خانه / پرونده

پرونده

تردید در وجود داشتن یا نداشتن بعضی اعضای یک جامعه

غلامرضای فیلم مادر علی حاتمی با بازی اکبرعبدی را به خاطر بیاورید که با تمام دردسرها، دل رحمی‌ها، مهربانی‌ها و احساساتش -مثلا در جایی که پشت در ایستاده و بعد از وارد شدن مادر چادرش را بو می‌کشد- در فیلم حضور داشت. فیلم «حوض نقاشی» مازیار میری را که روایت یک زوج عقب مانده‌ی ذهنی و درگیری آن‌ها با فرزند …

ادامه نوشته »

پیامبری که معجزه نداشت

یازدهمین بچه‌اش همین چند روز پیش مرده بود و حالا من داشتم توی یکی از لیوان‌های تپل و قدکوتاه آشپزخانه‌ام برای او شربت آلبالو درست می‌کردم. حالا دیگر آن خبرنگار سه چهار سال پیش نبودم که عطیه برای حرف زدن با من به دنبال بهانه‌ای برای اعتماد کردن باشد. چند دقیقه قبل از این که زنگ در خانه را بزند …

ادامه نوشته »

کروموزوم اضافه به روایت دیگران

بار روایت سندروم داون روی دوش مادرهاست. مادرها از همه‌چیز فرزند چهل وهفت کروموزومی‌شان می‌نویسند و تمام توان‌شان را به کار می‌گیرند تا صدای فرزندشان باشند. با نوشتن همدیگر را پیدا می‌کنند و قوت قلب هم می‌شوند. خیلی‌هایشان کتاب نوشته‌ و چاپ کرده‌اند. کتاب بعضی‌هایشان در لیست پرفروش‌ها، تاثیرگذارترین‌ها و تقدیرشده‌ها رفته‌است. من یک سیر کامل در دنیای سندروم داون …

ادامه نوشته »

کشف هویت پنهان

واژه‌ی معلولیت در فرهنگ و باور و گفتمان رایج ما با علم روانشناسی گره خورده‌است. گو اینکه جواز سخن گفتن از آن تنها به دست همین علم بوده و صرفا باید راهکارهایی درباره‌ی چگونگی برخورد با معلولین به ما ارائه بدهد. در جنبش‌های اجتماعی سده‌های جدید، معلولیت بار سیاسی و حقوق بشری هم پیدا کرد، جایی که هر دو نهاد …

ادامه نوشته »

معلول، عضو مصنوعی روایت

«کجا می‌ریم بابا؟» توما، معلول ذهنی_جسمی، هربار که سوار ماشین پدرش ، لویی فرونیه، می‌شود، به طور خستگی‌ناپذیری از او می‌پرسد. جواب هرچه که باشد، آن «همیشه کودک» باز این سوال را بی‌وقفه تکرار می‌کند. این پرسش بنیادین «ژان‌لویی فورنیه» است که همچون یک ترجیع‌بند، مکررا از دهان توما بیرون می‌آید: «کجا می‌ریم بابا؟»   فورنیه می‌گوید: «این سوالی است که …

ادامه نوشته »

دنیای شلوغِ آقای متفاوت

«دَس، دَس… آقا صدا دستا رو نمی‌شنوما… دُختر پاشنه کفش طلا… جواب جواب، دَس…» نورهای وسط سالن می‌چرخیدند و رنگ‌هایشان عوض می‌شدند. دو نفر روبه‌روی هم بالا پایین می‌پریدند. چند پسر جوان، چند سال برگتر از ما، جلو و عقب رفته و سینه‌هایشان را می‌لرزاندند. دست‌های کوچکِ سجاد از شدت ضرباتْ سرخ شده بودند؛ شبیهِ سنج‌های زرد دسته‌مان در محرم. …

ادامه نوشته »

شش ساله شدنت مبارک خانه ی من

دخترخاله چند ماه بعد از اعلام شواهد و قراینی که بر مادر بودنش گواهی می‌‌داد غیب شد؛ غیب شدن نه به معنای گم شدن و هرگز پیدا نشدن، بلکه به معنای محو شدن از جمع‌‌های خانوادگی و شرکت نکردن در میهمانی‌‌ها و دورهمی‌‌های فامیل. این غیب شدن نه تنها حضور فیزیکی او را دربرمی‌‌گرفت، بلکه او حتی از هر گونه …

ادامه نوشته »