خانه / داستان / روشنفکران مدت‌هاست کاریزمای خود را از دست داده‌اند

روشنفکران مدت‌هاست کاریزمای خود را از دست داده‌اند

هرایی عنوان جدیدترین رمان سعید تشکری، نویسنده و نمایش‌نامه‌نویس خراسانی، است که در کمال گمنامی در انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شده است. نویسنده در این رمان، که دومین اثر او در فضای رویدادهای معاصر و به‌دور از تاریخ است، داستانی را در حاشیه‌ی ارادت به خواهر امام رضا (ع) نوشته که می‌توان از آن به منزله‌ی یک داستان بلند تراژیک یاد کرد. به مناسبت انتشار این رمان با وی به گفت‌وگو نشستیم:

جناب تشکری، برای من در مواجهه با هرایی بیش از هر چیز سوژه قابل‌توجه بود. با شروع خواندن حس ‌کردم ــ و البته هنوز هم این حس را دارم ــ که خط اصلی روایت به نوعی کلیشه‌ای است، اما کلیشه‌ای که‌ خوب تراش خورده و قابل عرضه و توجه شده است. پس، شاید بهتر باشد اول از همه درباره‌ی این سوژه و چرایی نوشتنش از شما سؤال کنم، از شمایی که همیشه در انتخاب سوژه‌ها بسیار بدیع و متفاوت عمل کرده‌اید.

تشکری: «شکسپیر می‌گوید ما از جنس رؤیاها هستیم. در زمان‌های دور که سینما رونق داشت و پول هم کم بود، هر محله یک بچه‌ی خوب‌حرف‌زن داشت که پول خرد جمع می‌کرد و می‌رفت سینما و فیلم می‌دید و برای بقیه تعریف می‌کرد. اما شرط داشت: تعریف‌کننده یا نقال وظیفه داشت فیلم را در دو ساعت تعریف کند؛ یعنی او باید «روایت خودش» را می‌کرد. به باور من، تاریخ تیتر است و نه حتی موضوع. کنش هم نیست. مثل کاوش در یک زیگورات است.»بیاییم یک بار دیگر هسته‌ی درون‌متنی هرایی را مرور کنیم تا به مفهوم و بُعد ساختار برسیم. پزشکی بر مبنای ارادت قلبی می‌خواهد برای مدتی به واسطه‌ی نذرش، دانایی‌اش را در حرفه‌ی پزشکی وقف بارگاه قدسی حضرت معصومه (س) کند. همین رابطه آیا در ادبیات ما گفته شده؟ یعنی ماندن بر قرار خود. جوابش با شما.

من گمان می‌کنم روزگار پیوندهای معنوی شکسته شده است. روشنفکران و خردمندان مدت‌هاست کاریزمای خود را از دست داده‌اند و تازه این اتفاق اول و آستانه‌ی خلق رمان است. خشونت نهفته در درون آدم‌ها توسط چه کسانی باید رفع شود؟ یک پزشک، یعنی کسی که انسان را در روح و جسم درمان می‌کند. نقطه‌ی کلیدی‌ کار من بر این حکیم‌بودن قرار گرفت. راستش، حکمت‌داشتن برای من کاراکتری داستانی است و البته منظورم از حکمت یعنی دانستگی.

منظورم از بیان این مسئله این بود که بگویم هیچ کلیشه‌ای را دنبال نکرده‌ام، بلکه تراش‌خوردن بخش تعالیم انسانی و توأم‌شدنش در گردونه‌ی ادبیات را وظیفه‌ی نویسندگی‌ام پنداشته‌ام. روزگار ما روزگاری است که باورهای انسانی نیازمند خوانش و نوشتن چندباره است، روزگاری که در آن درد نمی‌خشکد و تناور می‌شود! در این جامعه، نویسنده و رمانِ بینش‌مند در تلاش است تا درد را در چرخه‌ی انسانی نه آگراندیسمان، بلکه در باندی متفاوت نشان دهد.

نکته‌ی دیگری که در هرایی توجه من را به خود جلب کرد شاعرانگی متن و روایت است. به نظرم، شما در این رمان تلاش زیادی داشتید تا به نوعی نثر و روایت شاعرانه که شاید به خاطر عاشقانه‌بودن تم داستانتان‌ است دست پیدا کنید. حس من درست است؟

بله. هنر داستان‌نویسی به من می‌گوید باستانی ننویس و داستانت را زیبا بنویس. این عنصر باستانی و زیبانویسی چکیده‌ی رابطه‌ی من با خوانندگانم است. اما شما صحبت از روایت شاعرانه می‌کنید که باید ببینیم چیست. تأکید بر وجه غنایی و آرکاییک اثر ادبی؟ یا مقصود روح غیرمنجمد داستان‌نویسی من است؟

منظورم همان بخش و سؤال‌گونه‌ی دومی است که طرح کردید.

روح فضاوار یا همان اتمسفر و بوطیقای اثر مجبور است با شکل غیرمتعارف اما با اصول واژگانی ایجاد رغبت کند. اسم این اتفاق برای من موزیکال‌نویسی است: نوشتنی که موسیقی و لحن دارد.

من مطنطن‌نویس نیستم. صراحت زبانی من را شما خوب می‌شناسید. به نظر من، در داستان، شلاق روایی عاطفی و منطقی هر دو باید نرم‌خو و کنش‌مند نواخته شود و نه با پرخاش. راوی هرایی برای من «رسولی مادرانه» است، حتی اگر مرد باشد. او روحی آمنه‌وار دارد، نه دایگی! این درک نه تجربی است و نه فیزیکال. افلاطون هر چه لازم بود درباره‌ی درک مسائل روح و شعر درونی متن ادبی به ما گفته است، هم‌چنان که مولانا در مثنوی. اما من سازوکارم با ادبیات شهودی و سینما در وجه تصویری داستان است، چیزی مثل دردانگی طبیعت یک گُل در شوره‌زار.

شناخت احکام و رفتار آسمانی‌زیستن و در عین حال زمینی‌تربیت‌شدن فعلیتی را طلب می‌کند. جمهوری ادبیات من پیشنهاد به نوشدن و ضدآیرونی‌سازی است، یعنی حس مردم عقل‌گرا با تربیت افلاطونی، وقتی از مسلمانان آموختند که تربیت جدای از تئوری نیازمندِ داشتن مرشد و راهنمای رفتاری و زیستی است. در جهان ارسطویی خدا دور است و در جهان مسلمانان خدا نزدیک. این همان وجه ضدآیرونی در هرایی است.

مسئله‌ی دیگری که در این رمان قابل‌توجه است استفاده‌ی هوشمندانه‌ی شما از ابزار زبان است. گاهی نثر شاعرانه دارید و گاهی هم خود شعر را می‌آورید و گاهی هم لهجه‌ای دیگر را عامدانه به رمان وارد می‌کنید. این‌ها تمهیداتی است تا ضرب‌آهنگ کار تغییر کند؟ اساساً این تغییر مداوم زبان و لحن در روایت از الزامات همیشگی کار شماست؟

من به داستان‌های تکاملی احترام می‌گذارم. ایتالو کالوینو برای من مرجع این احترام است؛ چون حس را و حواس‌های ما را در داستان‌نویسی مرئی ساخت. بله، مرئی‌سازی یک ابتکار و اعلام نوین در داستان‌نویسی بود. اما این وجه شرقی در سنت قصه‌گویی ما یک امر عادی و البته شنیداری و نه نوشتنی و دیداری است. حالا من این شعر درونی را بیرونی کرده‌ام و خواننده می‌خواند تا هم‌زمان ببیند. این یعنی ادبیات سینما.

این میزان از تغییرات همه یک اصل نوشتاری در داستان‌نویسی من است. سنگدلی در ادبیات محصول ذات قهرمان شر است. قهرمان شر امکانات خارق‌العاده دارد، اما شخصیت خیر در مواجهه و نه در شعار طلب امکان می‌کند. از آدمی سینماگر و نویسنده چون بلاتار سینماگر و نویسنده در جایی می‌پرسند: «بعضی از ترکیب‌هایتان ترکیب‌بندی نقاشی است؛ آیا از نقاشان خاصی الهام می‌گیرید؟» و او می‌گوید: «بله، من از آسمان ابری و آفتابی و دیدن ابرها و ترکیبش قاب‌بندی سینمایی می‌کنم!»

در دو جهان موازی ــ ادبیات عامه و شهودی ــ جایی مشترکات وجود دارد، جایی که زبان و لحن و حادثه میل موسیقایی و دیداری پیدا می‌کند. به همین خاطر و برای مثال باید بگویم من الزامی فراگیر دارم تا قهرمان خیرم نصیحت و وصیت نکند و مثل قهرمان شر «بلا و شفا» داشته باشد و نه راضی به قضا باشد!

جناب تشکری، کسانی که با ادبیات و آثار شما آشنا باشند می‌دانند که سخت دل از تاریخ می‌کشید و قدم به وادی معاصرت می‌گذارید. برایم از اتفاق این رمان بگویید، از معاصرت‌نویسی خودتان.

شکسپیر می‌گوید ما از جنس رؤیاها هستیم. در زمان‌های دور که سینما رونق داشت و پول هم کم بود، هر محله یک بچه‌ی خوب‌حرف‌زن داشت که پول خرد جمع می‌کرد و می‌رفت سینما و فیلم می‌دید و برای بقیه تعریف می‌کرد. اما شرط داشت: تعریف‌کننده یا نقال وظیفه داشت فیلم را در دو ساعت تعریف کند؛ یعنی او باید «روایت خودش» را می‌کرد. به باور من، تاریخ تیتر است و نه حتی موضوع. کنش هم نیست. مثل کاوش در یک زیگورات است. یافتن یک تکه‌ی مدفون نیازمند شناخت باستان‌شناسی برای امروز و حال است و این یعنی همان معاصرسازی. پس، این معاصرسازی دلیل موجهی دارد. همه چیز برای رمان‌نویس روشنایی به‌وجود می‌آورد که در عرصه‌ی حال و تخیل خط توهم را بشکند.

معاصرسازی هر اثر داستانی خلق فضای درونی آدمی است در پهنه‌ی مینیاتوری یک بزنگاه. تخیل همین شکارگری است. تکنیک هم باید در راستای این خردگرایی باشد.

یک کارتنِ خواب با یک کارتن مقوایی که خانه‌ی بازی کودکان است چه تفاوت وحشتناکی دارد؟ یکی فقر است و رئالیسم و دیگری شادی و فانتزی. برای من زندگی در هر دو وادی یک امر رئالیستی است و نه فانتاستیک. برای معاصرشدن مهم میزان فاصله از مدیوم سوژه است و تکنیک بیان داستان. قصه در تاریخ «کهنه‌پوش» است و در داستان نو می‌شود و امروزین؛ چون داستان‌نویس به مدد کنش خود می‌آفریندش.

من در کجا می‌ایستم تا واقعه را ببینم. فاصله از تاریخ و تیترهایش همان فاصله‌ی حسی داشتن از امروز است. نقاش درخت را از کجا می‌بیند؟ روبه‌رو؟ بالا؟ یا مرکز زمین؟ من در ادبیات از کجا و با که می‌بینمش؟ درخت را در ادبیات به نفع هنر حذف می‌کند. اما درخت وجود دارد! این همان تغییر تیتر تاریخ و محتوای معاصر در هر اثر داستانی خلاق و اتمسفریک است.

 

جناب تشکری، این رمان نیز مانند سایر آثار شما هاله‌ای زیبا از معنویت ناشی از حضور پربرکت خانواده‌ی امام هشتم (علیهم السلام) در ایران پیرامون خود دارد و در یک نگاه کلی می‌شود روحی معنوی و دلچسب را بر رمان نقش‌بسته دید. بگذارید از شما بپرسم که شما چه تفسیری از امتزاج این دو موضوع با هم داری؛ ادبیات و معنویت یا دین یا حتی باوری روحانی و فرازمینی؟ برخی معتقدند که نمی‌شود در رمان به چیزی وزنی معادل ادبیات داد و برتر از هر چیزی ادبیت و روایت و قصه‌ی متن است و البته برخی نیز معتقدند که می‌شود معنویت و درون‌مایه‌ی فکری افراد در داستان را مقدم بر ساختار روایت قرار داد و اثری خلق کرد که از آن به نام رمان دینی یاد می‌کنند. نظر شما چیست؟

ما با یک بحث نموداری روبه‌رو نیستیم، با تفاوت نگاه روبه‌روییم. ادبیاتِ بی‌نشانی محصول و روند ادبیات بی‌معنویت است. مدرن‌بودن برای من همان‌قدر نزدیک است که آوانگاردبودن، اما اثر ادبی بالأخره باید نشانی داشته باشد. من اصلاً نمی‌توانم ادبیات جزیره‌ای را درک کنم. بازی کلمه و تکنیک در ادبیات باید نشانه‌گذاری شود، نه این‌که بگوییم آدرسش من نویسنده و یا توی خواننده هستی.

من از هستی خود فرار نمی‌کنم و شناسنامه‌ی عضویت در جمهوری ادبیاتم را هم گم نکرده‌ام. فوبیای برچسب هم ندارم؛ چون با شناسنامه‌ی ادبی و هنری چهل‌ساله‌ام می‌نویسم. قراری هست که به این قرار سخت پای‌بندم و با همه‌ی بضاعتم در رخدادهای این آستان‌های قدسی خودم را قرار می‌دهم. توریستِ هیچ بزنگاه معرفتی‌ای هم نیستم. رمان جای جدل‌های متافیزیکی نیست. تعریف میلان کوندرا همان‌قدر مهم است که تعریف مارگریت دوراس. اما چرا در جایی این دو در برابر هم قرار می‌گیرند، با این‌که هر دوی آن‌ها کنش‌مند دورانی هستند که تبارهای سوسیالیستی بر فراز و مدار رشد بودند، اما هنوز آثارشان پرخواننده و پر از رازهای تکنیکال است. لحن و نفس و تکه‌های مرصع دارد. دلیلش هم این است که آن‌ها شناسنامه دارند و هویتمندند. هارابال را چرا این‌قدر می‌خوانند؟ کریستین بوبن و امانویل اشمیت ویژگی‌شان چیست؟ هویت دارند؛ هم اقلیمی و هم تبارشناسانه و غیرتوریستی می‌نویسند.

رمانْ سرزمین آمدن‌ها و رفتن‌های آدمیان با قلمروهای تردید و شک و خرد و یقین است. هنر نسبی میل اکثریت‌خوانی دارد و هنر سهودی میل اقلیت‌خوانی. اما همین اقلیت خوش‌خوان آندره مالرو را با کتاب ضدخاطرات او ماندگار می‌کند. اسطوره‌ی سوپرمن متعلق به جهان تخیلی است و پشتوانه‌ی هرکول و زیگفرید را دارد. چگونه است آن‌جا نویسندگان محق هستند از تخیلات خود به یک بافت مهندسی برسند و من نمی‌توانم اتوپیای قدسی و فضیلت را ترسیم ادبی کنم؟

مشکل این‌جا نیست. من با نگاه به موضوعات خودم آفرینش‌گری می‌کنم و جالب‌ترش پوست می‌اندازم و شما می‌خواهید قواره‌ی من شباهت عام بیابد. من اعتراف می‌کنم که خوانندگان سعید تشکری او را انتخاب می‌کنند و این را به دلیل وجد قدسی درون آثارم دوست دارند. بازندگان در میدان تکنیک و محتوا باید همیشه پریدن را بیاموزند و نه ترجمه‌ی آثار ادبی که توسط مترجمان ترجمه می‌شود و توسط نانویسندگان و شبه‌نویسندگان تبدیل به ناداستان می‌شود. من میل تجربی متافیزیکی در آثارم ندارم. رئالیسم آثارم شهودی است و می‌کوشم به مخاطبانم ایمانی‌زیستن را پیشنهاد بدهم و این وظیفه‌ی ادبیات شهودی و معنوی‌گراست.

بگذارید یک سؤال را هم صریح بپرسم: چرا یک شخصیت از داستان شما افغانستانی است؟ این انتخاب باید با هوشمندی ویژه‌ای همراه شده باشد. هم از این انتخاب بنویس و هم از نامی که برای رمانت برگزیدی که به نظرم نوعی استعاره و نزدیکی به این مسئله در آن مستتر است.

فقدان هوش دلربا در هنر رمان‌نویس خیلی زود یک اثر را از نفس می‌اندازد. هوش دلربای نویسندگی یعنی توانایی گسترش لحن و سیطره‌ی آدم‌هایی که قلمرو آن‌ها زبان پارسی است. وقتی نویسنده‌ای از افغانستان رمان هرایی را می‌خواند و به من پیام سپاس‌گزاری می‌دهد، مفهومی برایم زنده می‌شود: ما اهل یک جهانیم.

هرایی یک قلمرو موسیقایی هم هست. حتی تایمینگ فصول دارای شماطه‌ی زمانی است. این رویداد باید گسترش گوناگونی هم داشته باشد، اما قومیت اصلاً مقصودم نیست، با این‌که جغرافیا را بسیار گسترش داده‌ام، آن هم با ریتم و موسیقی ملی نه سنتی‌بازی. مدرن‌شدن یک واژه باید با نشانی باشد. پس، لوکیشن و موسیقی کنار ادبیات می‌ایستند تا رویارویی شکل بگیرد. بافت از نگاتیو به پوزیتیو تبدیل می‌شود و تک‌نوازی به هارمونی تبدیل می‌شود. این ارکسترال ادبی برای همخوانی و هم‌نوازی و هم‌کلامی شکل یافته است. می‌بینید که در هرایی اثر میل دیجیتال می‌یابد، اما به‌شدت اورژینال است. استعاره هم همین پلات‌فرم درون‌متنی است: کنکاش در جهان نگاتیو و عکس. سه هنر عکس و موسیقی و سینما کنار هم «ادبیات داستانی» هرایی را ساخته‌اند. اتفاق نیست، انتخاب است.

کمی از هرایی فاصله بگیریم و از دور نگاهش کنیم. چقدر معتقدی که نوشتن و نویسندگی باید بر مبنای نیاز و خواست مخاطب باشد؟ بر اساس میل و چیزی که او طلب می‌‌کند؟ این را بگویم که به باور من امروزه وضعیت به این سمت که نوشتم در حال حرکت است؛ یعنی مردم در حال حرکت‌دادن ادبیات و سمت‌وسودادن به آن هستند، در حالی که قرار بود ماجرا بر عکس باشد و ادبیات مردم را تکان دهد و خواستشان را بسازد.

تشکری: «روح فضاوار یا همان اتمسفر و بوطیقای اثر مجبور است با شکل غیرمتعارف اما با اصول واژگانی ایجاد رغبت کند. اسم این اتفاق برای من موزیکال‌نویسی است: نوشتنی که موسیقی و لحن دارد. من مطنطن‌نویس نیستم. راوی هرایی برای من «رسولی مادرانه» است، حتی اگر مرد باشد. او روحی آمنه‌وار دارد، نه دایگی! این درک نه تجربی است و نه فیزیکال. افلاطون هر چه لازم بود درباره‌ی درک مسائل روح و شعر درونی متن ادبی به ما گفته است، هم‌چنان که مولانا در مثنوی. اما من سازوکارم با ادبیات شهودی و سینما در وجه تصویری داستان است.»

بحرانی شگرف در روبه‌روی ماست و این هوشمندی شما را با خضوع پاس می‌دارم. بله، ما شکست خورده‌ایم. از بس بی‌نشانی مخاطب را به ناکجاآباد برده‌ایم. در ادبیات اقلیمی به جای ملی‌نویسی با بومی‌نویسی و قطارکردن لغت معنی بافت داستان را شکستیم و در مدرن‌نویسی یادمان رفت مدرنیته‌ی جعلی را نمی‌توان رتوش کرد. حالا مخاطب میل تعیین‌کنندگی خوب و بدبودن یک اثر را مشخص می‌کند، مخاطبی که فرم‌های ما را خوب می‌شناسد و لذت هم نمی‌برد. مخاطب وقتی میل به ادبیات بدنه پیدا می‌کند، می‌توان رقیق هم نوشت. این همان بلایی است که بر سر سینما آمده: زردسازی به هر قیمتی. جادو هم نیست. سطح ادبیات کوچه، کلمات کوچه تبدیل به کتاب و فیلم شده. این رئالیسم بی‌خواست‌شدن هنر است. هنرمند و نویسنده جادوگر نیست، اما یک عنصر غایب است. من ایمان دارم که ناشر فرهنگی اگر دنبال زردنویسی نویسندگان نرود، سطح بینش خواننده تغییر می‌کند. اصطلاح «کتاب‌های خنزر پنزر» از کی و کجا وارد ویترین کتاب‌فروش‌های باعزت ما شد؟ می‌بینید جذب مخاطب اول با دورشدن از شبه‌کتاب اتفاق می‌افتد و بعد با زردنویسی. تکه‌نویسی و کامنت‌شدن بخشی از محتوای کتاب‌ها در دنیای مجازی نامش استقبال نیست، ولی وجود دارد. از این حادثه نویسنده بازنده شد و خواننده عادت کرد به جعل‌کردن و ناشر بی‌رغبت به نویسنده‌ی جدی. شبه‌نویسندگان عادت کرده‌اند تند و زود بیایند و البته زود هم بروند! یک استندآپ ادبی برگزار می‌کنند و فید می‌شوند.

و این‌که آیا هرایی و روایت ویژه‌ی آن قرار است در کار و فعالیت سعید تشکری دوباره تکرار شود و ادامه داشته باشد یا خیر؟

بدیهی است که من در حوزه‌ی رمان باز هم سراغ معاصرسازی خواهم رفت، هم‌چنان که از تیترهای تاریخ هم رمان خواهم نوشت. هندوی شیدا و هرایی برایم آن‌قدر جذاب بود که دوست دارم چون رمان‌هایی مثل بار باران و ولادت و در نوع دیگرش پاریس پاریس ممفتون و فیروزه این نوع را هم بنویسم. اما جداسازی این رمان‌ها از هم یک دلیل مشخص دارد. رنگارنگی خوانندگان و علاقه‌مندی آنان به گوناگونی اتمسفر درون رمان‌هاست. اگر بپذیریم که هر فیلم دو بار ساخته می‌شود: یک بار توسط نویسنده روی کاغذ و یک بار توسط فیلم‌ساز. هر رمان هم دو بار خوانده می‌شود: یک بار توسط خواننده‌ای به نام نویسنده قبل از نوشتن برای درخواست‌هایی که خوانندگان از نویسندگان دارند و یک بار بعد از خوانده‌شدن توسط نویسنده و خواننده که آرزویی مشترک را به‌سامان رسانده‌اند. این گروه از نویسندگان و خوانندگان به‌خوبی هم را یافته‌اند و این برآورده‌شدن همان آرزوی بزرگ است!

همچنین ببینید

آب باریکه/ شَهپیر

آقای غلامرضا شیری در داستانی کوتاه و خواندنی از تأثیر سد بر تغییرات اساسی در زیست‌بوم منطقه‌ای از خوزستان می‌گوید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *