خانه / شعر / دوشنبه‌های نقد شعر/ کشف‌های‌ خواندنی، شهودهای دست‌نیافتنی

دوشنبه‌های نقد شعر/ کشف‌های‌ خواندنی، شهودهای دست‌نیافتنی

درباره‌ی مجموعه‌شعر «پذیرفتن» گروس عبدالملکیان

اشاره. آقای ضیاء‌الدین خالقی در دوشنبه‌های نقد شعر، به سراغ گروس عبدالملکیان رفته است و از چرایی «پذیرفتن» شعرش می‌گوید.

۱

هستند و بودند بسیاری از شاعران که به‌واسطه‌ی سیاسی‌بودن، صدای درخشان و جذابی‌داشتن، حضورِ مدام در مجالس و محافل و نشریات، صاحبِ نشر و مجله و صفحاتِ معتبرِ ادبی‌بودن، خوش‌تیپ‌بودن، چاپ هر ساله‌ی کتاب و… یا به‌واسطه‌ی متفاوت‌ بودن مشهور شدند و در نهایت نیز به اندازه‌ی قد و قواره‌هایی که در هر زمینه داشتند، شناخته یا ناشناخته ماندند. سوءتفاهم نشود؛ احمد شاملو هم همه‌ی این امتیازات را داشت؛ و وقتی گذر زمان همه یا اغلبِ‌ این امتیازات را از او گرفت، او در شعر، باز همان احمد شاملو باقی ماند؛ چرا که او ریشه در محبوبیتش داشت، نه شهرتش!

   گروس عبدالملکیان هم بعضی از امتیازات برشمرده را دارد؛ بسیاری از شاعران هم قطعاً محروم از بعضی از آن‌ها نیستند. اما بسیاری، تمامِ هستیِ شاعری‌شان را با همین امتیازات و ویژگی‌های ظاهری پوشش می‌دهند و تأمین می‌کنند؛ و لابد از این‌همه نعمت خشنودند و بعضاً خوشبخت! اما شاعرِ واقعی تنها زمانی این‌همه را احساس می‌کند که شعرِ شبانه‌اش به دنیا آمده باشد. پس او حبیب می‌شود و شعرش محبوب! و خوشبختی شاعر در همین دایره‌ی کوچک تعریف می‌شود که برای او به قدرِ یک دنیا قیمت دارد! حال اگر مابقیِ خوشنودی‌ها هم بود، چه بهتر!

 گروس، ثروت اصلیِ خودش را ـ شعرش را ـ از راهِ خلوت‌های شبانه و تجربه‌های روزانه به دست آورده است و ثروتِ فرعی را لابد از راهِ طبیعی و شخصیتِ متینِ خودش؛ حتی اگر این دومی را از راهِ خودنمایی‌های معمول و آرتیست‌بازی‌های مرسوم هم به دست می‌آورد (که نیاورد)، باز به نوعی به محبوبیتش می‌افزود. چون مخاطبانِ شعر، اول باید شاعربودنِ شاعر را باور کنند. وقتی هم که باور کردند، آن‌وقت شما برو با کلمات یه‌قُل‌دوقُل بازی کن، کسی خُرده نخواهد گرفت؛ چراکه تو اصل و جوهره‌ی خود را نشان داده‌ای. ازاین‌رو، او بازی‌های تو را نوعی از رهیافت‌های شاعرانه خواهد پنداشت که بالطبع از غیرِشاعر برنمی‌آید.

   اینک جامعه‌ی ادبی و جماعتِ شعرخوان، گروس را به‌عنوانِ یک شاعرِ نوگرایِ مدرن که آرام‌آرام این جایگاه را به دست آورده، باور کرده است. حال اگر امروزه عده‌ای صرفاً به این دلیل که گروس با جریانِ ساده‌نویسی همراه است و مروّجِ آن، بر او بتازند و بر شعرش تازیانه زنند که هان! او دیگر دوستداران و مخاطبانی دارد که زیبایی را از منظرِ خود می‌شناسند، نه غیر!

   من قصدِ رد یا دفاع از جریانِ ساده‌نویسی را ندارم؛ چون از جزئیاتش چیزی نشنیده‌ام که بدانم؛ پس اگر درباره‌ی ساده‌نویسی خوب یا ساده‌نویسیِ سطحی و بد حرفی زدم، تصور خودم از آن بوده که حتما به رأی و دلیلی نیز استوار خواهد بود.

۲

مجموعه‌شعرِ «پذیرفتنِ» گروس عبدالملکیان را نشرِ چشمه در سالِ۱۳۹۳ در ۹۵صفحه با ۳۸شعر به چاپ رسانده که در عرضِ ۳سال، یعنی تا سالِ۱۳۹۶ به ۱۴چاپ رسیده است! عجبا! آن هم در زمانی که تیراژِ  کتاب‌های خوب ۵۰۰نسخه است. این نبودِ توازن نشانه‌ی بحران و راه‌گم‌کردگیِ مخاطبانِ شعر است. بحران، گاه نشانه‌های خوبی دارد؛ یکی از آن نشانه‌ها این است که هنوز در این بحران، عده‌ای از شاعران تیراژهای بالایی دارند! مثلِ امروز! باید کم‌کم منتظرِ زمانی بود که سلیقه‌ها تنوع پیدا کنند. اگرچه حتی در شرایطِ مطلوب هم تیراژِ کتابِ همه‌ی شاعرانِ درجه‌یک ممکن است نزدیک به هم نبوده و از هم فاصله‌ داشته باشند.

   از مارکز پرسیدند: «می‌خواهی به کجا برسی؟» گفت: «به جایی که کورتازار رسید.»

   حال این زمانی است که در آمریکای لاتین و اسپانیا، تیراژِ کتاب‌های مارکز ۳میلیون نسخه است و تیراژ کتاب‌های کورتازار ۵۰۰هزار نسخه!

   تو خود حدیثِ مفصل بخوان از این مُجمَل.

۳

به یاد ندارم که شعرهای گروس عبدالملکیان به‌جز شعرِ سپید بوده باشد؛ و دفترِ شعرِ سپیدِ «پذیرفتن» نیز در سادگی‌های خود آرامند و عمیق و گاه آن‌قدر ساده که اعماق و آرامی‌اش در پرده‌هایی از شفافیت پوشانده شده‌اند که تنها به چشمِ مخاطبِ حرفه‌ای می‌آید؛ اما مخاطبِ معمولی، آن را سطحی‌نگری و سطحی‌نگاری می‌پندارد. مثلِ این شعر:

   «رویَم را برمی‌گردانم/ و نیمی از جهان را از دست می‌دهم.»

   این‌که این شعر ساختارش به قصار می‌ماند، درست اما شعربودنش را نمی‌توان انکار کرد. در واقع بهتر است بگوییم بیش‌تر به شعرهایی می‌ماند که بینِ  معمولی‌بودن و ناب‌شدن، روی لبه‌ی تیغ راه می‌رود. از آن تیپ شعرهایی‌ست که اگر در سلیقه‌ی فرهنگیِ مخاطب جای بگیرد، ناب، بلکه ناب‌تر می‌شود، زیرا ابهام و ایهامِ در سادگیِ هایکوگونه‌ای شناور است؛ یک‌نوع هایکوی ایرانی؛ کمی هم شبیه به شعرهای نابِ بیژن جلالی، به‌خصوص آن‌جا که می‌گوید:

   «دستانم را باز گذاشته بودم/ و نمی‌دانستم اقیانوس را در آغوش کشیده‌ام!»

   برخلافِ شعرِ ذیلِ گروس که روشن‌تر است و انگار با همه‌ی ایهامش، حرفِ بیش‌تری برای گفتن دارد! یعنی روشنی و وضوحش در ابهامش نهفته است؛ یک نوع ابهامِ روشن!:

   «آخرین پرنده را هم رها کردم/ اما هنوز غمگینم/ چیزی/ در این قفس خالی هست/ که آزاد نمی‌شود.»

   اغلبِ شعرهای کوتاهِ گروس ویژگی‌های خود را دارد که بر دو نمونه از آن‌ها شرحی کوتاه نوشتیم؛ شعرهای کوتاهی که موجزند و شرح‌های کوتاه و بلندِ خود را می‌طلبند؛ شرح‌هایی که از فرم‌ها و ساختارهایی کم‌وبیش متنوع و ساده خبر می‌دهند؛ تنوعی که پای هرکدامِ‌شان یک کشف خوابیده و از شهودی ناگهانی و اتفاقی می‌آیند. اما تعدادی از شعرهای غیرِکوتاهِ گروس، مطوّلند؛ به این شکل که معمولاً با سطرهای متوسط و معمولی شروع شده، ادامه یافته و به پایان می‌رسند؛ مثلِ شعرِ «تاختن»:

   «تنهاتر از آنم/ که واقعیت داشته باشم/ به خیابان می‌روم/ و ساعت‌ها در خودم قدم می‌زنم/ از تو/ تنها خاطره‌ای مانده است/ که امشب/ چون اسبی زینَش می‌کنم/ به آن می‌تازم وُ/ از استخوان‌هایم بیرون می‌زنم/ اسبی/ که ردِ سُم‌هایش بر دشت/ سطری‌ست/ که در دوردست، شعر می‌شود.»

   «رَدِ سُمِ اسب بر دشت» سطری‌ست که تا پایانِ خودش، توانِ در انتظارگذاشتنِ مرا برای دیدنِ یک مکاشفه‌ی ناگهانی و زیبا نگه می‌د‌ارد اما وقتی از کشف درمی‌ماند، خود را و کلِ شعر را با کلمه‌ی «شعر» خلاص می‌کند. یعنی فقط خلاص می‌کند تا شعری را نیمه‌کاره رها نکرده باشد؛ مثلِ شاعرانی که گاه نمی‌دانند برای پایان‌دادنِ شعر به چه باید متوسل شوند؛ پس با واژه‌ی «عشق» یا «دل» و اخیراً هم با کلماتی نظیرِ «شعر یا «رؤیا» که واژه‌های بسیط و گسترده‌ای هستند که برای مسیردادنِ ذهنی و کلی به هر شعری آماده‌اند! «شعرِ آخر» هم شباهتِ بسیاری به نوع و جنسِ شعرِ «تاختن» دارد.

   و گاهی نیز شعر با سطرهایی زیبا و قوی شروع شده، ادامه یافته و به پایان می‌رسد؛ سطرهایی که دستِ‌کمی با نقطه‌ی شهودیِ شعر ندارند؛ مثلِ شعرِ «جنگل»:

   «چشم‌های بسته، بازترند/ و پلک، پرده‌ای‌ست/ که منظره را عمیق‌تر می‌کند/ بُگذار/ رودخانه از تو بُگذرد/ و سنگ‌هاش در خستگی‌ات ته‌نشین شوند/ بُگذار/ بخشی زنده از مرگ باشی/ و ریشه‌ها به اعماقت اعتماد کنند/ جنگل،/ تنها یک درخت است/ که در هزاران شکل/ از خاک گریخته است.»

   البته این شکل از کار، متنوع‌تر از دو نوعی است که گفته آمد؛ در صورتی که در دفترهای اولِ گروس، به شعرهایی برمی‌خوردیم که تقریباً یکسره مطوّل بودند؛ اما آن‌گونه شعرهای مطوّلی که در پایانِ شعر، تمامِ آن زیاده‌گویی‌ها را به کشف و شهودِ جمع‌آمده در دو سه سطرِ پایانیِ شعر ‌پیوند می‌داد. یک شکل از این نوع کار نیز مِتُدَش را از داستان‌نویسی گرفته است. یعنی داستانی و روایت‌گونه شروع می‌شود و ادامه می‌یابد تا به نقطه‌ی پایانی که می‌رسد، تمامِ آن نثرگونگی را نیز (که گاهی سطرهایی از آن کمتر دچارِ نثر یا نثرزدگی می‌شوند) در تلاقی با یکی دو سطرِ آخر، تبدیل به شعر می‌کند؛ مثل شعرِ «میزِ به‌هم‌ریخته» و… یا شعرهایی که در چنین شرایطی (که گفته آمد) چندان تبدیل به شعر نمی‌شوند، مثل شعرهای «خُرده‌های تاریکی» یا به شعر نزدیک می‌شوند، در صورتی که حرفِ آخرشان بیش‌تر به ابراز و بیانِ یک تجربه می‌ماند و سطرهای نثرگونه‌ی قبلی ناگزیر باید با این تجربه تلاقی کند؛ مثل شعرِ «شعری برای صلح» که در ذیل می‌آید:

   «با لوله‌ی تفنگ چای را هم‌می‌زند/ با لوله‌ی تفنگ جدول را حل می‌کند/ با لوله‌ی تفنگ فکرهایش را می‌خارانَد/ گاهی هم/ روبه‌روی خودش می‌نشیند/ و ترکش‌های خاطره را/ از مغزش بیرون می‌کِشد/ در جنگ‌های زیادی جنگیده است/ اما حریفِ تنهایی‌اش نمی‌شود/ این قرص‌های سفید/ کم‌رنگ‌ترش کرده‌اند/ آن‌قدر که سایه‌اش بلندتر می‌شود/ می‌رود، برایش آب می‌آورد/* / باید قبول کنیم/ که هرگز/ هیچ سربازی/ زنده از جنگ برنگشته است.»

   و شعری که با نثر شروع می‌شود و ادامه می‌یابد و در نهایت در دو سه سطرِ آخر، تمام نثرگونگی و نثرگونگی بعضاً شاعرانه‌ی ماقبلش را نیز یک‌جا به شعر تبدیل می‌کند؛ و آن شعرِ «شخصیت» است که همراه با شعرِ «جنگل»، جزو دو سه شعرِ برتر این دفتر نیز محسوب می‌شوند؛ شعری که در عینِ سادگی در بیان و زبان، مثلِ شعرِ «جنگل» و چند شعر دیگر، دارای کشف و شهود است. اینک شعرِ «شخصیت»:

   «شخصیت‌هایی در من‌اند/ که با هم حرف نمی‌زنند/ که همدیگر را غمگین می‌کنند/ که هرگز دورِ یک میز غذا نخورده‌اند/ شخصیت‌هایی در من‌اند/ که با دست‌هایم شعر می‌نویسند/ با دست‌هایم اسکناس‌های مُرده را ورق می‌زنند/ دست‌هایم را مُشت می‌کنند/ دست‌هایم را بر لبه‌ی مبل می‌گذارند/ و همزمان/ که این یکی می‌نشیند/ دیگری بلند می‌شود، می‌رود/ شخصیت‌هایی در من‌اند/ که با برف‌ها آب می‌شوند/ با رودها می‌روند/ و سال‌ها بعد/ در من می‌بارند/ شخصیت‌هایی در من‌اند/ که در گوشه‌ای نشسته‌اند/ و مثلِ مرگ با هیچ‌کس حرف نمی‌زنند/ شخصیت‌هایی در من‌اند/ که دارند دیر می‌شوند/ دارند پایین می‌روند/ دارند غروب می‌کنند/ و آن یکی هم نشسته است/ روبه‌روی این غروب، چای می‌خورد/ شخصیت‌هایی در من‌اند/ که همدیگر را زخمی می‌کنند/ همدیگر را می‌کُشند/ همدیگر را/ در خرابه‌های روحم/ خاک می‌کنند/* / من اما/ با تمامِ شخصیت‌هایم/ دوستت دارم.»

   و حرفِ آخر این که دفترِ «پذیرفتن»، جزو مجموعه‌های خوبِ انگشت‌شماری‌ست که در چند سال اخیر، علاوه بر خواندنی‌بودن، اغلب دارای کشف و شهودند. و این نشان از آن دارد که سراینده‌اش ذاتاً شاعر است و سعی می‌کند کمتر از شعرهای غیرِشهودی و غیرِالهامیِ خود را به دستِ مخاطب برساند. و این نیز یکی دیگر از رمزهای شهرت و محبوبیتِ اوست.

 

همچنین ببینید

توصیف‌های شاعرانه

پرفروش‌های شعر/ تحلیلی بر مجموعه‌‌ شعر «حفره‌ها» اثر گروس عبدالملکیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *