خانه / روایت بهار / در ستایش «زندگی»، در ستایش «فردا»

در ستایش «زندگی»، در ستایش «فردا»

«می‌تونی همین الان بزنگی به “د”؟ همین الان‌ها. لطفا». روی اسکرین موبایلم این پیام آمد. مرتضی برایم فرستاده بود. مرتضی که فعل‌ها را درست می‌نوشت و اصرار داشت که همه آدم‌های دور و برش فارسی را درست بنویسند، در پیامش بجای «زنگ بزن» نوشته بود: «بزنگ». یکی از معانیِ‌ این عادت‌شکنی این بود که مرتضای پایبند به اصولِ درست‌نویسی سریع‌ترین پیامی که می‌توانسته را فرستاده و درست‌نویسیِ فارسی را قربانی سرعتِ ارسال پیام کرده است.

نگران شدم. بجای این که به “د” زنگ بزنم، به مرتضی زنگ زدم. تا تماس برقرار شود و تلفن مرتضی زنگ بخورد، به شکلی کاملا غریزی توی ذهنم معادلاتی ساختم. “د” را یک گوشه قرار دادم و مرتضی را گوشه‌ی دیگر و دنبال نسبتی بودم که این دو را به همدیگر مرتبط کند. با هر منطقی و با هر جایگشتی که می‌توانستم،‌ جای مرتضی و “د” را عوض کردم اما نتوانستم مجهول هیچ‌کدام از این معادله‌ها را معلوم کنم.

سه تا بوق خورد. سه تا بوق خورد و انگار به اندازه‌ی یک قرن طول کشید تا مرتضی گوشی را برداشت:

-‌سلام احسان. خوبی؟ یک زنگ به “د” می‌زنی؟ همین الان‌ها!

صدایش نگران بود. وحشتی توامان با نگرانی و ناامیدی توی صدایش می‌رفت و می‌آمد.

– چی شده مرتضی؟ می‌شود بگوئی؟ مُردم از نگرانی.

آه کشید. آه کشیدن مجال طمانینه است. آدمی که آه می‌کشد، احتمالا از تلاطم گذشته است و اندوهِ کشتیِ شکسته‌اش را دارد. آدمی که وسطِ تلاطم قرار دارد، نمی‌تواند آه بکشد. با این حال، مرتضی که وسط تلاطم بود، آه کشید. آهِ ناامیدی. آهی که برآمده از حالِ آدمی است که یقین دارد از تلاطم، جان و رخت و کِشتی به سلامت بیرون نمی‌برد. خرده‌های آه از توی تلفن ریخت توی جانِ من. گفت:

– الان داشتم فیس‌بوک را چک می‌کردم. دیدم “د” توی فیس‌بوکش نوشته خودکشی کرده. نوشته یک مشت دپاکین خورده. یک مشت هم قرص خواب. من تهران نیستم. دسترسی به هیچ‌کسی هم جز تو ندارم. تنها کسی که با “د” در ارتباط است، توئی.

ناامیدانه گفت:

«می‌شود یک کاری کنی؟»

– باشد. باشد. همین الان بهش زنگ می‌زنم. اگر جواب داد یا نداد، می‌روم درِ خانه‌اش. باقی صحبت‌ها بماند برای بعد. می‌روم. فعلا خداحافظ.

دویدم از خانه بیرون. بدون این که لباسِ توی خانه‌ام را عوض کرده باشم. حتی یادم رفت کاپشنم را بردارم. یادم رفت مدارک ماشین را بردارم، یادم رفت جوراب بپوشم. تنها چیزهایی که حواسم بود توی این موقعیت باید حتما همراهم باشد، تلفن همراه و کیفِ پولم بود. بی‌اینکه اراده‌ای بر رفتارم داشته باشم، از خانه آمدم بیرون. انگار هیچ‌چیزی دست خودم نبود. جنونِ آنیِ ترس از خودکشیِ “د” به پایم زنجیر بسته بود و بی آنکه اراده‌ای داشته باشم، از خانه می‌کشیدم بیرون.

بیرون از خانه که رسیدم، در یک دوراهی ماندم. با ماشین بروم یا نروم. می‌توانستم پیک موتوری بگیرم و ازگوشه‌ی شرقی تهران تا شمالغرب تهران که خانه‌ی “د” بود،‌ به سرعت بروم. اما مگر در این ساعت از روز، آن‌هم در روزهای تعطیل عید می‌توانستم پیک موتوری پیدا کنم؟ از خانه تا برِ خیابانِ اصلی هم که محل رفت و آمد موتوری‌ها بود، نیم‌ساعتی راه داشتم. معطل نکردم. تکلیفم را روشن کردم: «با ماشین می‌روم. اصلا ممکن است بلائی سر خودش آورده باشد. ماشین لازم است. بله، بله. همین کار را می‌کنم». پریدم توی ماشین. استارت زدم. منتظر نماندم که ماشین گرم شود. دنده‌ای چاق کردم  از توی کوچه‌ پیچیدم توی خیابان فرعی و از توی خیابان فرعی، از فرعی‌های دیگر گذشتم. چند دقیقه بعد، توی اتوبان بودم.

پشت فرمان سه کار می‌کردم. اول آنکه فیلترشکن را وصل کرده بودم و مدام فیس‌بوک را چک می‌کردم و منتظر بودم تا ببینم “د” مطلب جدیدی درباره‌ی قرص خوردن گذاشته است یا نه. دوم این که جواب زنگ‌های مرتضی را می‌دادم و سوم این که از روی نقشه‌های گوگل‌مپ، مسیرِ کم‌ترافیک را پیدا می‌کردم. یعنی پشت فرمان هر کاری می‌کردم جز رانندگی. نگران بودم. توی اتوبان، از کنار دوربین‌ها که رد می‌شدم، نور فلاش‌هایشان را می‌دیدم که می‌تابد به ماشینم. عکسم را برمی‌داشتند. سرعتم مجاز نبود. صد کیلومتر – صد و بیست کیلومتر- صد و سی کیلومتر- صد و چهل کیلومتر. سه تا چراغ قرمز را هم رد کردم و نور فلاش‌شان را دیدم که این تخلف را ثبت کردند. پلیس‌ها اگر دنبالم می‌افتادند، حتما با گلوله متوقفم می‌کردند. خلافی نبود که پشت فرمان نکرده باشم. دیوانه‌وار می‌راندم و به ماشین‌های توی لاینِ سرعت چراغ می‌دادم که راه را برایم بازکنند. گاز می‌دادم و در یک لحظه هم آمبولانس بودم، هم ماشینِ آتش‌نشانی و هم ماشینِ پلیس. باید قبل از آنکه اتفاقی می‌افتاد، به خانه‌ی “د” می‌رسیدم. باید مثل پلیس‌ها حواسم را جمع می‌کردم و مثل آتش‌نشان‌ها وارد خانه‌اش می‌شد و مثل پزشک‌های آمبولانس بدنِ قرص‌خورده‌اش را می‌انداختم توی ماشین و می‌بردم بیمارستان. کم‌تر از بیست دقیقه بعد پشت در خانه‌ی “د” بودم.

“د” تنها زندگی می‌کرد. خانواده‌اش در شهرستان بودند. توی تعطیلاتِ همین عید هم نرفته بود شهرستان و مانده بود کنج خانه‌اش. از خیابان که به کوچه‌ی خانه‌ی “د” پیچیدم، به مشکلاتی که برای ورود به خانه‌ی او داشتم فکر کردم. تازه یادم آمد که “د” تلفنش را خاموش کرده است. یادم آمد که دقیقا نمی‌دانم واحدِ سه زندگی می‌کند یا واحدِ چهار. یادم آمد که توی تعطیلات عید، همه‌ی مردم حواس‌شان به رفت و آمدهای مشکوک هست و خاصه اگر کسی بخواهد در یک مجتمع مسکونی درِ واحدی را باز کند، اولین کار تماس با پلیس است. به خودم گفتم:‌ «بالاخره یک چیزی می‌شود دیگر». از ماشین بیرون دویدم. درِ پارکینگ را دیدم که آهسته‌آهسته در حال باز شدن است. خوشحال شدم. آن سوی کوچه، ماشینی منتظر بود تا در پارکینگ کامل باز شود و راننده ماشین را پارک کند. توی تاریکی راننده را دیدم که چپ چپ نگاهم می‌کند. اگر می‌رفتم توی ساختمان، اقلا یک سوم مشکلاتم حل شده بود. سرم را انداختم پائین که راننده مشکوک نشود. مثل یک آدم عادی که دارد وارد خانه‌ی خودش می‌شود، وارد مجتمع شدم. اما… مگر آدم‌های عادی از درِ پارکینگ وارد خانه‌شان می‌شوند؟

پله‌ها را دو تا یکی کردم. خانه‌ی “د” در اولین پاگردِ یک مجتمع قدیمیِ چهل واحدی بود. مجتمعی که هنوز آسانسور نداشت و معماری‌اش بامزه بود. هر کدام از همسایه‌ها که می‌خواستند به واحدشان بروند، باید از روبروی واحد “د” می‌گذشتند. روبروی واحد ۳ و ۴ که دیوار به دیوار هم بودند ایستادم. چراغ‌های هر دو نیمه روشن بود. گوش کشیدم. از یکی‌شان صدای مهمانی می‌آمد و یکی‌شان در سکوت فرورفته بود. درِ واحدِ خاموش را زدم. چند بار. زنگ واحد را زدم. در زدم. کلیدم را درآوردم و با تیزیِ نوک کلید چند بار به در تقه زدم. با مشت به در کوبیدم و وقتی فهمیدم که هیچ صدائی و نشانه‌ای از وجود آدمی زنده در آن چهاردیواری خاموش نیست، فروریختم. سرگذاشته بودم به دیوار. فکر کردم از همسایه‌ها کمک بخواهم. مثلا درِ‌ خانه‌ی همسایه‌ای که مهمان دارد  را بزنم و ماجرا را به آن‌ها بگویم و از آن‌ها کمک بگیرم. یا زنگ بزنم به پلیس و ماجرا را تعریف کنم. در یک آن، همه احتمالات را، همه گزینه‌های روی میز را و نتایج و تاثیرات انتخاب هرکدام‌شان را بررسی کردم. بهترین راه زنگ زدن به پلیس و اطلاع دادن به همسایه‌ی دیوار به دیوار بود. گوشی را از توی جیبم درآوردم. دستی خورد به شانه‌ام.

-‌ سلام آقا احسان.

آن که دست گذاشته بود روی شانه‌ام، درست همان بود که باید می‌بود. فرشته‌ای بود که از جهانی دیگر آمده بود تا اول مرا از واماندگیِ پشتِ‌ در خانه‌ی ح نجات دهد و دوم، “د” را از توی خانه بکشد بیرون. چه پیک رحمتی، چه آیت نجاتی، چه فرشته‌ی بزرگی، چه پدرِ خوبی. چه به وقت رسیده بود به همانجا که باید می‌رسید. او همان کسی بود که در‌ پارکینگ را باز کرده بود تا  ماشین‌ش را بیاورد تو و توی تاریک و روشنای نور چراغ‌های کوچه مرا دیده بود و به نظرش آشنا آمده بودم. پدر “د” را دو سال پیش در مراسمی دیده بودم. یک سال پیش هم وقتی از یک مهمانی خانوادگی بیرون می‌آمدیم، راهنمایش شده بودم و او را از فرعی‌های بی‌شمار خیابان‌های مالک اشتر و سپه و کارون و جیحون بیرون برده بودم. با پدر “د” نیم‌چه دوستی‌ای داشتم. چه به وقت از شهرستان رسیده بود که بیاید تهران و سری به پسرش بزند. سرم را پائین انداختم. بدون اینکه حواسم باشد تبریک عید را نگفته‌ام و دیده‌بوسی و باقی رسوم را به جا نیاورده‌ام، گفتم:

«خوبید؟ شما کلید اینجا را دارید؟ می‌شود سریع‌تر در را باز کنید؟» بعد برای این که خبرِ ناگهانی را بی‌مبالات به او ندهم، از پُستِ “د” در فیس‌بوک چیزی نگفتم. گفتم: «من به “د” زنگ زده‌ام. تلفنش خاموش است. نگران شدم. می‌شود در را باز کنید؟»

پدر “د” خندید. حتما ماجرا را نمی‌دانست. دست کرد توی جیبش و یک دسته کلید بیرون آورد. از توی دسته کلید، کلید در واحد را پیدا کرد و در را باز کرد. بدون اینکه تعارف بزنم، پریدم تو و بدون اینکه چیزی بگویم، یک راست رفتم به اطاق “د”.

خوابیده بود. زیر شمد چهارخانه‌ای خسبیده بود آرام. شمد را کنار زدم. تنِ عرق‌کرده‌اش زیر شمد بود. تنی که عرق می‌کند،‌ یعنی زنده است. صدایش زدم. «”د”! “د”! بلند شو!» تکان نخورد.

تنم یخ کرده بود. توی ماشین یک نخ سیگار آتش کرده بودم و شیشه را داده بودم پائین. بعد آنقدر با عجله رانندگی کرده بودم که یادم رفته بود شیشه را بدهم بالا. سرعتم هم زیاد بود و باد توی ماشین کوران می‌کرد. به خانه‌ی “د” که رسیدم، تنم یخ بود. صدایش کردم، اما بی‌فایده بودم. چند بار آهسته زدم توی صورتش. تکان خورد. چشم‌هایش را باز کرد. گیج بود. اول نفهمید چه کسی هستم. غرغر کنان صدائی شبیه به خرناس از گلویش درآورد و پهلو به پهلو شد. دستِ سردم را بردم توی زیرپیراهنی‌اش و گذاشتم روی گرده‌اش. یخ کرد. تکانی خورد. بلند شد و نشست و چشم‌هایش را مالید. سالم بود. اگرچه قرص خورده بود، اما نه آنقدر که از پا بیفتد. خیالم راحت شد. زنده بود. کمی گیج بود وقتی بلند شد،‌ تلو تلو خورد.

بازگشتم به اطاق و پدرش را دیدم که گُنگ در اطاق ایستاده است و به رسم ادب، تو نمی‌آید. عذرخواهی کردم که دیده بوسی نکرده‌ام. پیشانی‌اش را بوسیدم و عید مبارکی گفتم. بعد زیرِ‌بغل “د” را گرفتم که برویم درمانگاهی و به پزشکی مراجعه کنیم، مبادا هجده – نوزده قرصی که خورده ناکارش کند.

***

“د” حالش خوب است. شاید حال پدرش هم خوب باشد. مرتضی هم خیالش راحت شده که “د” زنده است و توی جا خوابیده. اگرچه “د” هنوز گوشی‌اش را روشن نکرده، اما خب… حالا پدرش کنارش است و این، نگرانیِ من را کم می‌کند. اقلا تا وقتی پدرش در تهران و در خانه‌ی او زندگی می‌کند. از فردا کسی چه خبر دارد؟

 

 

ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم

از مشرق عالم با بنجامین باتن

آشفته خواب بیدار بخت

مقنیان اندوه، مغنیان تنهایی

در خدمت و خیانتِ سفر مجردی

از گاردِ سوار تا رینه و باقیِ ماجراها

همچنین ببینید

سفره عید

کفش‌های آن سال عید را خیلی دوست داشتم، شکلش هنوز توی ذهنم مانده است. اصلا …

یک دیدگاه

  1. باید گفت خوش به حال «د»، که مرتضی را دارد و تو را و پدرش را. خوب است آدم کسانی را داشته باشد….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *