خانه / روایت / در به در خیمه‌های عزای حسینی

در به در خیمه‌های عزای حسینی

هفتم محرم است. هفت شب است که در به در خیمه‌های عزای حسینی، از این تکیه به آن هیئت و از این مسجد به آن حسینیه می‌روی در پی گمشده‌ای. دهه از نیمه گذشته و حرارتی که از شب اول به جان دلت افتاده سر به فزونی دارد. خبر می‌شوی که در تقاطع خیابان ولیعصر و کوچه رشت میخانه دیگری گشوده‌اند؛ مگر چاره‌ای باشد بر این حال خراب، شاید هم هیمه‌ای برای برکشیدن بیشتر آتش درونت.

چکیده:

وارد راهرو که می‌شوی در تردیدی به گالری آمده‌ای یا مجلس عزا؟ هر سو تیاتری است. یک طرف بساط کانسپت‌چوآرت است یک طرف نقاشی‌های آبستره‌‌ای.
این سو یک اثر تلفیقی هوا کرده‌اند، آن سو پوسترهایی گرافیکی. برخی از آثار هنوز آماده نیستند و چند تنی سخت مشغولشان‌اند. پیشخوان یک کتاب‌فروشی را که پشت سر می‌گذاری تازه به یک نشانۀ آشنا می‌رسی. خوشحال می‌شوی که بالاخره یک چیز مرتبط با حافظه‌ات یافته‌ای. چایی روضه.

هفتم محرم است. هفت شب است که در به در خیمه‌های عزای حسینی، از این تکیه به آن هیئت و از این مسجد به آن حسینیه می‌روی در پی گمشده‌ای. دهه از نیمه گذشته و حرارتی که از شب اول به جان دلت افتاده سر به فزونی دارد. خبر می‌شوی که در تقاطع خیابان ولیعصر و کوچه رشت میخانه دیگری گشوده‌اند؛ مگر چاره‌ای باشد بر این حال خراب، شاید هم هیمه‌ای برای برکشیدن بیشتر آتش درونت. در آستان ورودی دو تن از خدام هیئت ایستاده‌‌اند به استقبال، تا با لبخند حضورت را به خیمه‌گاه خیر مقدم گویند. از همان آغاز روشنت می‌شود که رسم و قاعده این میخانه گویی اندکی با خیمه‌های دیگر توفیر دارد. وارد راهرو که می‌شوی در تردیدی به گالری آمده‌ای یا مجلس عزا؟ هر سو تیاتری است. یک طرف بساط کانسپت‌چوآرت است یک طرف نقاشی‌های آبستره‌‌ای. این سو یک اثر تلفیقی هوا کرده‌اند، آن سو پوسترهایی گرافیکی. برخی از آثار هنوز آماده نیستند و چند تنی سخت مشغولشان‌اند. پیشخوان یک کتاب‌فروشی را که پشت سر می‌گذاری تازه به یک نشانۀ آشنا می‌رسی. خوشحال می‌شوی که بالاخره یک چیز مرتبط با حافظه‌ات یافته‌ای. چایی روضه. یاد ترانه‌ای می‌افتی که چندی پیش شنیده‌ای. تازه این اول راه اخوی/ تو پُر از ترانه‌های بکری/ چه می‌فهمه چایی روضه چیه؟/ کلاسِ کافۀ روشنفکری… بسمه‌اللهی می‌گویی، استکانی برمی‌داری و قندی را گوشۀ لبت جاگیر می‌کنی. جرعۀ اول را که سرمی‌کشی صدایی از داخل خیمه به گوش می‌رسد. می‌فهمی که قرار است قرآن شروع شود. استکان خالی چای را تحویل چایخانه می‌دهی، نیت می‌کنی و با بسم‌الله قدم به خیمه می‌گذاری.اولین چیزی که نظرت را جلب می‌کند دکور پشت منبر است. سعی می‌کنی شعری را که دکور بر اساس آن طراحی شده است بخوانی. پوشیده‌اند با تو سواران ردای خون… پرده‌ای در سمت راستت روشن می‌شود. گویا قرار است نماهنگی پخش شود. با خود می‌گویی پس قرآن چه شد؟ راوی پاسخت را می‌دهد. آیاتی را تلاوت می‌کند و سپس خوانشی از آن‌ها را منطبق بر تصاویری گزیده می‌خواند. ترکیب آیات و تصاویر و خوانش ارائه‌شده از آن‌ها بدیع است. هرچه ذهنت را ورق می‌زنی نمونۀ دیگری از چنین قرآن‌خوانی‌ای در هیئت‌هایی که پیش از این رفته‌ای نمی‌یابی. حالا پس از پخش نماهانگ چراغ‌ها روشن می‌شود و قاری همان آیات را با صدایی خوش تلاوت می‌کند. گوش جان می‌سپاری تا بیش از پیش گرم ‌شوی. پس از قرائت قرآن ویرت می‌گیرد که کمی در این حوالی چرخ بزنی. از خیمه‌گاه می‌خزی بیرون و می‌پیچی به دالان کناری. احتمالا می‌رسد به وضوخانه. به انتها که می‌رسی می‌بینی حدست درست بوده است. اما یک چیز دیگر هم هست که هیچگاه حدسش را نمی‌زدی. خادم‌ها خود اسمش را گذاشته‌اند هیئت کودک. جایی برای نگهداری از کودکانی که با بزرگترهایشان آمده‌اند به خیمه‌گاه. یک روحانی جوان و دو سه عموی دیگر با چند وسیلۀ بازی، هم بچه‌ها را سرگرم می‌کنند و هم با عاشورا آشنا. دور تا دور اتاق را با کاغذ پوشانده‌اند تا بچه‌ها بتوانند ایده‌های خود را با مدادشمعی نقاشی کنند. کیفور می‌شوی و می‌آیی بیرون. آن سو نیز گویی خبرهایی است. حاجبی از ورود اغیار به پشت خیمه‌گاه جلوگیری می‌کند. هماهنگ می‌شوی و می‌روی داخل. سمت راست محل طبخ غذاست. خادم‌ها سخت در جنب و جوش‌اند. دیگ‌ها، شلنگی چمبره‌زده، بخار آب، چکمه … یک خاطرۀ مشترک دیگر یافته‌ای. نفسی عمیق می‌کشی تا حریصانه عطر برنج نذری را داخل ریه‌هایت کنی. بعد از آشپزخانه به راهرویی دیگر می‌رسی. باریک‌تر و تاریک‌تر. حدس می‌زنی باید جای مهمی باشد. می‌خزی داخل. سر و گوشی آب می‌دهی تا دستگیرت شود اینجا اتاق فرمان است، جایی برای مدیریت صوت و تصویر در خیمه‌گاه. جنب اتاق فرمان اتاق دیگری تعبیه کرده‌اند، به نام اتاق مهمان، از برای خلوت مجری و شاعر و سخنران. پشت این راهرو نیز جایی است مکتوم‌تر برای هماهنگ‌ترها. چونان لایۀ زیرین‌تر ذهن در نظریۀ فروید، چیزی مثل اندرونی ناخودآگاه… دستی به سینۀ این فکرهای مغشوش می‌زنی و بازمی‌گردی به راهروی ورودی. دعوت چایخانه را برای یک استکان دیگر چایی روضه رد نمی‌کنی؛ خاصه با دیدن ظرفی از رطب و حلوا در مجاور آن. چشم که می‌گردانی بازار چاق‌سلامتی‌ها داغ است. برخی گویی گمشده‌ای را یافته‌اند. یکدیگر را در آغوش می‌کشند، چونان مسافرانی که پس از یک سال به خانه بازگشته‌اند. به خانه، به محل سکونت، به جایی که در آن سکنی گزیده‌اند، و مگر نه آنکه همه ما ساکن این مسکنیم و در آن سکنی داریم؟ سرکی می‌کشی به پیشخوان کتابفروشی. آثاری آشنا و چندی نیز جدید، در حال و هوایی متفاوت و از منظری هم مشابه، حاکی از در دستِ فروشنده بودن نبض خیمه‌گاه و راوی یک سلیقه ویژه و مشترک در این بازار داغ. فروش کتاب و لوح فشرده را در حاشیه هیئت‌های دیگر هم دیده‌ای، اما سربند و جاسوییچی و پیکسل و مچبند و کیف و شال و کاشی و عروسک و غیره را خیر؛ و همه در نسبتی با عاشورا. حتی عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایی هم که برای فروش عرضه می‌شوند برای آشنایی بیشتر کودکان با فرهنگ عاشورا ساخته‌ شده‌اند، به دست خادمان همین خیمه‌گاه. می‌خواهی بگویی از تولید به مصرف، اما خوب که نگاه می‌کنی می‌بینی درستش از مصرف به مصرف است و درست‌تر از تولید به تولید. تولید دوباره نسلی حسینی. انشاءالله… نوای محزون روضه‌ای از داخل خیمه‌گاه به گوش می‌رسد. باز می‌گردی داخل. گوشه‌ای می‌یابی و در خود فرومی‌روی. روضه‌خوان می‌خواند و باز فرومی‌روی. فرومی‌روی و از خود بیرون می‌آیی. فرو می‌روی و رها می‌شوی… های های گریه از گوشه و کنار خیمه برخاسته‌ است. برخی ضجه می‌زنند. همان‌هایی که تا چند دقیقه پیش در آغوش یکدیگر غرق در خنده و بذله‌گویی بودند. شاید بیگانه‌ای اگر بنگرد، از خویش بپرسد آن خنده چیست و این گریستنِ مادری فرزند از کف داده چه؟ وعده رسول خاتم درباره قومی گریان بر فرزند دخترش در آخرالزمان، کم از وحی نیست، و بی‌گمان صادق؛ و صل‌الله علی الباکین علی الحسین. حرارت روضه در انتها به شکل صف‌های منظم درمی‌آید، با ضرباهنگی موزون، چون بُلور دانه برفی پس از بارش ابری بی‌تاب. نوحه‌خوان دم می‌دهد و سینه‌زن‌ها پاسخ. دست‌ها بالا می‌روند، تاب برمی‌دارند و محکم بر سینه‌ها می‌نشینند. از زمینه به نوحه می‌رسند و از واحد به جفت و دودمه. ذکری آشنا مقدمه ورود از دودمه به شور می‌شود. بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا/ بر دلم ترسم بماند… جمعیت شور می‌گیرند و حلقه می‌زنند. مداح ذکر می‌گوید و سینه‌زن‌ها پاسخ می‌دهند. ای دل بگیرُ دامن سلطان اولیا/ یعنی حسین بن علی شاه کربلا… نسیم سوگ و هُرم حماسه در هم می‌وزند. ذکر شور در سینه‌زنی به حال و هوای امروز جهان نیز گوشه‌ چشمی دارد. پایان‌سینه‌زنی وقت دعاست. مداح حوائج را یکی یکی می‌خواند و عزاداران بلند آمین می‌گویند. انتظار داری که اکنون چراغ‌ها را روشن کنند. اما گویا عزاداری هنوز ادامه دارد؛ این بار با پخش نماهنگ. با خود می‌گویی وقتی سینماگران انقلاب، گاهی با تصرف در ماهیت سینما، آن را عرصۀ روضه‌خوانی کرده‌اند، چرا در مجلس روضه نیز فیلم پخش نشود؟

سمت راست محل طبخ غذاست. خادم‌ها سخت در جنب و جوش‌اند. دیگ‌ها، شلنگی چمبره‌زده، بخار آب، چکمه … یک خاطرۀ مشترک دیگر یافته‌ای. نفسی عمیق می‌کشی تا حریصانه عطر برنج نذری را داخل ریه‌هایت کنی. بعد از آشپزخانه به راهرویی دیگر می‌رسی. باریک‌تر و تاریک‌تر. حدس می‌زنی باید جای مهمی باشد. می‌خزی داخل. سر و گوشی آب می‌دهی تا دستگیرت شود اینجا اتاق فرمان است، جایی برای مدیریت صوت و تصویر در خیمه‌گاه.

مجری کنار منبر می‌آید و بعد از خواندن چند قطعه شعر و ارائۀ توضیحاتی چند، از شاعری برای قرائت شعر دعوت می‌کند و از مردم صلوات می‌گیرد. شاعر می‌آید و پله اول می‌نشیند. جمعیت سر تا به پا گوش می‌شود و او پا تا به سر غزل. بیت به بیت پیاله می‌گرداند و جمعیت لاجرعه سر می‌کشند. حسن مقطع این سکر را صلواتی محمدی بدرقه است. مجری دوباره می‌آید تا آخرین بخش مراسم را اعلام کند. چشم به راه ورود سخنرانی. ناگهان بار دیگر چراغ‌ها خاموش می‌شود و پردۀ نمایشگر روشن. خلاصه‌ای تصویری از مباحث پیشین به نمایش درمی‌آید، با تدوینی خلاقانه و گزینشی بسنده. باز هم مطمئنی که این چنین مقدمه‌ای را در هیئتی دیگر نخواهی یافت. با روشن شدن چراغ‌ها جمعیت صلواتی دیگر چاق می‌کنند. واعظ نام‌آشنا بر منبر می‌نشیند و بر پیامبر و فرزندانش سلام می‌دهد. به نظر می‌رسد پای این منبر تازه فصلی نو از دیدنی‌ها آغاز شده است…

 

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *