خانه / پرونده / بسیار دور، چنین نزدیک

بسیار دور، چنین نزدیک

کتاب را که به‌دست می­گیری، اگر از این آب و خاک باشی، سرخوش می­شوی ــ کتابی که به جای پرداختن به معضلات حقیر آدمیان امروزی، یکراست تو را به میانه­ی هول و ولای تاریخ می­برد، جایی که اولین جرقه‌های آگاهی این ملت به ملت‌بودن خود و لزوم‌داشتن دولتی پاسخگو در آن زده می­شود: یعنی تولد ایده­ی مشروطه.

عده­ای به دنبال معدوم‌کردن ذات همایونی یا قبله­ی عالم‌اند و اولین صفحات کتاب نیز شرح همین واقعه است: سوءقصدی که نافرجام می­ماند. اما شرح و توصیف این واقعه­ی ابتدایی آن‌قدر جاندار هست که تو را به ادامه‌دادن ترغیب کند.

 

رضا جولایی به شهادت آثار خود سوژه­های بکری را برمی­گزیند و مقولاتی را برای نوشتن انتخاب می­کند که با همه‌ی فاصله­ی تاریخی­شان هم‌چنان با جان و روان انسان این‌جایی گره خورده­اند. شخصیت­های اصلی کتاب تصمیم گرفته­اند سر مار را قطع کنند ــ کسی که سد راه پیشرفت و آبادانی و گذار به دنیایی نوین به‌نظر می‌رسد ــ و بدین منظور دست به اسلحه می­برند.

آدم­هایی با گذشته­ها و خاستگاه­های متفاوت بر ناگزیربودن خشونت توافق کرده­اند و جان خود را به‌کف می‌گیرند تا ایده­ی خود را محقق کنند. اما چرا؟ مشکل کتاب اما از پاسخ به همین پرسش آغاز می­شود. اگر ایده­ی اصلی کتاب همان چیزی باشد که در عنوان کتاب هم مشهود است، یعنی ترور به منزله‌ی عملی نابخشودنی و از سوی دیگر ناگزیری آن، باید به هر دو سوی این تقابل امکان تنفس داده شود تا ایده در فضایی آزادانه حرکت و رشد و نمو کند، اما این رشد با دخالت­های نابجای نویسنده مختل می­شود. نویسنده نمی­تواند برکنار بماند و بدتر از آن برای جواب‌دادن به آن چرا دستش خالی می­نماید. پس از شرح واقعه­ی سوء­قصد، به عقب برمی­گردیم تا با دنبال‌کردن آدم­های دخیل در قصه سیر تحولی آنان را از آدم­هایی سربه­راه یا معمولی به کسانی که قصد از میان‌برداشتن ذات همایونی (!) را دارند دریابیم، اما چیز زیادی عرضه نمی­شود و به جای آشنایی با اخگری که چنان می­سوزاندشان که دست به چنین عمل خطیری می­زنند ــ هرچند به زعم مای امروزی نامعقول ـ­ـ جز داستانک­هایی از روابط عاشقانه و ملاقات­هایی با اشخاصی چون لنین و استالین یا رضاخان قزاق و دربه‌دری در دورترین نقاط جهان چیزی دستمان را نمی­گیرد.

با این همه، تجربه­ی سال‌ها ویراستاری و نشرْ صراحت و سلاست ویژه­ای به زبان جولایی داده است. وقایعْ مختصر و مفید و به­دور از مغلق­گویی و زبان­پریشی مرسوم ادبیات این سال­ها روایت می­شوند. زبان در خدمت روایت است و به‌خوبی تصاویر و فضا را نشان می‌دهد و به­ویژه در ابتدای کتاب لحنی گزارش­گونه، خونسرد و بی‌طرف دارد و درست نقشی را بازی می­کند که از روایت چنین مقوله‌ی مناقشه‌برانگیزی انتظار می­رود. البته، این لحن با دخالت نویسنده و طعنه­های گاه‌به­گاه او به اشخاص شورشی داستان رنگ می­بازد، انگار هر چه پیش می‌رویم، نویسنده اعتمادبه‌نفسش برای نقل بی­طرفانه­ی چنین واقعه‌ای را از دست می­دهد و خود وارد گود می‌شود.

این واردِگودشدن اما نتیجه­ی خوشایندی برای داستان ندارد و توازن تقابلی را که در ابتدا طرح کردیم و علت وجودی این اثر است یکسره در هم می­ریزد. جولایی با انتخاب استالین از میان همه‌ی چهره­هایی که در آن روزگار علیه تزار مبارزه می­کردند یا برگزیدن یک انجمن اشرافی و فاسد برای پشتیبانی از سوءقصدکنندگان، آن هم با حذف همه­ی انجمن­هایی که در آن روزگار ایران با سلطان مستبد مبارزه می­کردند، بی­طرفی خود به منزله‌ی نویسنده را کنار می­گذارد.

ضدیت نویسنده با خشونت به ضدیت با سیاست می­کشد؛ چراکه انگار آدم­های داستان یکسر در برهوت بر زمین نشسته­اند. به جز همان محفل اشرافی و منحط که سرنخ شورشیان داستان را در دست دارد، هیچ اثری از سیاست و بنی­بشری سیاسی در خاک ایران نمی­بینیم. انگار بر این خاک تاریخی نگذشته است.

جواب تکراری نویسنده­هایی که تاریخ را دستمایه­ی داستان‌سرایی خود قرار می­دهند این است که تاریخ صرفاً بهانه است و اصل تخیل داستانی ا­ست، غافل از این‌که غرض مطابقت موبه­موی داستان با تاریخ نیست، حتی اگر بتوان تاریخی یکسر راست یافت، بلکه غرض این است که آیا خود داستان قابلیت برکشیدن خود را به مثابه‌ی تاریخ دارد یا نه.

تاریخ مشروطه همچون تواریخ دیگر بسیار دور می­نماید و البته همچون هر داستان شکستی برای ما بس نزدیک. شاید به همین سبب، نویسنده یا راوی باید درست در میانه با آن رودررو شود: جایی میان شکست و پیروزی.

همچنین ببینید

زن بی‌پایان

نگاهی به حیات ادبی مارگارت اتوود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *