خانه / روایت / داستان خون خدا/ یازدهم و دوازدهم؛ دور روایت از بَعدِ واقعه

داستان خون خدا/ یازدهم و دوازدهم؛ دور روایت از بَعدِ واقعه

شب روضه

روایت اول به قلم فاطمه بهروزفخر

همه‌جا بوی اندوه و غریبی می‌داد.  انگار خاک غربت بر دشت پاچیده بودند. غربت، زمانی فزونی گرفت که لشگریان هر کدام برای غنیمت چیزی پیشی می‌گرفتند و سهم کسی پیراهن بود و انگشتر. آن‌که دلش تاریکی بیشتری داشت به‌قصد انگشتر سیدالشهدا(ع) آمد. نگین انگشتر چنان توی چشم‌های تارگرفته‌اش بزرگ به‌نظر رسید که با شمشیر انگشت حسین فاطمه را، همان انگشت‌هایی را که قرآن را ورق زده‌اند همان انگشت‌هایی را که برکت داشته‌اند، بُرید. همه‌جا روضه بود. روضه تمامی نداشت؛ وقتی زنان اهل بیت، بی‌پناه و بدون یاوران‌شان، گوشه‌ای از بیابان، سوگ تنهایی و غربت‌شان را گرفته بودند.  پناه‌شان، مردان‌شان، برادران‌شان روی خاک بودند. لاله‌وار. از گوشه‌گوشه خیمه‌ها صدای بی‌قرار زنی می‌آمد. دختری سه ساله غربت بر سر گرفته بود و بهانه‌ی بابا را می‌گرفت. مادری گهواره خالیِ نوزاد شش ماهه‌اش را تکان می‌داد و با اشک‌هایش طولانی‌ترین لالایی مادرانه را زمزمه می‌کرد. کنار همه‌ی مصیبت‌هایی که گذرانده بودند، ناامیدی و ندانستن از فردا، اندوه دیگری بود که به جانِ لحظه‌های زنان داغدار حرم اهل بیت افتاده بود. کسی نمی‌دانست چه در انتظارشان است و فردا کدام مصیبت برای‌شان رقم می‌خورد. نه‌تنها تمامی اهالی خیمه داغدار و روضه‌خوان بودند، اهالی آسمان نیز دست بر سر گذاشته و مصیب‌زده می‌گریستند. حواریون در غرفه‌های بهشت نالان بودند و صدای فرشتگان از میان طبقات آسمان شنیده می‌شد که در عزای خونِ خدا بودند و بر دشمنان باطلش نفرین می‌فرستادند. صدای ندبه جن و انس از همه‌جای تاریخ شنیده می‌شد.

ام‌سلمه رسول خدا را در خواب می‌بیند با چهره‌ای محزون و غمگین؛ درحالی‌که قدری غبار بر سر و روی مبارک‌شان به‌چشم می‌آید. ام‌سلمه بی‌قرار می‌پرسد: «چه چیزی سبب این‌همه حزن و اندوه شما را فراهم کرده است؟» پیامبر می‌فرمایند: «از برایِ حسین. فرزندم حسین کشته شده و من در حالِ حفر قبر برای او و یارانش هستم.» ام سلمه آخرین جمله رسول خدا را می‌شنود و با هراس از خوب برمی‌خیزد. به‌سراغ شیشه‌ای می‌رود که در آن خاک کربلا بوده. چشم می‌دوزد به شیشه. می‌بیند که از خاک سرزمین بلا، خون فواره می‌زند و رنگی سرخ دارد.

شب یازدهم را باید نزد او گذراند. او که سرور و سالار شهیدان است و در روایات‌های زیادی تأکید شده است که مشتاقان آن حضرت، شب یازدهم را درحالی‌که لباس حزن بر تن دارد و جز ذکر مصیبت و اندوه چیز دیگری بر زبان‌شان جاری نیست، کنار قبر آن حضرت بگذرانند. مشتاق حضرت و آن‌که دل در گروِ وفاداری داده است، باید اندوهش به‌قدری باشد که انگار در صحرای کربلا بوده است. که انگار ندای هل من ناصر ینصرنی امام را شنیده و حالا دارد به کشتگان در راه حقِ خاندان رسول خدا می‌نگرد. عزادار این‌چنینی انگار که به حضرت زهرا(س) پیوسته است و با اندوه و اشک‌هایی که از سر تضرع و بی‌قراری بر گونه‌هایش جاری می‌شود، رغب ائمه علیهم‌السلام را جلب کرده است.

مالک جهنی از امام باقر(ع) نیز نقل می‌کند: کسی که امام حسین (ع) را در روز عاشورا زیارت کند و تا شب نزد وی باشد، در‌حالی‌که بسیار گریسته است، با ثواب هزاران حج، هزاران عمره و حضور در هزاران جنگ به‌همراه پیامبر صلی‌الله خداوند را ملاقات می‌کند. همچنین حدیث جابر جعفری از امام صادق به این اشاره دارد که هر کس حسین علیهم‌السلام را در روز عاشورا زیارت کند و تا شب نیز آنجا سپری کند، مانند کسی است که پیشاپیش او به‌شهادت رسیده است.

======================================================

شب بیداری

روایت دوم به قلم میثم امیری

القصه؛ خورشید عاشورا در غضب غروب کرد. سرانجام جماعت پیکر حسین را بر زمین رها کردند. به خانه رفتند. دشمنان خوش‌حال وانمود می‌کردند و ساکتان بی‌تفاوت. حتّی آن که زینت از دختران حسین می‌ربود اشک می‌ریخت و خود را فریب می‌داد که اگر «من چنین نکنم، دیگرانی هستند که چنین کنند.»
شب صبح قیامت بود روز دهم و امّا چه شبی. وانمود کردن کنار رفت. وجدان به خواب رفته بیدار شد. همه دریافتند که چه کردند. از قیس که قطیفه حضرت را غارت کرد تا جعونه که لباس جنگ را تا گروهی دیگر از درندگان که کمان و حلّه‌ها را. اوّلین ندا را امّا شاید آن نابه‌کاری شنید که خواست آخرین پوشش حضرت را از بدن مطهر جدا کند. او صدای فاطمه را شنید که نفرین کرد «کور باشی» ناجوانمرد. در امالی صدوق آمده است که فرد کور شده نقل می‌کند که چشمش رفته است و دست‌ها و پاهایش افتاده است و از دعای مستجاب هیچ باقی نمانده برایش مگر آتش.
شب یازدهم شب دریافتن بود. گویی خطاکاران اصرار داشتند جنایت را مرتکب شوند تا به پستی‌اش پی ببرند. یکی اما دوست حسین بود و فرزندانش. شب یازدهم ام سلمه می‌شنید که همه اهل آسمان قاتلین حسین را لعنت می‌کنند. می‌گریست و از گریه‌اش همسایه‌ها در مدینه بیدار می‌شدند.
دیگر کسی که خواب می‌دید ملعون بود. دید آتشی از دیواره‌های قصر زبانه می‌کشد و به سویش می‌تازد. معلون فریاد می‌زد خاموشش کنید. صدایی بلند می‌شود: «ای ملعون به کجا فرار می‌کنی؟ اگر آتش این‌جا به تو نرسد، در آخرت به تو خواهد رسید.» ملعون دیوارها را آغشته به خون می‌دید.
نباتات هم بیدار شدند. دعبل از جدّش روایت می‌کند که مادرش درختی را دیده بود که به برکت وضوی پیامبر جان گرفته و میوه داده بود. با رحلت پیامبر میوه درخت کم شد و با شهادت علی آن درخت میوه نداد تا این که از ساقه‌اش خون جوشید در شب یازدهم. شبی که صدای ناله و گریه از آسمان به زمین خاموش می‌رسید.
همه به مصیبت آگاه شده بودند. ابوالحسن کنیزی داشت که بسیار روزه می‌گرفت و شب زنده‌دار بود. عربی نمی‌دانست؛ حتّی به کلمه‌ای. به نبطی سخن می‌گفت. وحشت‌زده برخاست و شهقه می‌زد: «ای اباالحسن مرا دریاب.» گفت: «چه شده است؟» کنیز به لرزه سخن می‌گفت: «دعای خود را خواندم و خوابیدم. دیدم بر دروازه‌ای از دروازه‌های شهر ایستاده‌ام. مقابلم اتاقی پاکیزه و رُفته‌شده پیدا بود. در باز بود و می‌توانستم آن تمیزی و سفیدی را ببینم و زنانی را که در آن ایستاده بودند. اشاره کردند داخل شوم. اتاق و زنی زیباتر از آن تا به امروز ندیده بودم. همه عزت بود سیمای زن. جلبابی سفید به تن داشت. بر دامانش سر مردی بود به سرخی در آمده. پرسیدم شما که هستید؟ گفت: فاطمه‌ام و این سر پسرم حسین است. در حیرت بودم. فاطمه شعری را به من آموخت.» ابوالحسن به کنیز گفت: «آن شعر چه باشد؟» کنیز گویی عرب زاده شده باشد گفت: «ای چشمان در عزای حسین جاری شوید…»
شبِ یازدهم، شب بیداری همه عالم بود؛ اما به چه بهایی؟ بهاء این بود که بیابان‌گردها دیدند که اجساد مردان روی زمین افتاده است. و البته که چون ماه می‌درخشند با بدری در میان.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هفتم؛ «جوانان بنی‌هاشم بیایید»

منزل هفتم، مقتل مقرم؛ روایت جنگاوری یاران امام حسین (ع) است و شهادت حضرت علی‌اکبر؛ نوشته شکوفه محمدی‌منش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *