خانه / پرونده / چرا تاریخ؟

چرا تاریخ؟

عمل عجیبی است از تاریخ نوشتن و در عین حال سر باززدن از تعهد به آن. درست شبیه اغفال است وقتی بی‌آن‌که تعهدی داشته باشی، از تن و جان دیگری بهره بری.

البته، شخصیت­های تاریخی می­توانند به متن جان بخشند؛ زیرا بخش اعظم آنچه نویسنده باید به زحمتی طاقت‌فرسا و با خون دل بپروراند پیشاپیش در نام آن‌ها حمل می­شود، اما درست به همین علت می­توانند ورطه­ای را در دل متن بگشایند که افسانه­ها همیشه واجد آن‌اند، ورطه­ای که افسانه را از واقعیت انضمامی تاریخی جدا و مناسب خواندن به گوش کودکان می­کند و البته نیت آن بی­تردید پیش و بیش از آگاهی­بخشی برآشوبنده، خوابی است آسوده و آرامش.

البته، افسانه نیز وجوهی از واقعیت مردم هر سرزمین را به‌نمایش می­گذارد، اما به تعبیر اونوره بالزاک، اگر هم وجهی تاریخی داشته باشد، صرفاً وجهی «خصوصی»­ است.

پردازش شخصیت­های اصلی در سوءقصد این ظن را تقویت می­کند. زینال در میان گشت‌وگذارهای خود ابتدا به واسطه­ی اولگا، دختری از طبقه­ی بالا، به محافل اشراف راه پیدا می­کند. نویسنده تأکید می­کند هیچ کدام از این اشراف از او سؤال نمی­کنند کیست و چه­کاره است، در حالی که او دانشجویی انقلابی است. اما خواننده نمی­فهمد این آدم چگونه فاصله­ی طبقاتی خود را در ظاهر، پوشاک و تربیت پشت سر می­گذارد. انگار او سیندرلایی است که به واسطه­ی پری مهربان از خاکستر برخاسته است، بعد در فرارش از دست پلیس وقتی دختر از حضور نابگاه او بر در یک مهمانی آشفته می­شود، پی به شکاف طبقاتی می­برد! نه او تأثیری در آن جماعت نهاده، نه دیگران کمی از آداب ظاهرسازی بورژوازی را به او آموخته­اند. حسین­خان دختری را در گود چولابی به انتظار نشانده، پدر ژوزف دختری را در خاطر دارد، زینال دختری را از نجیب­خانه بیرون می­آورد و همین دختر اندکی بعد مقالات سیاسی می­نویسد (!)، عباس‌خان در پاریس دختری راهنمای موزه را ملاقات می­کند و بعد از این‌که استالین او را متقاعد می­کند تعهد عاشقانه توهمات بورژوازی است رهایش می­کند و دختر خودکشی می­کند!

انگار درست مثل جهان سیندرلا حوادث در جهانی غیرواقعی اتفاق می­افتند، با این تفاوت که لااقل برای سیندرلا بانگ ساعت نیمه­شب وجود دارد، اما برای این آدم­هایی که جان بر کف گرفته­اند و تئوری تضاد طبقاتی را لغلغه می­کنند، شمشیر داموکلسِ فروریختن رؤیاها محلی از اعراب ندارد. این‌گونه می­شود که محل وقوع، زمان و شخصیت­ها ناشناس و مبهم می­مانند و روند حوادث منطق خود را از دست می­دهد.

کافی است دوباره نگاهی به سوء­قصد به ذات همایونی بیندازیم. لنین، استالین، حیدر عمواوغلو، محمدعلی شاه قاجار و دیگران از جلوی چشم ما می­گذرند. اما تنها چیزی که از لنین درمی­یابیم این است که وقتی حرف می­زند، همه سراپا گوش می­شوند و چشم­هایش مغولی است یا استالین مکار است. چرا؟ چون جهان بیرون صامت است و چیزی نمایش داده نمی­شود، بلکه گفته می­شود. نویسنده در چند جمله­ی کوتاه قبای خود را پیشاپیش بر قامت آنان دوخته است. یگانه استثنا استالین است که با خواندن اعتراف­نامه­ی ستوان ایلیا در جلسه­ی حزبی برای به‌دام‌انداختن و سیطره بر او یا پیشنهاد بی‌شرمانه­اش به معشوقه­ی عباس وجوهی از چیزی را که پیشاپیش وصف شده بود ارائه می­دهد. اما در همین مورد هم خواننده با این سؤال رودررو می­ماند که چرا فقط او مستحق چنین پردازشی است. و اگر قرار بود نویسنده علاوه بر وصف چشم و ابرو و نواختن به صفتی او را به مقام شخصیت نائل کند، چرا در مورد پروست، نویسنده­ای که در کافه­ی بغلی نشسته، پسری به نام صادق هدایت که سر لاله­زار خانه دارد و بعدها سبیلی خواهد گذاشت، امیر بهادر که فحش می­دهد و دیگران چنین کاری نکرده است؟

با نگاهی دقیق­تر درمی­یابیم تنها چیزی که از زمینه و زمانه­ی وقوع حوادث درمی­یابیم همین «نام­ها»­ست. از پاریسی که عباس‌خان به آن سفر می­کند تنها پروست را داریم که در کافه­ای نشسته و دو کتاب هم نوشته است، از لاله­زار وصفی از سگ­گردانی مستر رابینو و صادق هدایت و وصف شانه‌کردن موهایش.

بدین ترتیب است که به جای دنیایی دقیق و شخصیت­هایی که خود را از خلال عمل خود ارائه کنند، با توصیفاتی مواجهیم که گاه با یکدیگر متناقض‌اند. مثلاً، مسیو مونار فرانسوی، شوفر اعلی­حضرت همایونی به وقت عصبانیت از مستر رابینو با عنوان «سگ­باز و دغل» یاد می­کند که قاعدتاً اگر از زبان یک ایرانی متشرع بیان می‌شد پذیرفتنی بود، اما از زبان یک فرانسوی لفظ «سگ­باز» عجیب است. آیا کسی که دم‌به‌دم دمی به خمره می­زند دغدغه­ی نجاست سگ را دارد؟ یا در تمام کتاب حیدرخان به دقت، جدیت و پشتکار وصف می­شود و همو کسی است که کتاب را پایان می­برد، آن هم با افاضاتی درباره­ی قماربازخواندن خود و این‌که هدف خود بازی است نه بردن یا باختن.

باز به سؤال ابتدایی برمی­گردیم: چرا به سراغ تاریخ می­رویم؟ مگر نه این‌که گریززدن به تاریخ در رمان محملی برای درهم‌شکستن «تاریخ خصوصی» ملت­ها یا کندوکاو در آن افسانه­ای است که از خود پرورانده­اند؟ بدیهی است هر رجوعی به تاریخ بدون نمایش جهان و مردمان آن، بدون زمینه­های پیدایش حوادث تاریخی و تناقضات برآشوبنده­ی جهان و اکتفاکردن به رسم شخصیت­ها از خلال نردبازی با دخترکانی غمگین و بدون چهره، بنا به تعبیر نویسنده در کتاب، حکم سق­زدن سقز را می­یابد یا همان نشخوارکردن افسانه­ها.

همچنین ببینید

زن بی‌پایان

نگاهی به حیات ادبی مارگارت اتوود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *