خانه / روایت بهار / هفتم: غنود

هفتم: غنود

یک فصل مانده بود تا برادران کارامازوف تمام شود که به آنجا رسیدیم. باغ عدن بود که در چشمانم تکه و پاره می شد. تکه پاره هایش را جمع کردم. چشم اندازی شد در دوردست. در ایوان ، کنار پرتگاه ایستاده بودم در انتظار اشراق ها: تناسل درختان و هسهسه ی شاخه ها. اهمیت خطوط در ذوزنقه ی مرغزار ها. کوه ها رام و ابرها رم. بزاق خروسان در طلوع و گل های منکسر زیر خرگوش های سفید برف. سگ، این تنها موجودات جهان که می توانند دیگری را بیش از خود دوست بدارند، دم هاشان رقصان. خط خوش فارسی در صدای آب، و کاریزمای خانه که در آن گرم بودم و دارای خانواده: محمد،شهره،هانیه،امیر.

ویلایی بود روی شیب مهربان کوه ها در دهکده ی نوده، بالاتر از بومهن. لابه لای شکوفه های متلاشی روی ساقه های شور گیلاس، برف نو در رفت و آمد بود و باران بیرحم. در خانه منتظر شدیم که آفتاب بیاید، نیامد. گپ های بیهوده و کلمه های خانگی بینمان رد و بدل می شد. آن طرف زهره ، این طرف حامد. روی صورت زهره، گرمای بخاری استفراغ شده بود. لیدی مکبث وار، با انگشت هایش روی موبایل شرارت می پاشید. فهام با ثمین در کلنجار مهر و لبخند بود. کاسه ها و چنگال ها از نور لامپ ها و شیشه ها به در می شدند. موهای دست، عمود منصف سرما ایستاده بود. ساجد بهت زده و چروک، پنجره ها را بست و بوران شد.
نیمه های شب زیر پتو کارامازوف می خواندم تا تمام شود. نقل گریه های آلیوشا بر بوی بد جسد پدر زوسیما بود و اینکه ایمان همیشه خودش را در مابین ها و دوراهی ها نشان می دهد. لحظه ی الهام ، لحظه ی شارش رانه ها از ناخودآگاه به آگاه است. از این رو معرفتی که بین خواب و بیداری برمی خیزد، آیه است. آلیوشا بین خواب و بیداری، تمثال مهربان پدر زوسیما را در مکان مقدسی (قانای جلیل) از کتاب مقدس می بیند. این همان مکانی است که مسیح نخستین معجزه اش را نشان داده بود. در آن مکان فقیرنشین محفل عروسی و شادی برپا بود. شراب میهمانی تمام می شود و مسیح برای شادخواری مردمان آن محفل، آب های در کوزه را تبدیل به شراب می کند. آلیوشا در این بستر و مکان، پور زوسیما را می بیند که او را به رستن از غم دعوت می کند. سپس از خواب می پرد و از تماس با دنیاهای دیگر یکسره شوریده می شود. با رغبتی برای بر همه بخشاییدن و همه چیز را بخشیدن و طلب بخشایش کردن. نه برای خودش که برای تمامی آدمیان، به خاطر هرکس و هرچیز. چرا که فهمیده بود نخستین معجزه آن است که مسیح به غم آدمیان نمی رفت، به شادی شان می رفت. او معجزه کرد برای تمدید شادی مردمان، چرا که بی شادی زندگی نیست. این گزاره ها دیوانه ام می کرد. داستایوفسکی، ترسیم لحظه های رستگاری در موجودات واقعی را خوب می شناسد. لحظه ی بیرون آمدن آلیوشا از خود و درک شادی فزاینده ای که بیرون از خواست های تن، در شرف درک ستاره ها و مهتاب ها که حالا دیگر برای او می درخشیدند، میسر شد؛ لحظه ای بود که تا مغز استخوان به تجربه اش نیاز است. برای دیدن آلیوشا در آن حالت ها تندتر خواندم که ناگهان صدایی از ایوان فضایم را دو شقه کرد. کتاب را بستم. به ساعت نگاه کردم که داشت دروغ همیشگی اش را تکرار می کرد. گوش هایم متوجه صدای شکیبا و پیر قطره های روی سینک شد. پتو را روی دوشم انداختم و وارد یخستان ایوان شدم. شب روی پل های ده سرما خورده بود. سقوط ازدحام طبیعت را در شیار دره ها می دیدم. صدای ترک استخوان های چوب در آتش می آمد و سمت و سویم رو به نقاط کور خانه های پایین کوه  داشت. کنار آتش نشستم. شهره آنجا بود. در کنج، انزوا می بافت و هر از چند گاهی نگاه بی هدف ارتباط از او سوسو می زد. از کاشی های گیج و مختصر پله ها بالا آمدم. چاله های زیر چشم هایش را حس کردم.
چند سیب زمینی در آتش انداخته بود. آن ها را از آتش گرفتیم. تابلوی سیب زمینی خوران بود ولع خوردنمان برای سیب زمینی. شهره وقتی آدم می بیند دیوانه می شود. درباره ی تنهایی و خانواده حرف زدیم. سکوت های بین حرف هایمان سرطان بود. سگ های چشم هایش پارس می کردند. لابه لای جویدن  سیب ها چیزهایی هم گفتیم. گفت :
 – به نظرت درست تربیت شدیم؟
– سوال سختیه
(سکوت)
– تو تعامل با دیگران مشکل داریم.
– آره، احساساتمونو درست نمیتونیم ابراز کنیمو این پیچیده می کنه همه چیو.
– آره. نمیدونم این چه مشکلیه دیگه که درگیرشیم.
– نمیدونم
(سکوت)
از فرط سرما برگشتیم تو. وارد اتاق معمولی شد و اسکلت هایش را روی تخت خواباند. خوابید.
صبح، همراه با صبحانه به او گفتم که دیشب خیلی شبیه دلفین شده بود. قبول نمی کرد. نشانش دادم  عکس های مخفیانه ای که دیشب از او گرفته بودم. خندید و چایی شرابی اش را تا ته قورت داد و جلد اول برادران کارامازوف به پایان رسید.

همچنین ببینید

سفره عید

کفش‌های آن سال عید را خیلی دوست داشتم، شکلش هنوز توی ذهنم مانده است. اصلا …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *