خانه / روایت / مقنیان اندوه، مغنیان تنهایی

مقنیان اندوه، مغنیان تنهایی

یک سر فنرِ بلند را فرو کرد در دهانه‌ی چاه مستراح. سرِ دیگر فنر را گذاشت در دستگاهی به قاعده‌ی یک چرخ خیاطی. دستگاه را روشن کرد و صدای تِر تِر از دستشوئی در تمام خانه پخش شد. فنر لرزید. آهسته تکان خورد و چرخید و فرو رفت در چاهِ ویلِ مستراح. کلیدِی که یک ماه و نیم پیش از جیب برادرم افتاده بود در چاهک دستشوئی، گلوی چاه مستراح را فشرده بود و بغضِ چاه بعد از یک ماه و نیم تحمل کلیدِ گیرکرده در گلویش حالا باز شده بود. حالا یعنی درست همان لحظه‌ای که از «رینه» رسیده بودم تهران. پا که به خانه گذاشتم، فهمیدم دل چاه گرفته است. اصلا «گرفتگی» خاصیت هر موجودی است که چیزی به نام دل دارد. دلِ چاهِ گرفته، مدد از چاه‌باز کن می‌جوید. گرد و غبار رینه هنوز روی شانه‌هایم بود. کوله‌ام را که از روی دوشم برداشتم و فکر کردم برای باز کردن چاه چه باید بکنم.

در شرایطِ معمول، یک جستجوی ساده اینترنتی آدمِ گرفتار را به راهِ نجات رهنمون می‌کند. سه شماره تلفن از سه مرکز تخلیه چاه در محدوده‌ی خانه پیدا کردم؛ به هر سه زنگ زدم و در هر سه تماس، با مردانی مواجه شدم که حوصله‌ی شنیدنِ دردِدل‌های چاهِ گرفته‌ی مستراح را نداشتند. هر سه از سر شکم‌سیری مشتری‌ای که من باشم را حواله دادند به وقتی دیگر. چاره نبود. باید از تبلیغاتِ کلاسیکِ چاه‌بازکن‌ها استفاده می‌کردم. آمدم بیرون از خانه و دنبال کاغذهای مستطیلیِ چسبیده به پشتِ در خانه‌ها گشتم. شماره‌ی اولین برچسبِ چسبانده شده به در را گرفتم. پیرمردی بی‌حوصله آن سوی خط گوشی را برداشت. صدایش اخمو بود. هرچند… به خاطر شغلش حتما حق داشت بی‌حوصله و پکر باشد. بدخلقیِ کارمند بانک و سگرمه‌های درهمِ‌ پزشک بیمارستان و بداخلاقیِ کارمند بخشِ آموزشِ دانشگاه توی کَت من یکی نمی‌رود. اما بی‌حوصلگی و تلخیِ پیرمردِ تخلیه چاهی را روی چشمم می‌گذارم. بداخلاقیِ پیرمرد تخلیه چاهی توجیه دارد اقلا. سختی کار آن‌ها با سختیِ کار هیچ‌کدام‌مان قابل مقایسه نیست. این شعارها را باید گذاشت بیخِ دیوار که بعد از کار در معدن، روزنامه‌نگاری سخت‌ترین کار جهان است. هیچ‌کدامِ این دو شغل در مواجهه با شغلِ شریف اما نامطبوع تخلیه چاه کارهای سختی محسوب نمی‌شوند. این گزاره، قطعی است.

شرایط را برایش توضیح دادم. قبل از این که راه بیافتد، قیمت هم از او گرفتم. یادم مانده بود چند سال پیشترها که در مجله‌ای کار می‌کردم، حلقه‌ی ازدواج خانم مولایی، گرافیست مجله افتاد توی چاهک دستشوئی. سه ماه بیشتر از ازدواجش نگذشته بود و حتی به شش ماه نکشیده، مهمترین نشانه‌ی ازدواجش افتاده بود در گند و کثافتِ دستشوئیِ دفتر. دخترک مثل کبوتر تیرخورده می‌لرزید. آقای جوادی، آبدارچی دفترمان آستین‌هایش را بالا زده بود و دست انداخته بود در تاریکیِ‌ چاه مستراح. اما هرچه بیشتر کاویده بود، کمتر نشانه‌ای از حلقه جُسته بود. ناچار و در ناامیدیِ مطلق زنگ زده بودند به یکی از تخلیه‌ چاهی‌های نزدیک دفتر. مردی میانه‌سال آمده بود و دستگاهش را عَلَم کرده بود و حلقه‌ را به طرفه العینی تحویل خانم مولائی داده بود. در ازای خدمتی که کرده بود،‌ رقمی معادلِ حلقه را از خانم مولائی گرفته بود. خانم مولایی که صدایش درآمده بود که «چرا انقدر گران؟»، مردِ تخلیه چاهی گفته بود: «حلقه‌تان را درآوردم‌ها! اگر نمی‌خواهید، بدهید بگذارم سر جایش» و اشاره کرده بود به مستراح. ترسیدم که این یکی هم، مثل آن یکی که حلقه را بیرون کشیده بود، ناباز از آب درآید. قیمت را که گرفتم، پیرمرد گفت: «اگر فنرِ معمولی لازم داشته باشد، بیست هزار تومان». بیست هزار تومان که پولی نیست! خصوصا اگر بساطِ «دست به آب» خانه لنگ بیست هزار تومان باشد. گفتم: «آدرس را بنویس و زود بیا عمو جان».

***

یک سر فنرِ بلندِ فروشده در دهانه‌ی چاه مستراح لرزید و بیشتر در مدخلِ چاه فرورفت. سرِ دیگرش در دستگاهی به قاعده‌ی چرخ خیاطی فرو شده بود و می‌لرزید و فنر را بیشتر می‌فرستاد در چاهک. صدای تِر تِر دستگاه پخش می‌شد در خانه و مردی جوان، تا کمر خم شده بود در گودیِ سنگ مستراح. ده دقیقه بعد سر بالا آورد و با آرنج عرقِ پیشانی‌اش را چید. گفت: «داداش، اینطوری نمی‌شود. فنر معمولی جواب نمی‌دهد. باید فنر سه نظام بزنم. بزنم؟» بعد منتظر پاسخ نماند. جستی زد و از دستشوئی بیرون آمد. از توی اثاثیه‌اش فنر بزرگتری آورد و گذاشت توی دستگاهِ چرخ‌خیاطی‌طورش. دستگاه را روشن کرد و باز با سر فرو رفت توی گودیِ سنگ مستراح. چند دقیقه فنر با فشار دستگاه وارد چاه شد. مرد جوان در را با پا بست. صدای تِر تِر دستگاهش پشت در گم شد و همهمه‌ای محو از دستگاه از لای در خود را به پذیرائیِ خانه‌ی مادر کشید.

کم از ده دقیقه بعد، مرد تخلیه چاهی صدایم زد: «داداش، تمام شد. نگاه کن ببین حل شده یا نه». باز دوباره منتظر پاسخ نماند. فنر را به هم تنید و با یک تکه پارچه به هم گره‌شان زد. نگاه کردم. همه چیز بازگشته بود به حالت سابق. به حالتی که قبل از سفر به رینه در دستشوئی خانه دیده بودم. به حالتی که چاه قبل از گرفتن داشت. گفتم: «دستت درد نکند برادر. زحمت کشیدی، خدا قوتت بدهد. چقدر تقدیمت کنم؟» نگاهی کرد و گفت: «داداش، بی‌تعارف می‌گویم‌ها! قابلی ندارد؛ مهمانِ ما باش…» بعد نگذاشت تعارفش را پاسخ دهم. پی‌اش را اینطور گرفت که: «دویست تومان. برای شما البته. وگرنه که بیشتر از دویست تومان برای من زحمت داشت». خشکم زد. خودش هم توقع داشت که خشکم بزند. از بیست هزار تومان پریده بود به دویست هزار تومان. یک جهش تصاعدیِ بدونِ منطق. تفاوت قیمت آنقدر زیاد بود که خود جوانِ تخلیه‌ چاهی هم فهمیده بود که صدایم در خواهد آمد. از نگاهش فهمیدم که حریف، شُل آمده است و یک چیزی پرانده. معلوم بود خواسته چیزی بیاندازد که اگر گرفت، گرفته باشد. نشستم به چانه‌زدن. او چانه زد و من چانه زدم. او مانده بود روی دویست هزار تومان و من چانه‌ی پنجاه هزار تومان را می‌زدم. این چک و چانه‌زنی، تخلیه چاهی را از دویست هزار تومان رساند به صد و سی هزار تومان و من را پنجاه هزار تومان به نود هزار تومان. آخر کار دو تا تراول پنجاه هزار تومانی چپاندم توی جیبش و با «راضی‌باش برادر» تا دم در مشایعتش کردم. رفت. بازگشتم و دستشوئی را شُستم.

***

صد هزار تومان گرفت و ده دقیقه آن‌هم به ضرب و زورِ دستگاه و فنر، لوله‌ی گرفته را باز کرد. کاش کسی بود که بدون این که پولی بگیرد، ساعت‌ها می‌نشست و به لطفِ گوش‌های شنوایش و دست‌های ظریفش حرفت را می‌شنید و دستت را می‌گرفت و دلِ گرفته‌ات را به کرشمه‌ای و لبخندی و نوازشی باز می‌کرد. بدون آنکه با برچسب‌های بی‌شمارش پشتِ در خانه، کلافه‌ات کند. کاش کنار انبوهِ آگهیِ‌های «تخلیه چاه- شبانه‌روزی»، تنها و تنها یک آگهیِ «تخلیه دل/ شبانه‌روزی» هم وجود داشت. دل که از چاهِ مستراح کم‌اهمیت‌تر نیست… هست؟

 

در خدمت و خیانتِ سفر مجردی

از گاردِ سوار تا رینه و باقیِ ماجراها

 

 

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *