خانه / روایت / در خدمت و خیانتِ سفر مجردی

در خدمت و خیانتِ سفر مجردی

پیش از آنکه از جاده هراز بپیچم توی فرعی «رینه» و از پیچ و خم جاده‌ی خاکی‌اش بالا بیایم، سوگنامه‌ی شاهرخ مسکوب برای رفیقی از دست رفته، با یادها و خاطرات «طالقان» و «افجه» و «رینه» در ذهنم جولان می‌داد. داشتم وارد دهاتی می‌شدم که روزگاری بساط گریزِ آن روشنفکرِ مغموم را از شهر و همزیستیِ نیم‌بندش با مدرنیته فراهم کرده بود. شیشه‌ها بالا بود. نمی‌دانستم سرما بیرون از ماشین روی رینه چنبره زده است. در دامنه‌ها سپیدی برف را در تاریکی شب می‌دیدم. بازتابِ نور ماهتاب روی برف نمی‌توانست شب را به عقب براند. شبِ رینه، تاریک بود. تاریک‌تر از شبِ تهران. در بالادست چند تا مهتابی کوچک و لامپِ چهل وات روشن بود و در تاریکی سوسو می‌زد. آن‌جا، آن چراغ‌ها، رینه بود. مثل فانوس دریائی که برای کشتی‌های گم‌شده در شبِ نمناکِ دریا، نشانه‌ای از ساحل‌اند. چراغ‌ها را نشان کردیم و سینه‌کش جاده را گرفتیم و بالا رفتیم. از چند پیچِ دیگر گذشتیم و به چراغ‌ها نزدیک‌تر شدیم. دو تا ماشین، سپر به سپر تاریکی و سرما را شکافتند و در ورودی رینه ایستادند.
آرش زنگ زد به عمو جلال. عمو جلال البته اسمی بود که من برای آن مردِ میانه‌سالِ رینه‌ای انتخاب کردم. وگرنه نامش «مش بهروز» بود. مشهدی بهروز؛ بهروزِ مشهد رفته. نامش سنخیتی با لقبِ مشهدی‌اش نداشت. انگار که به کسی بگوئی: «حاج کوروش»، «کربلائی کامبیز»، «شیخ فرهاد». این ترکیبِ اضافیِ نچسب به قیافه‌ی عبوس عمو جلال نمی‌آمد اصلا. موهای پرپشتِ جوگندمیِ سرش،‌ اخم گره‌ خورده به ابروهایش، صورتش تکیده‌اش، و قدِ میانه و دست‌های استخوانیِ مردانه‌اش، کپی برابرِ‌ عکس‌های به جا مانده از جلال بود. هرچه بود، مش بهروز برای ما مش بهروز نبود. عمو جلال بود. عمو جلال که کافه نادری را و سیمین را و اسالم را رها کرده بود و آمده بود رینه و سوئیت اجاره می‌داد به خلق‌الله و غمِ «خدمت و خیانت روشنفکران» را نداشت.
نیمه‌شب بود. ساعت از دوازده‌ شب به در رفته بود. آرش و ممد محبی با عمو جلال رفتند تا سوئیت را ببینند. من نشستم توی ماشین. صندلی را خواباندم و چشم‌هایم را بستم. ده دقیقه بعد هر سه برگشتند و اشاره کردند که می‌رویم در سوئیت عمو جلال. ماشین‌ها را آتش کردیم و با عمو جلال از فرعی‌ای پیچیدیم توی دهات و کوچه‌های سنگلاخ با سربالائی‌ها و سراشیبی‌های تند را یکی یکی رد کردیم. توی کوچه‌ای شش متری، با شیبی چهل درجه ماشین‌ها را پارک کردیم و آمدیم توی سوئیت. نام سوئیت البته برای آن دخمه‌ی تاریکِ مشوش، با دیوارهای نم‌زده و بویِ گندِ سیراب‌شیردان مانده بردیوارها و فرش‌ها، نام مجللی بود. یک اطاق، با یک یخچال که عکس‌های آدامس‌های «زاگور» و «لاویز» بعد از گذشت اقلا بیست سال از انقراض نسل‌شان، هنوز بر تنِ زنگ‌زده‌اش مانده بود. اطاق کرایه‌ای عمو جلال شبیه عکس‌های کاوه گلستان از «شهرنو» بود. با حداقل امکانات برای رفع حوائجی از آن دست، چنان که افتد و دانید. بی‌منتِ کارت ملی و شناسنامه. در خدمت جوانان!
شب از نیمه به در شده بود. ناچار بودیم که به این سعله‌ی کبوتر بسازیم تا صبح پرده از رینه بِکِشد و در روشنا بتوانیم تصمیم بگیریم که چه کنیم. بساط را از ماشین آوردیم توی آن اطاقکِ نمور و نمناک. لباس‌ها را عوض کردیم. هر کدام، مسئولیتی را به عهده گرفت. یکی چای را آماده و شام را تدبیر کرد، دیگری کفِ اطاق را با پتو پوشاند، یکی دیگر نفتی مرحمتی عمو جلال را تپاند توی بخاری نفتیِ قدیمی و آن را آتش کرد، یکی دیگر وسیله‌ها را چک کرد که چیزی جا نمانده باشد و یکی‌مان هم ای‌بوکش را در آورد و برگشت به آن اطاقِ مجلل در خانه‌ی آندره‌ی بالکونسکی؛ به میانه‌ی گفتگوی پی‌یر و صاحب‌خانه درباره‌ی خدمت در گارد سوار. و چه حال خوبی داشت آن که سفرش را از میانه‌ی «جنگ و صلح» تولستویِ کبیر شروع کرده بود و بنا بود با جنگ و صلح هم به پایان برساند. اما همه‌ی این گَنگ مردانه را یک چیز آزار می‌داد: بویِ‌ سیراب‌شیردانِ مانده که ماسیده بود بر دیوارها و پرده‌ها و فرش‌ها. انگار، مسافرانِ قبلی این اطاقکِ کوچک، کله‌پزهای ناراحتی بوده‌اند که وقت رفتن، باقی‌مانده‌ی قُوُتِ چند روزه‌ی اقامت‌شان را بر دیوارها پاشیده‌اند تا نشانه‌ای از آن‌ها به یادگار در دماغ این اطاق و مسافرانِ بعدی‌اش بماند.
با این همه، حتی با توجه به اقامتِ تفریحی ما در این اطاقکِ سرد و نمناک، رینه جای خوبی است. یک وجه تمایز با روستاهای توریستی دیگر مملکت دارد که وجه تمایز کوچکی هم نیست. اینجا‌ هر سوئیت، هر خانه، هر اطاق توی هتل، هر ویلا و هر جای دیگری که بتوان در آن اقامت کرد، یک آبگرم معدنیِ طبیعیِ اختصاصی دارد. یعنی تو توی اطاقت، اطاقکی شکل حمام داری، اما نه از حمام‌های تیپیکالِ امروزی. بل، حمامی قدیمی با خزینه و دوش و سایر متعلقات. آبِ گرم این روستا از زیرِ زمین تهیه می‌شود. گرماش هم بی‌زحمتِ اداره‌ی گاز و هزینه‌ی اضافی از گرمای دل زمین است. از آتشِ درونِ زمین که کفن سوزانده و آب را گرم کرده و رسانده به این دهات در دامنه‌های البرز. دخمه‌ی تاریک و نمور عمو جلال که انگار از دنیا بیرون است هم یک آبگرم اختصاصی دارد. یک اطاقک کوچک، شکل حمام، با سنگ‌چین‌های چرک‌مرده و زرد‌شده از مجالست بی‌امان با آب معدنی و املاح آن. ممد هنوز هیچ نشده، می‌پرد توی آب گرم. من جنگ و صلح را روی ایبوکم ورق می‌زنم. باقی لش کرده‌اند و چیزی سق می‌زنند.

***

نیمه‌شب، چیزی مثل هیولا از زیر پتو می‌خزد در پاچه‌ی شلوارم و آرام آرام تمام تنم را مسخ می‌کند. می‌ترسم که صبح مثل گره‌گور زامزا از خواب بیدار شوم. در هیئتِ سوسکی نخراشیده و محکوم به مرگ. از خواب می‌پرم. سوسک شدن در کار نیست. آنچه خلیده در جانم سرماست. سرمای استخوان‌سوزِ کوهستان‌های البرز. ساعت را نگاه می‌کنم: چهار و نیم صبح. لرزم گرفته است. پتو را سفت‌تر می‌پیچم به خودم و بیشتر مچاله می‌شوم در خودم. بی‌فایده است. سرما از همه‌ی درزهای این اطاقک خود را به درون می‌کشد. بخاریِ نفتی عمو جلال هم که به اندازه‌ی یخچالش قدمت دارد،‌ از پس سرما برنمی‌آید. می‌غرد و یک گلِ آتش در میانه‌اش درخشان است. اما این درخشندگیِ سرخ‌فام آنقدرها که فکر کنی گرما ندارد. تنم یخ کرده است. یاد دیشب می‌افتم. گرمای آن آبگرم، سردماغم آورده بود. چشم‌هایم دو دو می‌زد. خستگی‌هایم در رفته بود و خواب، مثل نشئه‌ای عمیق در تنم تخدیر می‌کرد. بی‌که بخواهم، شل شده بودم و خوابم برده بود. تحمل سرمای نیمه‌شب کار سختی است. خاصه اگر در رینه باشی و خاصه اگر از وسایل گرما، همین بخاریِ نفتیِ زهوار در رفته‌ی تاریخی کنارت باشد. اصلا انگار نسیمِ زمان بر این اطاقکِ محقر نوزیده است. همه چیز در عسرتِ بیست سال پیش است. یخچال‌، دیوارها،‌ بخاری، لیوان‌ها، کتریِ غر و دبه‌ شده. همه چیز رنگ باخته است. می‌خواهم شب‌زنده‌داریِ سرما‌زده‌ام را با «جنگ و صلح» گره بزنم. نگاه می‌کنم. کیفم، ایبوکم و عینکم آن سوی اطاقند. پتو تازه گرم شده. فکر می‌کنم تا آن سوی این اطاقک ۹ متری، به اندازه‌ی یک ابدیت فاصله دارم. حتی نمی‌توانم فکرش را بکنم که از زیر پتو بیرون بیایم. چشم‌هایم را می‌بندم. تا ساعت هشت صبح که بیدار شوم،‌ چند بار، پراکنده و تکه‌تکه خواب می‌آید به چشمم و می‌رود.

***

عمو جلال چهار تا ده هزار تومانی را می‌شمارد و می‌گوید: «الله برکت. خِیرپیش جَوون‌ها». خداحافظی می‌کنیم. بوی سیراب‌شیردان هنوز از آن خراب‌شده می‌آید. از سوئیتِ عمو جلال زده‌ایم بیرون. آمده‌ایم پی جای بهتری. می‌گردیم. هتلی پیدا می‌کنیم، با رقمی چهار برابر آن دخمه‌ی تاریک و نمور و نمناکِ‌ عمو جلال برای یک شب اقامت. اما چه باک؟ همین است که هست و خوب هم هست دست بر قضا. ما راضی‌ایم. خدا راضی باشد. پسرجوانِ کارگر هتل اثاثیه‌مان را می‌آورد توی اطاق. اطاق چشم‌اندازی تجملی رو به کوه‌های برف گرفته دارد. با تراسی بزرگ و صندلی‌هایی برای نشستن و سیگار کشیدن و نوشتن و خیره شدن به ابرها و تعمق کردن در آفاق و انفس. بابِ میل هرکسی که سودای نوشتن و خواندن داشته باشد. در این اطاق مجلل مُقام می‌کنیم. داستانِ ما بر عکس داستانِ آن امیر است که صبح فرمانده بود و عصر اسیر شده بود و می‌گفت:‌ «اصبحت امیرا و امسیت اسیرا». ما صبح را به خفت و بیچارگی در آن اطاقک کثیف به اسیری گذراندیم و عصر را در آن واحد مجلل هتل،‌ به امیری سپری کردیم.
به جبرانِ خوابِ نصفه و نیمه‌ی دیشب در اطاقک عمو جلال خواب سیر و دلچسبی زیر آفتابِ سعادتمندِ کوهستان‌های البرز می‌کنم. از خواب که بیدار می‌شوم، آفتاب رفته است. خورشید سکه‌ای است به خون نشسته در گوشه‌ی غربی آسمان. پشتِ کوه‌هایی که به ما نزدیکند. از هتل بیرون می‌زنم. پسرِ‌جوانی که صبح وسایل‌مان را آورده بود، سر کوچه‌ی آسفالت‌نشده‌ی هتل نشسته است بر صندلی‌ای پلاستیکی و با موبایلش ور می‌رود. مثل پلنگی کمین کرده است تا اگر ماشینی گذشت، دعوتش کند به هتل. کنارش بشکه‌ای نیمه، پر از آتشِ برافروخته روی کنده‌های گداخته تنوره می‌کشد و جرقه‌هایی از آن می‌پرد در هوا. بوی سیراب‌شیردانی که هنوز در دماغم مانده، با بوی کنده‌ی سوخته و آتش جایش را عوض می‌کند. بچه بجنورد است. متولد هفتاد و هفت. در واقع،‌ متولدِ هفتِ هفتِ‌ هفتاد و هفت. این کارگر ساده‌ی هتل، به لحاظ روز،‌ ماه و سالِ‌ تولد، کلیشه‌ی آدمِ خوشبخت است برای صفحه‌ی فال‌بینی مجلات زرد. مجموعه‌ای از همه‌ی هفت‌های تاریخ. باید نامش را بگذارم «استادْ هفت». استاد هفت با پدر و مادرش اینجا ساکنند. خداوندا! بچه‌های دهه هفتادی، آن هم نیمه‌ِ دوم دهه هفتاد چه بزرگ شده‌اند.
ملول است از ملالِ بی‌پولی. استاد را می‌گویم. استاد هفت را. با انعام و حقوق و پورسانت، ماهی یک میلیون تومان گیرش می‌آید. البته که راضی است، اما قانع نیست. سودای کیش دارد. برادری دارد که در کیش سنگبری می‌کند و استاد هفت،‌ دوست دارد شاگردی برادر را کند. بعد که حرف گل می‌اندازد، صندلی‌اش را می‌دهد به من و به زور خِفتانم را می‌گیرد و می‌نشاندم روی صندلی، کنار آتشِ گل‌کرده در شبستانِ آن بشکه‌ی نصفه. سیگاری آتش می‌کنم. سیگار نمی‌کشد. یعنی… سیگار را در خفا می‌کشد. پشتِ درخت‌ها، بالاپشتِ بام هتل. جائی که صاحب‌کارش نباشد،‌ پدرش نباشد، همسایه‌ها و روستائی‌ها نباشند. جایی که خودش باشد و خودش. به وضوح دارد می‌کوشد که خودش را مقابل «بچه‌ی تهران» که من باشم، «کول» و «باحال» نشان دهد. فکر می‌کند که بچه‌های تهران،‌ به قاعده‌ای که او شناخته،‌ لاجرم باید همگی اهل عشق و حال‌های ممنوعه باشند. از همین روست که هرچه می‌گوید، آخر حرف‌هایش می‌رسد به همان چیزها که یا ممنوع است،‌ یا حرام است،‌ یا هر دو و حتما هم برای سلامتی ضرر دارد. چیزی نمی‌گویم. تائیدش می‌کنم. صرفا یک تائیدِ سردستیِ با سر. برایش حتما عجیب است که کسی از تهران آمده باشد تا در تراس این هتل بنشیند و رو به کوه‌های برف‌گرفته، جنگ و صلح بخواند و خلافِ بزرگش این باشد که در این هوای پاکیزه یک نخ سیگار دود می‌کند.
شب، آهسته آهسته چادر می‌کشد روی رینه. بازمی‌گردم به اطاق. هم‌گنانم دارند بساط چنجه را ردیف می‌کنند. باز یادِ شاهرخ مسکوب می‌افتم که در سوگنامه‌ی منتشر شده در کتاب «خواب و خاموشی» از بساطِ چنجه و کباب و تفریحاتش در «طالقان» و «افجه» و «رینه»، با دوستانِ از دست رفته‌اش سخن می‌گوید. کسی چه می‌داند. شاید روزگاری، خاطره‌ی این چنجه‌ها، این سیگارهای دود شده در رینه،‌ این صفحات ورق خورده از جنگ و صلح در این روستا و حتی این یادداشتِ مسود شده در تراسِ سردِ شباهنگام هتلی در بالادستِ رینه، روزگاری در خاطرِ‌ کسِ دیگری ثبت شود. همانطور که خاطراتِ مسکوبِ بزرگ از رینه در ذهن من باقی مانده است… کسی چه می‌داند…

 

از گاردِ سوار تا رینه و باقیِ ماجراها

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *