خانه / روایت / بادگیرها

بادگیرها

نمی‌دانم چندمین سالیست که روز مادر نمی‌توانم کنارش باشم، توقّعی هم ندارد، گله‌گی هم نمی‌کند، گاهی حتّی زودتر از خودم زنگ می‌زند برای تبریک، بدون این‌ که بخواهد به رویم بیاورد. این بار هم تلفن به دادمان رسید، شلوغی اطراف نگذاشت بفهمد که بغض کرده‌ام، من هم ترجیح دادم فکر کنم که گرفتنِ صدایش زیرِ سرِ رطوبت و سرمای شمال است؛ هر چند که کیلومترها این طرف‌تر در “یزد” خبری از باران نیست.
هوا درست همان طوریست که شنیده بودم. روزهای نسبتاً گرم و شب های خنک و سرد، دو روز قبل که چمدان را می بستم باید هم فکر شمال را می‌کردم هم یزد را، چمدانمان را بهاری و زمستانی بستیم و آمدیم به شهر کودکی‌هایِ معید، همسرم را می‌گویم. همیشه شنیده بودم که یزدی‌ها مهربان هستند، حالا دیدم. توی شهری که خانه‌هایش به ندرت بیشتر از دو طبقه است، نباید هم یکدیگر را از بالا و پایین ببینند.
خوبی‌اش این است که وقتی می‌فهمند مسافریم با همان لهجه‌ی شیرینشان خوش‌آمدی می‌گویند و اظهار لطفی می‌کنند امّا رفتارشان عوض نمی‌شود. ظاهرِ محبّت‌آمیزِ ریاکارانه‌ای به خود نمی‌گیرند، سوال پیچمان نمی‌کنند، سرشان زیر است و محبّتشان عمیق و کوتاه. خودشان می‌گویند یزد، امن‌ترین شهر دنیاست؛ نه دزد دارد و کلاه‌بردار، نه سیل دارد و نه گسلِ زلزله. مرکزِ ایران است در احاطه‌ی باقیِ شهرها. هربار که از کنارِ ساعت مارکار می گذریم می‌گویند این نقطه، مرکزِ ایران است و بعد با لبخندی از روی رضایت خیره می‌شوند به میدان ساعت.


هنوز که هنوز است بعضی‌هاشان با خیالی آسوده توی خانه‌های کاه‌گلی با درهای کلون دار زندگی می‌کنند.نمی دانم هنوز از آن آب انبارهای قدیمیِ راز آلود استفاده می‌شود یا نه امّا همیشه داستان‌های مبهمی از گم شدن فرزندهای کوچک مادربزرگ‌هایشان توی همین آب انبارها نقل می‌کنند.
حیاط، قلب خانه هایشان است. برای فرار از گرمای کلافه کننده‌ی تابستان اختراعات ثبت نشده‌ی زیادی دارند. “آب” یکی از همین‌هاست. حتّی شده یک حوض کوچک در حیاط خانه های قدیمی‌شان پیدا می‌شود. بساط پشه‌بند و خوابیدن توی حیاط و ایوان و پشت بام هم همیشه مهیاست.
از کنار یکی از همین خانه‌های کاه‌گلی که می‌گذشتیم، همین طور دست روی دیوار می‌کشیدم و با ولع بوی خاک را در حافظه‌ی ریه‌هایم ثبت می‌کردم. آخر برای ما پایتخت نشین‌ها که شامه‌هایمان از بوی سرب، سیراب شده، خاک مثل کیمیاست. ناگهان زنی از درگاهِ خانه دعوتمان کرد به “شولی”. مثل طاقِ درگاهِ خانه‌شان لبخند می‌زد. تاکید کرد که گران نیست. گفتم تا به حال شولی نخورده‌ام. توی یک کاسه‌ی چینی آورد برای مزه کردن. گفت می‌خواهم نمک‌گیرتان کنم. وقتی فهمید خوشمان آمده قیمت را بالاتر نبرد _یزد سرِ گردنه ندارد_ یزدی‌های همراهمان گفتند “اُو پَرُک” است یعنی آبکی، امّا من، دوستش داشتم. طعمِ مهربانی می‌داد.

یزد هرچند کوچک است امّا روایت های کوچکی ندارد،به این زودی ها تمام نمی شود….

 

آخرین کشیک نود و پنج

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *