خانه / روایت / حضارت سفارت

حضارت سفارت

سالهاست در موقعیت‌های ناخوش‌آیند شوخی و مزاح می‌کنیم. حافظه‌ی من از دهه‌ی شصت همراهی می‌کند. در صف نفت مردم شوخی می‌کردند. کوپن می‌دادند و مردم شوخی می‌کردند. مدرسه‌ها جا برای دانش‌آموزان نداشت، توی راهروها والدین شوخی می‌کردند. سد پشت سد ساخته می‌شد و صدای کسی شنیده نمی‌شد و مردم شوخی می‌کردند. روزنامه زیاد بود و آن همه روزنامه خود شوخی بود و مردم شوخی می‌کردند. بعد هم که کلاً شد شوخی و خنده.

وارد سفارت که شدیم شوخی‌ها شروع شد. اول فکر کردم فقط ما پنج نفر به شوخی پناه برده‌ایم. ولی دیدم حس شوخ‌طبعی خیلی‌ها گل انداخت. یکی گفت ما توی خاک اروپا هستیم و بهتر است مودب باشیم و بعد دست به سینه ایستاد. دیگری گفت خاک توی خاک چه معنی می‌دهد و کشور توی کشور چه صیغه‌ای‌ست. کسی پرسید اگر الان بمیریم کجا خاکمان می‌کنند. آن یکی سیگاری بیرون کشید و گفت می‌خواهم ببینم طعم سیگار توی اروپا با ایران چه فرقی می‌کند. همه داشتند به معطل شدن، به در صف ایستادن، به امر و نهی مرد اخموی سفارت، به گیت، به چند نوشته و علامت همراه بردن موبایل ممنوع، به خطی که باید پشتش منتظر می‌شدند و به همه‌چیز سفارت واکنش نشان می‌دادند. اول فکر کردم اینها برای ما نچسب است. اما وقتی پدر و دختر ۱۰ـ۱۲ ساله‌ای را دیدم که سر به سر دستگاه اتوماتیک تنقلات می‌گذارند و برای گرفتن یک آب معدنی ده دقیقه معطل می‌کنند، فهمیدم مشکل از ما نیست.

صبح زود رفته بودیم و انتظارمان زیاد طول نکشید. در تمام مدت انتظار شوخی‌ها ادامه داشت. برای همه‌ی ما پنج نفر یک باجه را مشخص کرده بودند و با یک شماره نوبت منتظر بودیم. نیمکت انتظار ما روبروی باجه‌ای بود که خانمی جوان مسوولش بود. چند نفری که مدارک‌شان را باید تحویل می‌دادند چنان سین‌جیم می‌کرد که انگار پسر اسامه بن لادن بخواهد برود کشورشان. از مردی که برای خرید دستگاهی می‌خواست سفر کند می‌پرسید کار این دستگاه چیست، توی ایران پیدا نمی‌شود، برای خودتان می‌خواهید یا برای فروش، دفعه‌ی قبل که رفته بودید همین دستگاه را خریدید یا دستگاه دیگری را. به این سوال آخر که رسید قید سفر را زدم. با خودم گفتم این مرد که دفعه اولش نیست و باز هم رفته به اندازه‌ی شب اول قبر باید جواب پس بدهد، وای به حال ما. ولی امیدم به برگه‌ی آبی مانده حساب بانکی بود که توسط مسوول باجه رد می‌شود و با خیال راحت برمی‌گردم خانه و فکر دیگری برای عید می‌کنم.

سه نفر از دوستانم قبل از من رفتند پشت باجه‌. وقتی برگشتند پرسیدم مسوول باجه چه پرسید و گفتند چیز خاصی نپرسید. مردی که ذاتاً صدای بلندی داشت پشت باجه‌ی کناری باجه‌ی ما نشسته بود و داشت بلند بلند به سوالات مسوول باجه جواب می‌داد. با آن باجه خیلی فاصله داشتیم ولی صدایش به ما می‌رسید. باورم نمی‌شد بی‌سوالات پی‌درپی مدارک را تحویل بگیرند. چند سناریو در ذهنم داشتم‌ـــ به مسوول باجه می‌گویم همه‌چیز همان است که دست شماست، می‌گویم من قصدی نداشتم فقط فریب «برویم» احمد را خوردم، می‌گویم عید خانه باشم بهتر است و مادرم تنهاست، می‌گویم باور کن من ترجیح می‌دهم بروم یک کشوری دیگر و مدارکم را بده بروم سفارت بورکینافاسو یا سائوتومه و پرینسیپ. این آخری ورد زبان دوست خوش‌ذوقی بود که سالهاست ایران نیست. اولین بار که اسم این کشور را خواندم فکر کردم شوخی آن دوست است که می‌خواهد مهاجرت کند به جائی دور. سرچ کردم و فهمیدم سائوتومه و پرینسیپ اسم کشور کوچک آفریقائی‌ست با حدود صد هزار نفر جمعیت. گفتم به خانم مسوول باجه می‌گویم سائوتومه و پرینسیپ برایم خیلی جذاب‌تر است و فقط مشکلم این است که آدرس سفارتش را ندارم، بی‌زحمت آدرس سفارت سائوتومه و پرینسیپ را با مدارکم بده و تو را به خیر و مرا به سلامت. بعد هم در را محکم بهم می‌زنم و می‌روم بیرون از حضارت سفارت اروپا.

نوبتم شد و رفتم پشت باجه. مدارکم را از هلالی باریک پائین شیشه دادم تو. خانم مشکی‌پوش و گویا سرماخورده هیچ حوصله‌ی حرف زدن نداشت. گفت کپی گذرنامه‌ات را بده. نداشتم. خودش بلند شد و کپی گرفت و نشست و نگاهی به مدارک کرد. منتظر سوالات بودم. برگه‌ای را از هلالی باریک پائین شیشه رد کرد سمت من و گفت به سلامت. برگه را با تاخیر برداشتم و برگشتم روی نیمکت نشستم. حس شوخ‌طبعی‌ام رفته بود. منتظر بودم نفر بعدی بیاید و از سفارت بزنیم بیرون. بی‌شوخی دو هفته بعد باید می‌آمدیم. هرکسی به سمتی رفت تا دو هفته‌ی بعد.

 

مدار صفر

آناتومی مسافر

بار می باید بستن

تاب و قرار

در گران سفر

وضعیت: سفید

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *