خانه / پرونده / داستان در آینه‌ی هزارتکه

داستان در آینه‌ی هزارتکه

در رمان شب ممکن با یک روایت واحد با پنج راوی مختلف روبه‌رو هستیم: سه راوی درگیر ماجرا، یک راوی دانای کل که زیاد هم دانای کل نیست و یک راوی اصلی و بی‌طرف. داستان در پنج فصل تعریف می‌شود که می‌توان هر فصل را جداگانه مورد مداقه قرار داد و در نهایت کل اثر را نقد کرد.

در فصل اول، شاهد معرفی و شخصیت‌پردازی قهرمانان رمان در قالب داستانی عاشقانه و اعمالی دیوانه‌وار و غیر عرف رایجیم. با توجه به توضیحات، شاهد شکل‌گیری یک مثلث عشقی پنهان هم هستیم که در عین حال عجیب است؛ چون احساسات هر سه نفر به نوعی شبیه به هم و به‌دور از رقابت رایج و کلیشه‌ایِ این‌طور مثلث‌هاست. از طرفی، ریتم تند یک شب پرماجرای زمستانیْ داستان را جذاب‌تر می‌کند. راوی با اطلاعات قطره‌چکانی خواننده را دنبال خود می‌کشاند و برای کار، داستانی را که شروع به تعریفش کرده درست در بزنگاه قطع می‌کند و روایت و داستان جدیدی را به موازات داستان قبلی شروع می‌کند تا هم زوایای پنهان شخصیت‌ها را بیش‌تر معرفی کند، هم نوعی تعلیق ایجاد کند. به نوعی، قصه‌گویی در هزار و یک شب را به‌یاد می‌آورد. شاید نوع امروزی‌ترش سریال پربیننده و مهیج لاست باشد و بعید هم نیست نویسنده از سریال محبوب و پربیننده‌ی آن زمان، که تقریباً از لحاظ تاریخی با نگارش کتاب هم‌زمان بوده، اثر گرفته باشد.

در فصل دوم، بازی‌های تکنیکی، روایی و فرمی راوی آغاز می‌شود. راوی در فصل دوم نویسنده‌ای است که دست به خودافشاگری می‌زند و تکنیک‌های خود را رو می‌کند، شاید از این جهت که خودش هم دچار سردرگمی است و نمی‌داند این کتابْ رمان همسر سابق نویسنده‌اش است یا رمان هاله یا رمان خودش. اولین ضربه در فصل دوم به خواننده می‌خورد، زمانی که مازیار هاله و سمیرا را عزیزترین مردگانش می‌خواند. در فصل دوم، باز هم مانند فصل اول، مرز واقعیت و خیال معلوم نیست و خواننده خود باید انتخاب کند که کدام واقعه را واقعی بداند.

در فصل سوم، هاله داستان را از pov و زاویه‌ی دید خود روایت می‌کند و تقریباً خط بطلانی می‌کشد بر هر آنچه تا به حال خوانده و دریافت کرده‌ایم. شوک دیگر وارد می‌شود و تصویری که مازیار از خود در دو فصل قبل ساخته با یادداشت‌های مازیار از وقایع فرومی‌ریزد و این بار هاله مدعی می‌شود که مازیار و سمیرا مرده‌اند. دیگر خواننده به این نتیجه می‌رسد که همه در حال دروغ‌گفتن‌اند و نمی‌داند به کدام راوی می‌شود اعتماد کرد و من را به یاد فیلم مظنونین همیشگی، ساخته‌ی برایان سینگر، می‌اندازد و در واقع این‌چنین به طعنه‌ی نام کتاب پی می‌بریم که همه چیز ممکن است. این امکان که هر کدام از راوی‌ها درست بگویند همان‌قدر است که همه دروغ بگویند. حتی مکان‌ها هم جابه‌جا گفته می‌شوند، چه برسد به خصوصیات آدم‌ها، شخصیت و حتی کارشان. در واقع، در یک عدم قطعیت زیرکانه به‌سر می‌بریم و وضعیتی که به واسطه‌ی این رمان در آن گرفتار شده‌ایم شاید مصداق این جمله‌ی فیلسوفانه باشد که «حقیقت همچون آینه‌ای هزارتکه است که هر کس تکه‌ای از آن را دارد فکر می‌کند که همه‌ی حقیقت متعلق به اوست و حق را به خود می‌دهد».

هاله‌ای که در فصل اول می‌بینیم یک زن اثیری است که کنترل‌کننده و رهبر رابطه‌اش با مازیار و سمیراست. در فصل دوم، مازیار در نقش راوی سعی در نشاندن خودش در جای یک روشنفکر و استاد دانشگاه دارد. در فصل سوم، با حقیقت مازیار و هاله روبه‌رو می‌شویم و تنها کسانی که نقششان عوض نمی‌شود سمیرا و سارا معتمدی هستند. در فصل چهارم، راوی سمیراست و چیز دندان‌گیری به ما نمی‌دهد و در فصل آخر، ضربه‌ی نهایی و ناکداون‌شدن خواننده رخ می‌دهد، وقتی که می‌فهمد همه‌ی این‌ها زاییده‌ی تخیل نویسنده‌ای است که به اصرار دوستش، که مدیر هتل شیان است، برای رهایی از هفت سال ننوشتن به هتل آورده شده تا با آشنایی با آدم‌هایی که در هتل هستند ــ مازیار جوانبخت استاد دانشگاه و همسر ویراستارش سارا معتمدی، بابک جامه‌دار فیلم‌نامه‌نویس خانم‌باز، تیمسار اجلالی و دخترش که توی یک ماجرای گروگان‌گیری دست داشته و دخترکی خیابانی که روی تختی از سرما کز کرده و سمیرایی که فقط اسمش برده می‌شود و خودش حضور ندارد ــ داستان عجیبی شکل بگیرد که مزه‌ی گس آن، که همان‌قدر که شیرین است به تلخی می‌زند، تا مدت‌ها در ذهنمان بماند.

همچنین ببینید

زن بی‌پایان

نگاهی به حیات ادبی مارگارت اتوود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *