خانه / روایت بهار / از مشرق عالم با «بنجامین باتن»

از مشرق عالم با «بنجامین باتن»

چهارپاره استخوان با قد خمیده، دست‌های چروکیده و موهای سفیدِ آبشار شده از زیر ململ روسری، دست گذاشته بر دیوار و راه می‌رود. می‌رود، می‌آید. می‌رود، می‌آید. می‌رود، می‌آید. هزار بار طول اطاق را می‌رود و می‌آید. بی‌قرار و نااستوار. پریشان. ناامید. دنبال چیزی می‌گردد که نیست. در جستجویش بارها، بارها طول اطاق را طی می‌کند. همه آدم‌های توی خانه را صدا می‌زند و سراغ گم‌شده‌اش را از آن‌ها می‌گیرد: «خلیل! مادرم کجاست؟»، «شیرین! شیرین! مادرم را ندیدی؟»، «علی‌اصغر! علی‌اصغر! مادرم، مادرم کو؟ پیش تو نیامده؟»، «جعفرآقا! ننه‌بانو را می‌شناسی؟ مادرم است. مادرم کجاست؟». چهارپاره استخوانْ دست گذاشته بر دیوار و راه می‌رود. مثل روحی سرگردان، هر لحظه‌ای در یک گوشه‌ی خانه است. بی‌قرار است و در بی‌قراری، یک‌سره راه می‌رود. در طلب گمشده‌اش گوشه به گوشه‌ی خانه را می‌کاود، اما او را نمی‌یابد. یعنی… نمی‌تواند گمشده‌اش را بیابد. گم‌شده‌ی او شصت سال پیش مُرده است و در گورستان ابن‌بابویه دفن شده است. ننه‌بانو، مادرِ مادربزرگ، تکه‌ای است از خاطراتِ پریشانِ مادربزرگ که در سر آلزایمر گرفته‌اش سخت بسامد یافته است. مادربزرگ دیگر در امروز زندگی نمی‌کند. من را نمی‌شناسد. مادرم را هم. برادر و خواهرم را هم. آدم‌های دنیای او «خلیل» و «شیرین» و «علی‌اصغر» و «جعفرآقا» هستند. آلزایمر او را بازگردانده به سال‌هایی دور، کنار مادرش ننه‌بانو و آدم‌های قصه‌ی ننه‌بانو. او هر لحظه‌ای را که در بیداری می‌گذراند، در جستجوی مادرش است. جستجوی مادری که حالا حتی قبرش را گورستان ابن‌بابویه فراموش کرده است.

متجاوز از سی و پنج کیلو وزن ندارد. مثل نسیم می‌وزد در خانه. در تمام طول روز و بسیاری وقت‌ها در تمامِ طول شب. دست می‌گیرد به دیوار و راه می‌رود. گاهی، مسیرش را کج می‌کند و وقتی مسیرش را عوض می‌کند، به جای آن که دست به دیوار بگیرد، مبل‌ها را و اثاثیه‌ی خانه را عصا می‌کند. گام‌هایی لرزان دارد. تلوتلو می‌خورد گاهی. آنقدر راه می‌رود تا خسته می‌شود و می‌خوابد. بیدار که می‌شود، باز دنبال ننه‌بانو است. دنبال مادرش، اطاق‌ها را یکی یکی می‌گردد و او را صدا می‌زند: «ننه‌بانو! ننه‌بانو! مادرجان! بیا برویم خانه‌مان. دیر شده. امشب مهمان داریم». بعد که از پاسخ دادن مادرش ناامید می‌شود، نام‌های خویشان درگذشته‌اش را تکرار می‌کند: «خلیل! مادرم را ندیدی؟»، «شیرین، به مادرم بگو بیاید»، «مادرم را صدا کن علی‌اصغر»، «جعفرآقا به ننه‌بانو بگو بیاید برویم خانه‌مان».

***

صدایم زد. گفت: «خلیل! مادر! بلند شو بریم دنبال مادرم. نگرانش شده‌ام». سرم توی کتاب بود. نفهمیدم مخاطب «خلیل» صدا زدنش این بار من هستم. نشست کنار دستم. شانه‌ام را تکان داد. به تضرع و التجا. از سر بی‌پناهی. به التماس. صورتش در هم پیچیده بود. گوشت‌های چروکیده‌ی گونه و چانه‌اش در امتداد یک نیاز و یک تضرع آویزان شده بودند. گفت: «خلیل! مادرجان! الهی قربانت بروم. خدا خیرت دهد مادر. مادرم نیست. بلند شو برویم دنبالش. می‌دانی ننه‌بانو چقدر به تو خدمت کرده است؟ می‌دانی چقدر به تو شیر داده؟ چقدر کهنه‌ات را عوض کرده؟ روا نیست مادرم گم شده باشد و تو اینجا بی‌خیال نشسته باشی. پاشو مادرجان! پاشو دستم به دامنت. به خاطر خدا. بلند شو برویم دنبالش. نگرانش هستم». کتاب را بستم. نشستم روبرویش. دستِ چروکیده‌اش را گرفتم و گفتم: «قربانت بروم مادر. می‌خواهی برویم بیرون؟ اصلا بلند شو چادرت را سر کن، همین اول عیدی ببرمت بهشت زهرا، زیارت اهل قبور. برویم سر خاک باباحسین». بعد انگار یاد کودکی‌ام افتاده باشم که عصرهای پنجشنبه، هر پنجشنبه، دستم را در مُرکب سیاه چادر مادربزرگ حل می‌کردم؛ دو نفری می‌رفتیم میدان شوش و از آنجا سوار اتوبوس‌های دوطبقه می‌شدیم. می‌رفتیم شهرری زیارت. شاه عبدالعظیم را که زیارت می‌کردیم، می‌رفتیم قبرستان طوطی. مادربزرگ برای دخترخاله‌ی مرحومش فاتحه‌ای می‌خواند. بعد از آنجا سوار اتوبوس‌های بنز ۳۰۲ دوجعبه‌ای می‌شدیم و می‌رفتیم ابن‌بابویه. زیارت قبر مادرِ مادربزرگ. خواستم نشئه‌ی آن روزها را زنده کنم. حواسم نبود که مادربزرگ دنبال مادرش است. گفتم: «بعد از بهشت زهرا هم می‌رویم شاه‌عبدالعظیم. زیارت می‌کنیم و می‌رویم ابن بابویه، سر خاک مادرت».

مادربزرگ تکان خورد. دستِ چروکیده‌اش با جویبارِ بی‌شمارِ رگ‌های برآمده از زیر پوست، زیر دستم لرزید. تکانی خورد و وا رفت. افتاد توی آغوش من. بغض، دنده‌دنده از گلویش بیرون ریخت و اشک از پیله‌ی چروکیده‌ی چشم‌هایش جوشید و سیل شد و ریخت روی صورتش. ناله‌ای کرد و به زنجموره گفت: «مادرم؟ برویم سر خاک ننه‌بانو؟ مادرم مرده؟ یا امام حسین! مادرم… وای مادرم…» و انگار که تازه خبر مرگ مادرش را به او داده باشند. وا رفت. گریست. گریست. آنقدر گریست که مادر آمد و یک قرص خواب به او داد و کنارش نشست تا خوابش ببرد.

***

مادربزرگ تکه‌ای است گم‌شده در دالان تاریخ. تکه‌ای که چرخ‌دنده‌های او برخلاف چرخ‌دنده‌های زمان می‌چرخد. هرچه زمان پیشتر می‌رود، او به عقب بازمی‌گردد. با این تفاوت که جسم‌ش همراه با زمان فرسوده می‌شود، اما روحش هر روز بیشتر به لطافت روح یک کودک درمی‌آید. حالا که دارم این سطور را می‌نویسم، چادرش را سر کرده است و روبرویم راه می‌رود. دست به دیوار گرفته و آهسته آهسته از این سوی اطاق به آن سو می‌رود. جای شما خالی، دارم می‌برمش کاشان. به جبرانِ ثلمه‌ای که دیروز، ناخواسته بر کبوترِ کوچکِ خانه‌مان وارد کرده بودم. می‌برمش کاشان، به هوای بهتر شدن حالش. راستی… کاش مرا ببخشد.

آشفته خواب بیدار بخت

مقنیان اندوه، مغنیان تنهایی

در خدمت و خیانتِ سفر مجردی

از گاردِ سوار تا رینه و باقیِ ماجراها

همچنین ببینید

سفره عید

کفش‌های آن سال عید را خیلی دوست داشتم، شکلش هنوز توی ذهنم مانده است. اصلا …

یک دیدگاه

  1. نمیدونم ما گم شدیم یا کسایی که گوشه گوشه دنیا رو میگردن دنبال عزیزان از دست رفتشون.پدربزرگم قبل مرگ ،عزیزانش رو صدا میکرد و با اونها به صحبت مینشست،مادربزرگم هم به همین منوال آخرین روزهاشو گذروند با این تفاوت که ما رو از اومدن نوه جدیدی باخبر کرد که پس از مرگش متوجه حضور نوه جدید شدیم.فراموشی منو خیلی میترسونه ولی دنیا بیشتر از هر چیزی ترسناکه،خو نمیگیرم به اینجا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *