خانه / روایت / آشفته‌خوابِ بیداربخت

آشفته‌خوابِ بیداربخت

چیزی افتاد و در تاریکی گفت: «دَرق!». طنین صدای سقوطش در تاریکی اطاق زنگ زد. ترسیدم. از خواب پریدم. مادر هم از خواب پریده بود و با چشم‌های ترسیده و خواب‌آلود و موهای بیشتر سفید شده و کمتر مشکی‌مانده‌ که از ترس پریشان شده بودند،‌ اطاق را به هوای مادربزرگ می‌کاوید. نگاه کردم تا آنچه سقوط کرده را بیابم. مادربزرگ سر جایش خوابیده بود. مادر هم، خواهرم هم. هر سه به عادت همیشگی کنار هم دراز کشیده بودند و همه‌شان جز مادر که صدای سقوطِ آن شیء بیدارش کرده بود، خواب بودند. خوابیدن در اطاق پذیرائی، کنار مادربزرگ عادت ماست. هر شب همه‌مان مثل خیارهای توی دیسِ میوه، کنار هم و پیرامون مادربزرگ می‌خوابند؛ مبادا مادربزرگ نیمه‌شب به سودای قضای حاجت بیدار شود و تلوتلو خوران، از سر ضعف کهن‌سالی مسیر بستر تا دستشوئی را لرزان برود و زمین بخورد. زمین خوردن مادربزرگ در نیمه‌شب مسبوق به سابقه است. پیشترها دو بار وقتی که نیمه‌شب بستر را به مقصد دستشوئی ترک کرده است، زیرِ نرمه‌نور چراغ شب‌سوز زمین خورده است و عین دو بار، کف اطاق نشسته و از درد گریسته است. عین دو بار مادر بیدار شده و یک بار هم من با صدای گریستن مادربزرگ از خواب بیدار شده‌ام. استخوان‌های پیرزن نود و چند ساله مگر چقدر قوت دارد که بتواند بارِ زمین خوردن را هم تحمل کند؟

روی کاناپه خوابم برده بود و ای‌بوک، روی سینه‌ام مانده بود. یادم آمد قبل از خواب داشتم جنگ و صلح را می‌خواندم. همه‌ی دلخوشی‌ام برای بازخوانی آن رمان معظم تاریخی همین تعطیلات عید بود. داشتم خشت به خشت با تولستوی کبیر بنای جنگ و صلح را می‌چیدیم. قبلا یک بار دیگر این رمان بزرگ را در سال‌های نوجوانی خوانده بودم؛ در آن سال‌ها سودای عشق‌ها و نظربازی‌های شخصیت‌های کتاب مسخم کرده بود، نه از جنگ چیزی می‌فهمیدم نه از صلح. حالا اما بازخوانی جنگ و صلح تاثیر دیگری دارد. انگار که مستیِ اولی رفته باشد و تو به جرعه‌های دوباره از این میخانه‌ی تاریخی، مستی‌ات را کش بدهی و عمیق‌تر کنی.

در دنیای آدم‌های جنگ و صلح بودم که خواب، مثل گردباد پیچیده بود لای کلمه‌ها و مرا از کنار تولستوی کَنده بود و برده بود به دَشت بی‌انتهای خودش. معلق شده بودم. همیشه در خواب همینطور می‌شوم. وقتی می‌خوابم، انگار در وزنی‌ام. یعنی اقلا خودم متوجه این بی‌وزنی می‌شوم. به همین خاطر است که بعضِ صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، استخوان‌درد دارم. تیره‌ی پشتم، گردنم و گاهی استخوان‌های آن دستم که بر  رویش خوابیده بودم، درد می‌کند. توقعم از بی‌وزنی با تحمل وزنی که در تجسد یافتگیِ تنم روی بستر دارد همخوانی ندارد. بیدار که می‌شوم، وزنم دوباره به جسمم بازمی‌گردد و سنگینی‌اش را تحمل می‌کنم. سنگینیِ آنقدر جانکاه که تحملش استخوان‌هایم را فرسوده می‌کند.

روی کاناپه خوابم برده بود. وسط جنگ و صلح. بیست و هفت درصد از جلد اول را پیش برده‌ام. راضی‌ام. پیش از خواب مشغول خواندن کتاب بودم. همانطور که ای‌بوک دستم مانده بود، چشم‌هایم گرم شده بود و خوابم برده بود. ای‌بوک روی سینه‌ام مانده بود. ساعت از سه و نیمِ صبح به در رفته بود که توی خواب غلتی زده بودم و ایبوک از روی سینه‌ام افتاده بود روی سرامیک‌های لُخت خانه و «دَرق» صدا کرده بود. من و مادر از ترس بیدار شده بودیم. مادر با چشم‌های وحشت‌زده و موهای پریشان دور و بر را نگاه می‌کرد و پیِ مادربزرگ می‌گشت. طفلک. توی هولِ بیدار شدن و ترس از سقوط مادربزرگ نمی‌توانست به چشم‌هایش دستور دهد اولین جائی که باید نگاه کند، بسترِ مادربزرگ است. اگر مادربزرگ توی بسترش نباشد، یعنی احتمالا صدای سقوط می‌تواند مربوط به مادربزرگ باشد. مادر چند لحظه مرا که مثل خود او، وحشت‌زده از خواب پریده بودم نگاه کرد. من هم مثل مادر چشم‌هایم توی اطاق دوید. به راهرو نگاه کردم و اثری از مادربزرگ ندیدم. چشم‌های من و مادر توی پیله چرخید و رسید به بسترِ مادربزرگ. او را که سرِ جایش دیدیم،‌ خیال‌مان راحت شد. نفس‌های حبس‌شده‌مان آزاد شد و چشم‌های وحشت‌زده‌ی از حدقه بیرون آمده‌مان برگشت به چشم‌خانه. پیرزن آرام توی جایش خوابیده بود. بی‌صدا و ظریف، مثل نوزادی چند روزه. به پهلوی چپ خوابیده بود و گوشت‌های چروکِ صورتش، فکش و لپ‌های آویزانش روی سمت چپ صورت، روی بالشت پهن شده بود. مادربزرگ آهسته از دهان نفس می‌کشید. صدای سقوط ای‌بوک، خواب مادر را پریشان کرده بود. خجالت کشیدم. دیگر خوابم نبرد.

***

همان اولش به مسعود دیانی گفته بودم آدمی که قرار است کل تعطیلات عید را کنج خانه بنشیند، حرفی برای گفتن از روزانه‌هایش به دیگران ندارد. گفتم‌ها، او اما قبول نکرد. دو تا هندوانه‌ی مرغوب هم گذاشت زیر بغل من که «اگر تو بنویسی، مخاطب دارد» و استرس جمله را طوری روی «تو» گذاشت که انگار من تولستوی باشم و نوشتنِ این خرده روایت‌ها از چهارده روز خانه‌نشینی، نوشتنِ «جنگ و صلح». اشتباه می‌کرد. البته خودش هم می‌دانست که دارد تعارف بزرگی می‌کند. من هم می‌دانستم. با این حال بار مسئولیت روایت از چهارده روز خانه‌نشینی را گذاشته بود به دوش من و به هر حال، برای جوریِ جنسِ روایت‌های بهار که دارد به تدریج از این صفحه منتشر می‌شود، لازم بود یکی هم از کنج خانه‌اش چیزهای نداشته‌اش را و تجربه‌های نکرده‌اش را و سفرهای نرفته‌اش را بنویسد. سه روز اول تعطیلات، از رینه نوشته بودم، اما امروز را که تمام مدت در خانه مانده بودم و خوابیده بودم و کتاب خوانده بودم و اینستاگرام چک کرده بودم و جز این‌ها هیچ کار دیگری نکرده بودم، واقعا چه حرفی برای گفتن داشتم؟

آهسته، روی پنجه‌ی پا از پذیرائی به اطاق آمدم. در را بستم. پنجره‌ها را باز کردم و سیگاری از توی خشابِ پاکت سیگار درآوردم. موبایل را چک کردم. مسعود دیانی هنوز پیامی نداده بود و مطلبِ روز گذشته را مطالبه نکرده بود. ساعت از سه و نیمِ صبح به در شده بود که لپ‌تاپ را روشن کردم تا وعده‌ی معهود را ادا کنم. باد سردی از پنجره می‌آمد توی اطاق و می‌چرخید و از پنجره‌ی دیگر بیرون می‌رفت. سیگارِ یخ‌زده بر گوشه‌ی لبم را آتش کردم و شروع کردم به تایپ کردن: «چیزی افتاد و در تاریکی گفت دَرق! طنین صدای سقوطش در تاریکی اطاق زنگ زد…»

مقنیان اندوه، مغنیان تنهایی

در خدمت و خیانتِ سفر مجردی

از گاردِ سوار تا رینه و باقیِ ماجراها

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *