خانه / روایت / آسمان تهران، آسمان فنوج

آسمان تهران، آسمان فنوج

تا قبل از ساعت هشت، چهار باری از خواب پریدم. خستگی کهنه‌ی شب قبل و جاده‌ی پرپیچ خم و سفری که بیت و چهار ساعت کش آمده بود جایی برای خواب نگذاشت. انگار روز اول کارم بود. هفده روز استراحت همه‌چیز را به شکل اولش برگردانده بود. هم من برای فنوج غریبه شده بودم. هم فنوج برای من. از نو باید خودم را برای سروکله زدن با انبوه بیماران آماده می‌کردم. این بود که خوابم پر بود از انواع دردها و مریضی‌ها.

سه ماه از آن شب و تصمیمش گذشته بود. آن شبی که تصمیم گرفتم مطب تهران را تعطیل کنم. مطب خیابان شریعتی را. شبی که تصمیم گرفتم دور شوم. از مردم تهران. از هوای تهران. از همه‌چیز تهران. از خود تهران. شبی که دلم روستا خواست. یک روستای دور. که آرامش داشته باشد و تنهایی. از همان شب تلفن‌هایم شروع شد. در همان شب اول دو روستا پیدا شد که فی‌الفور پزشک لازم بودند. یکی در چهارمحال بختیاری که محل تولد خودم بود و یکی در سیستان و بلوچستان .

چهارمحال برایم آشنا بود و شرایطش راحت‌تر. نزدیک‌تر هم بود. مردمش را هم می‌شناختم. این شد که تصمیم گرفتم به آنجا نروم. دلم آخر دنیا را می‌خواست. دورترین جای ممکن دنیا. دلم فرار می‌خواست. از همه‌جا. فنوج آن شب دورترین نقطه‌ی دنیا بود که مرا به آن راه می‌دادند. شب به پایان نرسیده بود که خانواده اعلام کردم پس‌فردا راهی فنوج خواهم بود و دیگر مطبی در خیابان شریعتی در کار نخواهد بود. خانواده‌ام، مادرم بود. پدرم نبود و برادری و خواهری که نداشتم نبودند که مخالفت کنند یا تشویقم کنند. مادرم – خانواده‌ام- پای تصمیمم ایستاد.

فنوج از سعادت‌آباد هزار و شش‌صد و هفتادودو کیلومتر فاصله داشت. این را از همان گوگل مپی دانستم که می‌گفت از زاهدان تا فنوج با ماشین هفت ساعت راه است. و این را هم گفت که فنوج با اولین مرکز بیمارستانی سه ساعت و نیم‌فاصله دارد. به سه ساعت و نیم در آمبولانس‌ها فکر کردم و بیمارهایی که به بیمارستان نیاز خواهند داشت. زیادی طولانی بود.

آن شب سحر شد. فردایش شب شد و شبش باز سحر و من هزار و شش‌صد و هفتادودو کیلومتر را رفتم تا به شهری برسم محاصره‌شده میان سه کوه. با هوایی مخملی و مردمی که تا آن روز هیچ‌وقت ندیده بودنشان. مردمی که حتی زبانشان را نمی‌فهمیدم و طول کشید تا بفهمم «تپ سرما کلک» یعنی سرماخورده‌ام و «بلغم دارم» یعنی خلط دارم و «سرم طوره» یعنی سرم گیج می‌رود و «لاپم بند شده‌ام» یعنی یبوست دارم و طول کشید تا بفهمم اینجا «سوچن» دوای همه‌ی دردهاست و تا برایشان ننویسی رهایت نمی‌کنند و آن‌قدر می‌آیند و می‌مانند تا برایشان سوچن تجویز کنی . همان آمپول را می‌گفتند.

از پس‌فردای آن شب دو ماه و نیم ماندم. یک‌نفس. دور از خانه و خانواده‌ام که مادرم بود و هفده روز آمدم مرخصی که نبرم و از پا درنیایم. سه روزش عید بود. چهارم برگشتم . حالا صبح پنجم بود که شب چهار بار از خواب پریدم. یک ربع مانده به هشت از خانه بیرون زدم. خبری نبود. در اتاق پزشک قفل بود. بهیار هم توی اتاقش نبود. دو سه بیمار با آرامش روی صندلی‌های مرکز نشسته بودند. مبهوت و متعجب از این‌همه سکوت برگشتم. نگهبان دم در گفت: « خانم دکتر! عیدها از ساعت ۹ میان مریض‌ها» خوشحال از خلوتی درمانگاه و رسم سال نو و یک‌ساعتی که نصیبم شده بود برگشتم خانه و خوابیدم. بی‌هیچ حرکت اضافه‌ای. اگر صدای آیفون نبود تا آخرالزمان می‌خوابیدم. بوق آیفون نگذاشت. خودم فکر می‌کردم خواب اصحاب کهف بوده‌ام. ساعت اما می‌گفت فقط بیست دقیقه خوابیده‌ام. دنبالم فرستاده بودند. برگشتم به درمانگاه.

باورم نمی‌شد درمانگاه، همان درمانگاه قبلی باشد. از همه‌جا آدم می‌جوشید. به‌رسم همیشگی بیست سی نفر را کنار زدم تا بتوانم در اتاق را ببینم. وارد شدن به اتاق برای خودش ماجرایی داشت. گفتند همکار جان هم هنوز از زاهدان نرسیده و تا برسد دوازده ظهر می‌شود. تا دوازده صدوبیست بیمار را ویزیت کردم. با هر بیمار، در اتاق که باز می‌شد همه‌ی جماعت پشت در به داخل اتاق هجوم می‌آوردند و با هر بیمار باید از صندلی بلند می‌شدم و داد می‌زدم و جماعت را از اتاق بیرون می‌کردم. نوبتی در کار نبود. انگار اتاق پزشک ضریح امام رضا بود در روزهای زیارتی شلوغ. مردم همدیگر را هل می‌دادند و من فکر می‌کردم روی‌هم رژه می‌روند و پشت در اتاق دعوا بود و دعوا. داخل هم که می‌آمدند بیماری‌شان را فراموش می‌کردند و با منشی حال و احوال می‌کردند و از فک و فامیل‌هایش می‌پرسیدند و تا من تشر نمی‌زدم مهمانی تمام نمی‌شد.

رفت‌وآمد توی اتاق به حدی بود که حتی جای نفس کشیدن هم برایم نمی‌ماند. با هر مریض، حتی اگر سرماخوردگی ساده بود سه چهار نفر همراه بودند. ساعت دوازده شده بود و من خسته و درمانده که بهیار در را باز کرد و با شادی و لبخند گفت: «خانم دکتر! روزتون کامل شد.» متعجب نگاهش کردم و منتظر ماندم توضیح بدهد نیمه‌ی روز چه شکلی روز آدم کامل می‌شود که لبخندش را کش داد و با شادی فریاد زد: « تیرخورده آوردن خانم دکتر! تیرخورده»

تا گفت تیر، دلم ریخت. از بهار فنوج پرت شدم به زمستان دوازده سال قبل اصفهان . این شد که اول‌ازهمه قلبش را دیدم که سالم بود. بعد چهره‌اش را که می‌خندید. بعد پایش که سه تا تیرخورده بود. آرام بود و خندان و خوشحال. از خنده‌اش باوجود دردی که داشت خوشم آمد. پرسیدم کی زده؟ با خنده گفت یکی از همشهری هام. توی همشهری هام گفتنش افتخاری خوابیده بود که درکش نمی‌کردم. به همشهری‌های خودم فکر کردم. به تهرانی‌ها.

اتاق مصدوم پر از آدم بود. انگار تنها آدم اضافی جمع من بودم. پلیس‌ها هم آمدند. انگار حضور پلیس هم مهم‌تر از حضور دکتر بود. از دستمان کار خاصی برنمی‌آمد. جز  جز هیدره کردن و پانسمان فشاری و فرستادن بیمار به ایرانشهر برای گرفتن گرافی و باقی ماجرا  . نگران مادرم بودم که با من آمده بود تا اگر خانواده‌ی دو نفره‌مان تعطیلات عید را در تهران کنار هم نبود در فنوج کنار هم باشد. نگرانش که بودم که خودش آمد. پلیس‌ها را دیده بود که آمده‌اند داخل درمانگاه و جمعیت را که به دنبالشان. آرامش کردم و بهش اطمینان دادم که مشکل خاصی نیست و راهی خانه‌اش کردم.

ساعت دو و نیم شد تعداد مریض‌هایی که ویزیت کردم به صد و هفتاد نفر رسید. از دونیم تا پنج استراحت کردم و ناهار خوردم. با مادرم. پنج وارد اتاقم که شدم دیدم خانواده‌ای پنج نفرِ پیش از من در اتاق‌اند . یکی روی تخت دراز کشیده و بقیه صندلی‌ها را دور تخت چیده بودند و آلبالو خشکه می‌خوردند و گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند. دلم آلبالو خشکه خواست. با خنده پرسیدم دورهمی خوش می گذره دیگه؟ خندیدند ویکی‌شان آلبالو دردهان توضیح داد که مریضشان نصف بدنش فلج شده و باز خندید و باز آلبالو خشکه خورد. کنارش زدم. مرد بیمار سکته‌ی مغزی کرده بود.

روی دستم یک بیمار سکته‌ی مغزی مانده بود که زنی هراسان توی اتاق پرید؛ عیهنو اسفند روی آتش. حرف نمی‌زد. ورجه‌ورجه می‌کرد. شاید ده بار ازش پرسیدم چی شده؟ چی شده؟ نمی‌توانست حرف بزند. از رنگ صورتش و صدای نفسش فهمیدم زن آلرژی دارد و کم مانده است نفسش بند بیاید.  بهیار را صدا کردم و دستورات اولیه را دادم ،با لبخند همیشگی‌اش گفت :عصبی است مثل همیشه!!خواسته ام را دوباره تکرار کردم سری به مریض‌های دیگرم زدم و برگشتم سراغش که بالا آورد. دستم و لباسم بی‌نصیب نماند.

در حال استیبل کردن زن بودم که پسری جوان را آوردند. با درد قفسه‌ی سینه. نوار قلبش را که گرفتم دیدم یا خدا! با توضیح خانواده‌اش فهمیدم سر با آن سن کم‌سابقه‌ی عمل جراحی قلب باز داشت. سه دریچه‌ی قلبش عوض‌شده بود و قلبش باتری داشت.

کاری از دستم برنمی‌آمد. از میان دویست مریضی که آن روز ویزیت کردم دوتای آخر نیاز به بیمارستان داشتند. بیمارستانی که تا فنوج سه ساعت و نیم راه داشت. آمبولانسی که دیگر  نبود و جاده‌ای که سیل شب قبل خرابش کرده بود. درمانده بودم که آخری هم رسید. مادری با پسربچه‌ای سه‌ساله که برق‌گرفته بودش. آخر دنیا بود. تنهایی را تازه می‌فهمیدم.  تنهایی که فانتزی تنهایی‌های تهرانی‌ها را نداشت. تنهایی واقعی . با دست‌های خالی خالی. کاری از دستم ساخته نبود. مریض‌ها را با ماشین‌های شخصی راهی بیمارستان ایرانشهر کردم. از وقتی آمده بودم فنوج به خاک‌سپاری بدون  امضای گواهی فوت عادت کرده بودم. مریض که می‌مرد می‌گفتیم مرد. می‌رفتند خاکش می‌کردند. می‌گفتند خدا داد . خدا گرفت. نبود آمبولانس و دوری بیمارستان و کمبود امکانات و جاده و سیل در نگاهشان کاره‌ای نبود. خدای فنوج و تهران تفاوت داشت. مردمش هم . آسمانش هم.

 

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

یک دیدگاه

  1. به قدر دو روز آنجا رادیده ام
    چه خوب بود این نوشته.و نویسنده اش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *