خانه / روایت / خدا مهربان است

خدا مهربان است

با گرسنگی از زیارت سخی بیرون می‌زنیم. به‌محض خروج خیرات‌خورها یا همان گداها به سراغمان می‌آیند. از پیش خودمان را آماده کرده‌ایم که با چنین پدیده‌ای کنار بیاییم و اجازه ندهیم آزارمان دهد. خیرات‌خورها یا زنانی با برقع‌های آبی خاک‌گرفته هستند، یا پسربچه‌های نوجوان که اغلب یک چهار‌لیتری روغن ماشین را بریده‌اند، بند بسته‌اند و با یک فرچه، واکس و متعلقات، به‌سان یک جعبه واکسی از شانه آویخته‌اند اما شانس‌شان را برای دریافت چند سکه یا اسکناس روی ما یا هر مسافر دیگری امتحان می‌کنند؛ دسته سوم پیرمردهای ازکار‌افتاده یا مردان معلول هستند که در جنگ یا سوانح دیگر عضوی از بدن را از دست داده‌اند. همه اینها و فراوان بودنشان نمادی از فقر ریشه‌دار در این کشور است اما آن وسط جای فکر کردن به این تحلیل‌ها نیست. جمع شدن آنها گرد ما توجه بیشتری را جلب می‌کند. نمی‌دانیم چه باید بگوییم و با سکوت می‌گذریم و در‌عین‌حال حواسمان به کیف و وسایل است. یک دست‌فروش به کمک می‌آید و به چند زن اطرافمان می‌گوید «پس برو خاله جان!» ولی افاقه نمی‌کند. با خودم فکر می‌کنم دادن یک اسکناس به اولین نفر موجب آغاز یک سریال بی‌پایان می‌شود. ناخشنودی را در چهره ویس که همراه ماست تشخیص می‌دهم. چون جمع شدن این افراد و اصرار آنها به دریافت کمک برای او که میزبان است و نسبت به کشورش غرور دارد، وضعیت سختی را ایجاد کرده. خودم را که جای او می‌گذارم متوجه حالش می‌شوم. اما او با مهربانی و گفتن یک جمله به آنها قضیه را ختم به خیر می‌کند: «خدا مهربان است» چه عبارت خوبی! در آن موقعیت هرچه فکر کردم معادلی که خودمان استفاده کنیم نیافتم. با چند بار تکرار این جمله به ماشین می‌رسیم و سوار می‌شویم.

با گرسنگی از زیارت سخی بیرون می‌زنیم. به‌محض خروج خیرات‌خورها یا همان گداها به سراغمان می‌آیند. از پیش خودمان را آماده کرده‌ایم که با چنین پدیده‌ای کنار بیاییم و اجازه ندهیم آزارمان دهد. خیرات‌خورها یا زنانی با برقع‌های آبی خاک‌گرفته هستند، یا پسربچه‌های نوجوانموقع ناهار در اثر یک اشتباه محاسباتی و سفارش غذای چهار نفره برای یک نفر قدری غذای دست‌نخورده که اضافه می‌آید را در ضرف یکبارمصرف می‌ریزیم و موقع خروج به اولین خیرات‌خور که می‌بینیم تقدیم می‌کنیم. اینجا باز محمد همان حربه دیشب را تکرار می‌کند و در میانه غذا وقتی ویس مشغول گفتگو با تلفن است، می‌رود و صورت‌حساب رستوران را پرداخت می‌کند. ویس اما قدم بعدی را جلوتر از ما بر می دارد و می‌گوید همسرش قرار است شام تدارک ببیند و به خانه‌شان برویم. اصل دعوت را با شوق قبول می‌کنیم. اما با آن ناهاری که خوردیم جایی برای شام باقی نمی‌ماند همچنین برای کم کردن زحمت میزبان مهمان‌نوازمان شروع می‌کنیم به تعارف و توجیه آوردن تا اینکه ناگهان این جمله کار را تمام می‌کند: «ما معمولاً شام نمی‌خوریم!» یک لحظه همه ما در سکوت فرو می‌رویم به گوینده جمله چشم می‌دوزیم! یعنی ما واقعا شام نمی‌خوریم؟! سریع برای اصلاح حرفش می‌گوید یعنی یک چیز سبک می‌خوریم و شام برای‌مان وعده جدی نیست.

در مسیر یک توقف کوتاه داریم برای راه انداختن اینترنت سیم‌کارت‌ها و خرید دو سیم‌کارت جدید و شارژ آنها. راسته موبایلی‌ها بازار بسیار شلوغی است. جایی در دو طرف پیاده‌رو وجب‌به‌وجب مردانی نشسته‌اند که کارشان همین خدمات است و از آن ارتزاق می‌کنند. ابزارشان هم یک گوشی است و یک لپ‌تاپ. شغلشان ریختن آهنگ و نرم‌افزار روی موبایل است و فروش شارژ. کارت شارژی هم در میان نیست. شماره موبایلت را می‌گیرند و توی گوشی‌شان کدهایی می‌زنند و پیامک شارژ برای تو می‌آید. البته با کسر مالیات. برای اینترنت هم باید بسته بخری، نحوه خریدن انواع بسته از هر اپراتور هم جزو اسرار حرفه‌ای است که شیوه‌های مختلفی دارد. دستورالعمل آن را هم جایی نمی‌شود یافت! مرحله بعد از خرید، بسته تغییر تنظیمات گوشی است که باز برای هر اپراتور شیوه خاصی دارد. ام تی ان، افغان بی‌سیم، اتصالات، روشن، سلام و یکی دو تای دیگر. البته گویا هیچ کدام اینترنت ۴G ندارند. جهت اطمینان و البته مقایسه کارکرد، سیم‌کارت‌های جدید را افغان بی‌سیم و روشن انتخاب می‌کنیم و کرِدیت می‌خریم. حالا وقت به‌روز کردن تلگرام و اینستاگرام است. دو شبکه اجتماعی پرمخاطب ایران که اینجا کمتر کاربری دارند.

 

 

 

قسمت‌های دیگر سفرنامه‌ی افغانستان را در زیر بخوانید:

استقبال در فرودگاه خالی

مزارشریف جانمونی!

قرص جوشان برای سوغات

شهر کبوتران سفید

روا مدار که من نا‌امید برگردم

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *