خانه / داستان / مهربانی هم تراژدی می آفریند

مهربانی هم تراژدی می آفریند

زندگی جای دیگری است، اثر میلان کوندرا، زندگی‌نامه‌ی شاعری جوان به نام یارومیل است که تحت دلبستگی‌ها و وابستگی‌های شدید مادر پرورش می‌یابد. یارومیل شاعری مستعد است، اما اصول تربیتی‌اش مانع تکامل و پختگی او می‌شود. او دیوانه‌وار به دنبال تجربه‌ی مسائل دنیای بزرگ‌سالان، عشق، سیاست، روابط جنسی و… است، اما برای دستیابی به آن‌ها اعمالی انجام می‌دهد که از خامی‌اش حکایت دارد.یارومیل، بعد از تجربه‌ی چند رابطه‌ی بی‌سرانجام در عشق، به سیاست روی می‌آورد، اما برای نشان‌دادن مردانگی‌اش باعث دستگیری دختری می‌شود که دوستش دارد. یارومیل سرانجام، بدون دستیابی به موفقیتی یا شهرتی، در موقعیتی گرفتار می‌شود که تصمیم می‌گیرد با یک خودکشی آن را شاعرانه جلوه دهد، اما نهایتاً به طور مضحکی بر اثر سینه‌پهلو می‌میرد.

***

زندگی جای دیگری است تراژدی تأثیرگذاری است که عواطف افراطی و بیمارگون مادری آن را می‌آفریند.

رمان از تولد شاعر شروع می‌شود و با مرگ او پایان می‌یابد و به همین خاطر، به قول وتسلاوکواتیک، در آغاز داستان تصور می‌شود که با یک زندگی‌نامه مواجهیم، زندگی‌نامه‌ای از یکی از مشاهیر جهان.

رمان از بارداری مادر شروع می‌شود و به خردسالی و کودکی شاعر یارومیل می‌رسد، اما از جایی به بعد، دیگر یارومیل رشد نمی‌کند، پیش نمی‌رود: او فرومی‌رود.

کوندرا در کل این داستان، ریشه‌ی این ناپختگی را مهر مادری می‌داند و نگاه تردیدآمیزی به آن ارائه می‌دهد. البته، این نگاه سبقه‌ای طولانی دارد و دو ساحت متضاد زن را بیان می‌کند و می‌گوید زن زاینده و میراننده است؛ چون که به واسطه‌ی مهرش به فرزند خود زندگی و قدرت حیات می‌بخشد و از طرفی، از شدت دلبستگی، همین فرزند را چنان در آغوش می‌فشارد که نفسش را می‌گیرد.

این رمان نیز بیانگر چنین برداشتی است. مادر یارومیل با عواطف مادرانه‌اش فرزند خود را در محفظی دربسته و استریل به نام «کودکی» نگاه می‌دارد؛ چون تصورش بر این است که در صورت بزرگ‌شدن فرزندش، برای همیشه او را از دست می‌دهد.

اما این عشق خودخواهانه موجود مضحکی از شاعر جوانی می‌سازد که بر خلاف گفته‌ی بعضی از منتقدان، بسیار بااستعداد است ــ چیزی که خود کوندرا هم به آن معتقد است.

«به من نگویید یارومیل شاعر بدی است. این سخنی بیش از حد نازل راجع به داستان زندگی‌اش است. یارومیل شاعری مستعد، بااحساس و دارای تخیلی قدرتمند است…»

وقتی یارومیل پا به سن بلوغ می‌گذارد، تصمیم می‌گیرد که از پیله‌ی عواطف مادر ـ فرزندی بگریزد و از این لحظه‌ی داستان، صحنه‌های تلاش یارومیل برای رهایی از این زنجیر است، تلاش‌هایی که با خامی همراه‌اند؛ چون یارومیل فرد وابسته‌ای است و چیزهای اندکی از خود دارد. شعر و تخیل تنها سلاح‌های دفاعی او در برابر جهان خارج‌اند؛ چون که او در شعر چیزهایی را تجربه می‌کند که مادر از او دریغ کرده است، چیزهایی مثل بلوغ، مردانگی، آزادی و اعتمادبه‌نفس، هرچند این تجربه‌ها انتزاعی است و هرگز شهامت اجرای آن را در جهان بیرون از تخیلاتش ندارد.

یارومیل علت ناپختگی‌های خود را می‌داند و به همین خاطر بارها تلاش می‌کند تا مادر را پس بزند و رابطه‌های تازه‌ای را که نشانه‌ی بلوغ است آغازکند. او به خاطر صورت زیبای زنانه‌اش زنان زیادی را به خود جذب می‌کند، اما این زن‌ها پس از پی‌بردن به شخصیت کودکانه‌ی او ترکش می‌کنند و به این ترتیب، داستان پر از رابطه‌های نیمه‌کاره می‌شود که هیچ سرانجامی ندارد و یارومیل، سرخورده‌تر از قبل، نزد مادر برمی‌گردد.

اما تنها کسی که به غیر از مادر حاضر است با یارومیل بماند و حسادت‌ها و رفتارهای کودکانه‌ی او را تحمل کند آن دختر موقرمز است که به خاطر زشتی و شأن پایین اجتماعی‌اش شانس بهتری ندارد و از طرفی کم‌کم به یارومیل علاقه‌مند شده است. اما در این مورد باز هم مادر یک مانع است و مدام سنگ‌اندازی می‌کند. او نمی‌تواند حضور دختر را تاب بیاورد؛ چراکه این را به منزله‌ی بزرگ‌شدن پسرش و در نتیجه ازدست‌دادن او می‌داند.

یارومیل برای یافتن استقلال چاره‌ی دیگری می‌اندیشد: روی سیاست متمرکز می‌شود، و مادر در برابر این معشوق بی‌رحم جز سکوت کار دیگری نمی‌کند؛ چون از دنیای آن چیزی نمی‌داند و به همین علت پسر را تأیید می‌کند و به او اعتمادبه‌نفسی کاذب می‌دهد. یارومیل، بدون آن‌که درک درستی از این وادی داشته باشد، به آن وارد می‌شود تا مردانگی را در چیزی خشن بجوید.

سیاست به یارومیل اعتمادبه‌نفس می‌داد، اما او بدون آن‌که خود بداند، همیشه به دنبال یک پرورش‌دهنده می‌گشت: پرورش‌دهندگانی به نام مادر، دختر موقرمز و انقلاب. راوی داستان می‌گوید: «فرد انقلابی در کنار مادرش در آینده به دنبال مأمنی می‌گشت».

نکته‌ی قابل تأمل این است که یارومیل قبل از این‌که به پختگی برسد وارد انقلاب شده و تعبیر واقعی عشق، آزادی و وظیفه را نمی‌داند، هرچند که برای این کلمات ده‌ها شعر می‌گوید.

او زمانی خود را در اوج بزرگی حس می‌کند که بزرگ‌ترین خیانت را مرتکب می‌شود و دختر موقرمز را که دوست دارد لو می‌دهد، اما با عبارات تغزلی‌ای چون «وظیفه از سر بریده‌ی عشق متولد می‌شود» آن را شاعرانه جلوه می‌دهد.

اما واقعیت این است که یارومیل هنوز کودک است. او کودکانه زندگی کرده است و به سبب کودک‌صفتی‌اش هم می‌میرد. وقتی که دوستان نقاش برای تحقیرکردن یارومیل او را بلند می‌کنند و به پشت‌بام می‌اندازند، او این‌قدر شهامت ندارد که حتی از مرگ خود جلوگیری کند. او در نهایت نه قهرمانانه می‌میرد نه شاعرانه، بلکه به صورتی مضحک به خاطر سرپیچی از فرمان مادر و نپوشیدن زیرشلواری از سینه‌پهلو می‌میرد!

***

یارومیل با یک تخطی ساده از فرمان مادر جانش را از دست می‌دهد و این همان نظریه‌ی کهن را که مادر به‌دنیا می‌آورد و می‌میراند تأیید می‌کند. یارومیل زندانی محیط گرم و امنی است که زندانبان مهربانش فرصت تجربه‌ی واقعیت‌های خارجی را از او می‌گیرد. او به مثابه‌ی یک جنین درون زهدان مادر پناه گرفته و اجازه‌ی رشد بیش‌تری ندارد؛ چون رشد بیش‌تر او به مثابه‌ی نابودشدن مادر است.

کوندرا، با این نگاه، تعبیر رایج از عواطف مادرانه در ادبیات جهان را به‌چالش می‌کشد. او به طور کلی با مهر مادری مسئله دارد و آن را منشأ نابالغی‌های یک جوان معرفی می‌کند. او در جست‌وجوی خسران‌ها در لطافت‌هاست. حاصل نابالغی را، که خشونت و جنایت است، در مهر مادری و حضور جلاد را در کنار شاعر جست‌وجو می‌کند. شاید کوندرا می‌خواهد بگوید منبع یک رذیلت صرفاً خشونت نیست، بلکه ممکن است در خوبی‌های افراطی پنهان شده باشد. افراط حتی در مهربانی هم می‌تواند یک تراژدی بیافریند.

همچنین ببینید

آب باریکه/ شَهپیر

آقای غلامرضا شیری در داستانی کوتاه و خواندنی از تأثیر سد بر تغییرات اساسی در زیست‌بوم منطقه‌ای از خوزستان می‌گوید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *