خانه / روایت / یکم و دوم

یکم و دوم

یکم
حس نوی این ایام که جور آفتاب را هم عوض کرده، برایم باری از مرض ها و طغیان ها را تداعی می کند. بهار فصل مریضی طبیعت است. انسان از طبیعت رها نیست، گواه آن هجوم همین امراض است بر من. این عدولی که نامش را مرض گذاشتم تنها متوجه بیولوژیک نیست تا عطسه شان کنم و تمام شوند. ویا نژندهای روانی نیستند که با تنهایی و نموری گریه شان کنم؛ گویی بهار شریان های حرکت در درخت ها و باران، در جاده ها و هوا را به سمت دیگری مایل می کند که برای من خلاف جریان رودخانه است. وفق روان/تنی با بهار، همچون نوشتن این واژه ها که پرت می شوند برایم دشوار است. اما با حالی سخی  بر  خصم مغلوب می تازم.

دوم
امروز جز چند کوه، دوسه دوست، یک مامان و بابا و یک فیلم چیز دیگری یادم نمی آید دیده باشم. غروب بود که با دوستم نیکو به سراغ دوستم منصف رفتیم تا با هم بعد از گعده و گپ فیلم ببینیم. در راه موسیقی می نواخت چشم هامان را. موسیقی را که تنها یکی از حواس پنجگانه مان را درگیر نکند و تا تسخیر پیش رود، حتی می شود بویید. خلاصه که سیرن هایی که در آواز و نت های آن موسیقی اغوا می کردند، فشار خون من و نیکو را بالا و پایین می کرد و مارا به گردابه ی خود می کشید. شهات بود که صوت می خواند. با آن صدای کاریزماتیک و بم و نرمایی که تا مافوق ملاحت حرارت داشت. صوت شهات قهقهه هایی بود در میان سکوت. درست مثل دیالوگ های هملت با هوراشیو.
رسیدیم به مکانی که با منصف قرار گذاشته بودیم. پله ها را بالا می رفتیم که دیدم دخترکوچولویی روی پله ها نشسته و گریه می کند. نیکو احوالش را پرسید و بعد از کمی تلاش و استفاده از حربه های کلیشه ای برای جلب اعتماد دختربچه ها به ما گفت دوستانش، زشت خطابش کردند. حالم گرفته شد. امان از مردم. هنوزم این واژه های کریه در گفت وگو هایمان قالب اند. به دخترک گفتم تو انقدر زیبایی که شاعر برای زیبایی تو شعر گفته و بعد ترانه ی معروف حیدر رقابی را برایش خواندیم:
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم، در پیش تو میمانم، تا لب بگذاری بر لب من/ دختر زیبا از برق نگاه تو، اشک بی گناه تو،روشن سازد یک امشب من…
نمیدانم شایسته بود خواندن این ترانه در آن مجال یا نه ، اما دخترک صورتش تغییر نکرد؛ چون صادق بود.
وارد خانه شدیم. چراغ ها را خاموش کردیم. جام هایمان را از دلستر پر کردیم و یکی از استثنایی ترین فیلم های این سال های اخیر سینما را دیدیم. از شاهکار های ژاک اودیار به اسم Un Prophete. این فیلم آدم را دچار می کند. اقتباس سهمناک این فیلم از یک سوژه ی منحصر به فرد، فیلم را تا سرحد یک تجربه، عمیق می کند. پلان به پلان در این فیلم تا برسد به سکانس پایانی عبارت “اعمال قدرت” را تداعی می کند. با شور و حالی پر طمطراق فیلم را زیست کردیم. چراغ هارا روشن شدند. تا دقایقی فقط در سکوت به پرزهای موکت خیره شدیم. چای کنار دستمان سرد می شد مثل شب که تمام می کرد روز را …

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *