

ادامه نوشته »

اسباب‌کشی*

اسباب‌کشی (اثاث‌کشی؟) کردیم. همین یکی دو روز تعطیلی آخر هفته. وسط بدبختی تمام‌نشدنی پایان‌نامه و همه‌چیز. پدر و مادر و خاله‌ها آمدند کمک و اسباب‌ها هی رفت توی کارتون و دوباره آمد بیرون و خلاصه حالا خانه یک سر و شکل حداقلی دارد برای زندگی. مانده اتاق کتاب‌ها، گریه‌ام درآمد بس‌که هی چیدم‌شان تو کارتن و هی تمام نشدند و …

ادامه نوشته »

خانه به خانه، کو به کو*

اتفاق خاصی نیفتاده بود؛ فقط دیگر ورودی خانه به حیاط باز نمی‌شد، با حیاط بسته می‌شد. اسباب‌کشی از یک خانه شمالی به جنوبی، آن هم بعد از سی سال. اما زن‌دایی افسردگی گرفت. روزها تا ظهر خواب بود. بیدار که می‌شد، پیامک می‌فرستاد دایی از بیرون غذا بگیرد. در عوض شب‌ها تا صبح غلت می‌زد. رفت پیش مشاور. گفتند برود …

ادامه نوشته »

به آدم لبخند نمی‌زد

یک ماه قبل از این‌‌که از تهران برگردیم، آمدیم دنبال خانه. بی‌تجربه بودیم. سال قبل هم که در تهران خانه اجاره کردیم، شوهرم به چند بنگاهی سپرده بود و بعد هم جایی را پسندید و چند تا عکس فرستاد و ما هم گفتیم: «خب!» جهیزیه را بار زدیم و بردیم تهران. به قول پدرشوهرم: «برای یک اصفهانی، اثاث‌کشی یک زلزله …

ادامه نوشته »

یک جای دیگر

وقتی آن روز صبحِ شهریور، بابا زنگ زد و گفت یک خانه‌‌ی دیگر هم هست، حامد رفته بود بنگاه تا قول‌نامه‌ی خانه‌‌ی رو به باغ ملی را امضا کند. خانه‌‌ی خوبی بود ولی سر این‌که می‌تواند خانه‌‌ی ما باشد یا نه، خیلی دل‌‌دل کرده بودیم. من در مورد همه‌‌ی قسمت‌‌هایش فکر کرده بودم و یک هفته‌‌ی تمام، روز و شب …

ادامه نوشته »

خانه‌ی عنکبوتی

دنیایی که با رویایمان می‌سازیم، نقطه‌ی پایانی است بر واقعیت‌های ناپسندی که در زندگیمان جاری است. دور و برم را نگاه می‌کنم، از لابلای وسایل، یک کارت ویزیت تبلیغاتی را پیدا می‌کنم و می‌گذارم لای صفحه‌ای که خوانده‌ام. کتاب را داخل کارتن می‌گذارم و دورتادورش را با چسب محکم می‌بندم. آن‌قدر محکم که یک وقت رویاهای مرده‌ام از آن بیرون …

ادامه نوشته »

گرچه این خانه هم از آن تو نیست

حناق گرفته بودم انگار. یک کلمه نمی‌توانستم حرف بزنم. شب شده بود. شب شلوغ «شهران». شب دیوانه. ماشین‌ها داشتند پشت سر هم بوق می‌زدند. در هر دقیقه ده­‌ها ماشین از کنارم رد می‌شد و از توی هر کدامشان صدای آهنگ و خنده‌ای می‌آمد که نپرس. تهران همیشه همین­‌طور است. اما منطقه‌ی «شهران» کمی شرایطش فرق می‌کند. اینجا مسیر دخترها و …

ادامه نوشته »