خانه / یادداشت / قصه تولد یک نمایشگاه کتاب*

قصه تولد یک نمایشگاه کتاب*

سال ۱۳۶۶ نمایشگاه کتاب بین‌المللی تاسیس شد. مسئول کار صباح زنگنه بود و من مسئول روابط عمومی و تبلیغات بودم. سال ۱۳۶۱ در ارشاد بودم. تعداد زیادی کتاب از لبنان رسید اما بر سر اختلافی در گمرک گیر کرده بود. آن زمان علی پایا برای آینده‌پژوهی کار می‌کرد. گفت: «زور من نرسید مشکل را حل کنم.» به مسئول کتاب‌ها گفتیم: «به چه اجازه‌ای کتاب‌های را آوردی؟» گفت: «همینطوری کتاب‌هارا آوردم.» دقیقاً یادم نیست اما فکر کنم حدود یک‌میلیون دلار فهرست داده بودند که دولت باید پول می‌داد تا این کتاب‌ها ترخیص شود.

مسئولان مملکت دیدند عجب کتاب‌هایی وارد کردند! از این راه می‌شود پول درآورد. نمایشگاه کتاب را راه انداختند. برنامه‌ریز اولین نمایشگاه کتاب خودم بودم؛ گر چه مدیریت روابط عمومی و تبلیغات را بر عهده داشتم. بلیت و گذرنامه هم داشتم ولی نرفتم. می‌گفتند تو ازاینجا بروی همه‌چیز خراب می‌شود. ۱۵ مدیر داشتیم همه‌شان رفتند. فقط من ماندم. از معاون آن زمان صباح زنگنه بپرسید می‌گوید.

دولت کتاب‌ها را ترخیص کرد

آقای پایا مدیرکل آن قسمت بود. رفته بود لندن که نماینده فرهنگی شود. گفت: «یک‌میلیون دلار هزینه کتاب‌هاست. بنویسید دولت این پول را بدهد.» گفتم:« باید بررسی کنیم این‌یک میلیون دلار برای چه پرداخت شود.»

آن زمان جنگ بود و سخت بود یک‌میلیون دلار به یک کتاب‌فروش بدهیم. بین کتاب‌هایی که در گمرک مانده بود همه جور کتابی پیدا می‌شد ولی بیشتر کتاب‌های دینی بود. در حال بررسی بودیم که خود ناشر لبنانی آمد و به ما سر زد. ما نخواستیم از لبنان به ایران بیاید و به ما سر بزند؛ خودش آمد و گفت:«این بار کتاب را از ترس اسرائیلی‌ها فرستادیم ایران و البته برای این کار از دولت اجازه نگرفتیم. اسرائیلی‌ها می‌خواستند کتاب‌ها را منهدم کنند. حاضریم با شما معامله کنیم. خریدار اصلی ما که این آقا نبود می‌توانید شما باشید.»

پرسیدیم: «چند می‌فروشید؟» گفت:«پنجاه درصد تخفیف می‌دهیم.»

خیلی خوب بود که بدون چانه زدن طرف قرارداد پانصد هزار دلار تخفیف داد.

 

تخفیف با دلار ۷۵ ریالی

دلار ۷۵ ریال بود. بازهم در این شرایط فشار آوردیم و چهار-پنج درصد کم کردیم و به او گفتیم پر فرم‌هایش را بزند. بر اساس همین‌ها پولش را دادیم و رسیدیم به مقطع توزیع. ما که توزیع بلد نبودیم. پرس‌وجو کردیم بدانیم چه کسانی کتاب‌های اسلامی می‌فروشند. پیدا کردیم. کسی که کمی عربی بلد بود به کتاب‌ها نگاه کرد و بررسی کرد. درباره کتاب‌فروشان تهران، قم و ناصرخسرو تحقیق کردیم. یکی-دو کتاب‌فروشی تهران و پنج-شش کتاب‌فروشی قم را پیدا کردیم که این‌ها را بفروشند. در شرایطی که بعد از انقلاب هنوز کتاب‌های اسلامی نیامده و این‌ها هم کتاب‌های اعلای اسلامی است؛ ۱۰ جلد، ۵ جلد، ۲۰ جلد، چاپ لبنان که بسیار عالی است.

سود کتاب‌فروشی را حساب کردیم و برای ارشاد سودی قائل نشدیم. فکر کردیم چه کنیم این کتاب‌ها احتکار نشود و دست دلال‌ها نیفتد. اطلاعیه چاپ کردیم و به بعضی ناشران دادیم. پنج‌شنبه کتاب‌ها را تحویل دادیم و گفتیم باید تا شنبه بفروشید. اطلاعیه‌ها را هم در حوزه علمیه شهید مطهری تهران و قم زدیم و در آن‌ها فهرست کتاب‌ها را معرفی کردیم. اعلام کردیم طلبه‌های فیضیه و جاهای دیگر، هر کس کتاب می‌خواهد از این چهار آیت‌الله امضا بگیرد به کتاب‌فروش امضاها را تحویل دهد و از او کتاب بخرد.

 

چه کسی امضا کند؟

آیت‌الله مرعشی. آیت‌الله گلپایگانی. آیت‌الله امامی کاشانی و یک نفر دیگر در قم. این چهار نفر باید امضا می‌کردند.

کتاب‌ها را فروختیم. رسیدهای فروش را هم تک‌تک بررسی کردیم که امضای آیات اعظام باشد و مشکلی پیش نیاید. برای کتاب فروش‌ها ناظر هم گذاشتیم که کتاب‌ها حتما به دست روحانیان برسد. گفتند آن کتاب‌فروشی از شما شکایت کرده. رفتیم جواب دادیم که این‌ها فقط مال کتاب‌فروش نبوده. ما پرفرم داشتیم. او هم داشته. البته برای او یک‌میلیون بوده و برای ما پانصد هزار دلار. همین آقای تاج‌زاده که قبلاُ مدیرکل مطبوعات داخلی بود شکایت کرد.

سال ۱۳۶۶ نمایشگاه کتاب بین‌المللی تاسیس شد. مسئول کار صباح زنگنه بود و من مسئول روابط عمومی و تبلیغات بودم. سال ۱۳۶۱ در ارشاد بودم. تعداد زیادی کتاب از لبنان رسید اما بر سر اختلافی در گمرک گیر کرده بود. آن زمان علی پایا برای آینده‌پژوهی کار می‌کرد. گفت: «زور من نرسید مشکل را حل کنم.» به مسئول کتاب‌ها گفتیم: «به چه اجازه‌ای کتاب‌های را آوردی؟» گفت: «همینطوری کتاب‌هارا آوردم.» دقیقاً یادم نیست اما فکر کنم حدود یک‌میلیون دلار فهرست داده بودند که دولت باید پول می‌داد تا این کتاب‌ها ترخیص شود.بعد محمد زنگنه شکایت کرده که این کار چه معنی دارد؟ شما کتاب‌فروش‌ها را ورشکست کردید. گفتم: آقا! کتابی که مثلاً پانصد تومان بود کتاب‌فروش اول ۵۰۰ هزار دلار از دولت می‌گرفته و بعد این کتاب‌ها را داخل انبار می‌گذاشته و بعدها ۵۰۰ تومان را ۱۰ هزار تومان می‌فروخته. آن زمان ۱۰هزار تومان پول زیادی بود. حالا بگویید بیست جلد کتاب را ۱۰ هزار تومان فروختیم کار بدی کردیم؟ آقای زنگنه جلسه‌های زیادی گذاشت و گفت: «می‌خواهیم نمایشگاهی برپا کنیم و ورود کتاب از خارج به کشور نباید زیر نظر اداره کل مطبوعات خارجی باشد. باید دست اداره کل مطبوعات داخلی باشد.» کشمکش‌ها ادامه پیدا کرد. زنگنه رفت و صباح زنگنه به‌جای او آمد. درگیری‌ها زیاد بود. بالاخره قرار شد به‌جای اینکه اداره کل مطبوعات کتاب وارد کند؛ اداره کل مطبوعات داخلی این کار را انجام دهد. تاج‌زاده به دنبال ایراد گرفتن از ما بود.

 

افغانستان دوره کمونیستی

یک نفر افغانی هم تعدادی کتاب از صادق هدایت و یک سری کتاب بنجل را جمع کرده و برده بود افغانستان.

چه کسی اجازه این کار را داده بود؟ آقای بای. نامه‌ای به آقای خاتمی نوشت که این‌ها ضدانقلاب‌اند؛ کتاب‌های صادق هدایت و کتاب‌های کمونیستی را اجازه می‌دهند به افغانستان برود. ما هم جواب دندان‌شکنی به آقای خاتمی دادیم و گفتیم: مجوز چاپ تمام کتاب‌هایی که به خارج از کشور رفته را آقای تاج‌زاده صادر کرده. در کشور چاپ شود بیشتر دردسر دارد یا در کشور کمونیستی؟

جوابی نداشتند. تمام کتاب‌ها مجوز داشت. مجوز تمام کتاب‌ها را آقای تاج‌زاده امضا کرده بود. بعدازاین جوابیه تاج‌زاده با ما دشمن شد. بعد که معاون مطبوعاتی وزارت علوم تحقیقات و فناوری شد ازآنجا با من حسابی درگیری داشت.

 

کتاب‌ها را مفت فروختیم!

به‌هرحال جلسه‌های زیادی گذاشتیم تا رسیدیم به اینکه نمایشگاه بین‌المللی دایر کنیم. مشکلات ارزی را با توافق بانک مرکزی حل کردیم. قبل از اینکه به نمایشگاه برسیم دو سری دیگر کتاب از لبنان وارد کردیم. پول کتاب‌ها را دولت داد. از هر یک از روحانیانی که سن و سالی دارند بپرسید می‌دانند آن سال تحولی در قم ایجاد شد. روحانیانی که کتاب‌های اساسی در کتابخانه‌هایشان دارند قطعاً همان دوره خریدند. چون مفت می‌فروختیم!

 

از لبنان تا تهران

اسرائیل به لبنان حمله کرد. بیروت را گرفت. به دوستی که آنجا داشتم گفتم: «چاپخانه‌هایتان را به قبرس ببرید. کتاب‌ها را هم برای من بفرستید.» دو تا قطار کتاب برای من فرستادند. یعنی لبنان از کتاب خالی شد. تمام کتاب‌های موجود را جارو کردند و فرستادند ایران. به ۳۰ درصد قیمت پشت جلد خریدیم. آن‌ها هم خیلی خوشحال بودند. روحانیان را با این کتاب‌ها شارژ کردیم. چاپخانه‌های لبنان نجات پیدا کردند والان بعضی‌هایشان از چاپخانه‌های آلمان هم قوی‌تر هستند.

مسئولان مملکت دیدند عجب کتاب‌هایی وارد کردند! از این راه می‌شود پول درآورد. نمایشگاه کتاب را راه انداختند. برنامه‌ریز اولین نمایشگاه کتاب خودم بودم؛ گر چه مدیریت روابط عمومی و تبلیغات را بر عهده داشتم. بلیت و گذرنامه هم داشتم ولی نرفتم. می‌گفتند تو ازاینجا بروی همه‌چیز خراب می‌شود. ۱۵ مدیر داشتیم همه‌شان رفتند. فقط من ماندم. از معاون آن زمان صباح زنگنه بپرسید می‌گوید.

دوروزه نمایشگاه را حاضر کردیم. هیچ‌چیز بلد نبودیم. روز اول نمایشگاه بخشی از کتاب‌ها را دزد برد! از فردای آن روز نیروهای حراستی گذاشتیم که مردم را می‌گشتند. سیستم نداشتیم. دفترچه‌های نظرخواهی داشتیم. یکی از آن دفترچه‌ها را در انبار خانه‌مان دارم.

کپی برابر اصل

نمایشگاه بین‌المللی در ایران برگزار نشده بود در آن زمان. یک‌مشت کاتالوگ نمایشگاه کتاب کشورهای خارجی را برداشتیم و از آن‌ها به‌تناسب شرایط تقلید کردیم. در دو هفته به زبان فارسی، انگلیسی و عربی کاتالوگ‌ها را چاپ کردیم. از دانشگاه امام صادق (ع) دانشجوها را جمع کردیم. بیست‌وچند نفر مترجم آوردند. بچه‌ها نمی‌گفتند من مترجم هستم و این کارها را نباید انجام دهم و دستم خاکی می‌شود! کارگر بودند؛ راهنما بودند؛ غرفه دار بودند و مترجم هم بودند. در ۴۸ ساعت تمام نمایشگاه را چیدند.

۱۲ نیمه‌شب حراست ریاست جمهوری نمایشگاه کتاب را از ما تحویل گرفتند. آن زمان آیت‌الله خامنه‌ای رییس جمهور بودند. دوروزه نمایشگاه را حاضر کردیم. هیچ‌چیز بلد نبودیم. روز اول نمایشگاه بخشی از کتاب‌ها را دزد برد! از فردای آن روز نیروهای حراستی گذاشتیم که مردم را می‌گشتند. سیستم نداشتیم. دفترچه‌های نظرخواهی داشتیم. یکی از آن دفترچه‌ها را در انبار خانه‌مان دارم.

سال بعد خیلی گفتند بیا نمایشگاه امسال را هم راه بینداز. گفتم: «من دیگر نیستم. من از ارشاد رفته‌ام و در تربیت مدرس درس می‌خوانم.» از آن به بعد هرسال نمایشگاه بین‌المللی برقرار شد. سال بعد معاونم مسئولیت اداره و اجرای نمایشگاه را بر عهده داشت.

 


  • این مطلب پیش از این در شماره‌ی دوم ( اردیبهشت ۹۱) ماهنامه‌ی داستان منتشر شده است.

همچنین ببینید

خبرخونی ۷/ شجاعی: نمی‌توان شعور یک ملت را محدود کرد

اشاره. سجاد این هفته به خداحافظی استاد بهمنی پرداخته است و کتاب «هفته چهل و چند» و سید مهدی شجاعی و قزلی و جملات مرتضی سرهنگی درباره جنگ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *