خانه / شعر / ای کاش، شاعران…

ای کاش، شاعران…

بازخوانی و نقدِ «تسکینِ» سیّدرسول پیره ۳

آخرین کتاب شعری که از سیّدرسول پیره منتشر شده، «تسکین» است؛ کتابی حاوی چهل و هشت شعر سپید. سیّدرسول پیره پیش از انتشار اشعارش با کسب رتبه در جشنواره‌های معتبر شعر کشور، خوش درخشیده بود و خود را به منزله‌ی شاعری مستعد و خوش‌آتیه به مخاطبان شعر معاصر معرّفی کرده بود. ضمن توصیه‌ی همه‌ی دوست‌داران شعر «خوب» به مطالعه‌ی این مجموعه شعر درخشان، از بابِ «دوستی»، مایلم که فرصتِ این یادداشت را به جای تعارفات مرسوم و ذکر حُسن‌های اشعار این کتاب ـ که هر خواننده‌ی آگاه و فهیمی طبعاً با خواندن کتاب به آن‌ها پی خواهد برد و شاعر را تحسین خواهد نمود ـ، به تذکّر برخی کاستی‌هایش اختصاص دهم؛ باشد که نقدهایم (چه پذیرفتنی و قانع‌کننده باشند و چه نامقبول و ناموجّه) هم برای خود شاعر و هم برای دیگر سالکان طریق شعر، لااقل مجالی برای تأمّل و تفکّر و داوری فراهم کنند.

با این‌همه، دلم نمی‌خواهد که نقدهای من، زیبایی‌های اشعار این کتاب را پنهان کنند و بپوشانند؛ برای همین، برای این‌که نشان بدهم انتقاداتم نافی و انکارکننده‌ی سروده‌های خوب این کتاب نیستند، اصلاً سخنم را با مرور برخی از زیباترین فرازهای شعریِ کتاب «تسکین» آغاز می‌کنم و سپس به سراغ نقد اشعار می‌روم.

رسول پیره شهودها و مکاشفات شاعرانه‌ی حیرت‌آوری دارد. مثلاً این سطرها را ببینید:

«در قلبت کبوتری خودش را مدام به پنجره می‌کوبد» / «بارانِ مانده در ابرها، چترهای مانده در انبارها را فروخت» / «غم، مرا جدا کرده است… شبیه ناظمی عبوس که دانش‌آموزی را از صف بیرون می‌کشد» / «تو برای این علف غمگین که میان دره و کوهستان بود، نامی انتخاب کردی» / «تو… گُل‌ها را به عطرشان صدا می‌زدی» / «برنج‌کاران، باران را خوشه‌خوشه می‌کاشتند» / «من حرفی برای گفتن نداشتم، حتّی یک چتر» / «کارخانه‌ی کوچک کنسروسازی، دریایی بزرگ را سوگوار می‌کند» / «هرکدام از ما با مُردنِ‌مان، شکلی از مرگ می‌سازیم»…

و ای کاش، شاعران به انتشار همین تک‌فرازهای تأثیرگذار و ناب بسنده می‌کردند و بر پُر کردن سطور بین اهتزازهای شاعرانه با دره‌های یکنواخت اصراری نداشتند.

یکی از بارزترین اشکالات شعرهای کتاب «تسکین»، ایرادهای زبانی‌ست و برجسته‌ترین ایراد زبانی در شعرها، ناهمسازی یا عدم تطابق زمانی فعل‌هاست. به این نمونه‌ها نگاه کنید:

ـ «در دهانت دم‌کرده‌ی نعنا پنهان کرده بودی / در دهانت شعری از فروغ / و در قلبت کبوتری که خودش را مدام به پنجره می‌کوبد» (کرده بودی، می‌کوبد).

+ شکل درست: «در دهانت دم‌کرده‌ی نعنا پنهان کرده بودی / در دهانت شعری از فروغ / و در قلبت کبوتری که خودش را مدام به پنجره می‌کوبید».

ـ «مرگ آمده است روی همه‌چیز قیمت بگذارد / … / او [مرگ] مثل عصبانیت در صدای من بود» (آمده است، بود).

+ شکل درست: «مرگ آمده است روی همه‌چیز قیمت بگذارد / … / او [مرگ] مثل عصبانیت در صدای من است».

ـ «پیراهن گُل‌دار / چطور به تن تو / چروک نمی‌شد؟ / پنجره را چه کسی باز کند؟» (نمی‌شد، کند).

+ شکل درست: «پیراهن گُل‌دار / چطور به تن تو / چروک نمی‌شد؟ / چه کسی باید پنجره را باز می‌کرد؟».

ـ «یک روز به خودم آمدم / دیدم هیچ سؤالی نپرسیدم / دیدم دهانم / سؤالی بزرگ است بر صورتم / که هیچ‌کس جوابش را نداشت» (آمدم، نپرسیدم، نداشت).

+ شکل درست: «یک روز به خودم آمدم / دیدم هیچ سؤالی نپرسیده‌ام / دیدم دهانم / سؤالی بزرگ است بر صورتم / که هیچ‌کس جوابش را ندارد».

ـ «دیدم سؤال‌های زیادی دارم که از هیچ‌کس نپرسیدم» (دارم، نپرسیدم).

+ شکل درست: «دیدم سؤال‌های زیادی دارم که از هیچ‌کس نپرسیده‌ام».

ـ «لب‌های سرخ / چیزی از اندوه صدایت کم نمی‌کند / آن‌قدر ترانه‌ی قدیمی خوانده بودی / که لب‌هایت پیر شده بود» (نمی‌کند، خوانده بودی، پیر شده بود).

+ شکل درست: «لب‌های سرخ / چیزی از اندوه صدایت کم نمی‌کرد / آن‌قدر ترانه‌ی قدیمی خوانده بودی / که لب‌هایت پیر شده بود» (نمی‌کند، خوانده بودی، پیر شده بود).

ـ «آن‌ها که زودتر از دنیا رفته‌اند / زیبایی بیش‌تری را با خودشان بردند» (رفته‌اند، بردند).

+ شکل درست: «آن‌ها که زودتر از دنیا رفتند / زیبایی بیش‌تری را با خودشان بردند».

ـ «من نمی‌خواستم او را از دست بدهم / مثل کتابی که از کتاب‌خانه گرفتی / امّا دوست نداری آن را پس بدهی» (بدهم، گرفتی، بدهی).

+ شکل درست: «من نمی‌خواستم او را از دست بدهم / مثل کتابی که از کتاب‌خانه گرفته‌ای / امّا دوست نداری آن را پس بدهی».

ـ «سال‌ها ترانه می‌خواندی / چین می‌انداختی به دامن دختران / امّا حالا / ایرج صدایش را از تو پس گرفت / بنان صدایش را از تو پس گرفت» (می‌خواندی، می‌انداختی، گرفت).

+ شکل درست: «سال‌ها ترانه خواندی / چین انداختی به دامن دختران / امّا حالا / ایرج صدایش را از تو پس گرفته / بنان صدایش را از تو پس گرفته».

امّا اشکالات زبانی شعرها به موارد بالا محدود نمی‌شوند. در جایی شاعر می‌خواسته بگوید: «تلفنی که فقط یک بار صدای تو در آن پیچیده بود، هنوز از عطر صدای تو سرشار بود» و به‌جایش گفته: «عطر صدای تو / تلفنی که یک بار صدایت را شنیده بود / برداشته بود»! یا در جای دیگری می‌خواسته بگوید: «قدر گریه را دانستم» امّا کاربرد همگانی «قدردانی» را «قدرفهمی» به کار برده و گفته: «و من قدر گریه را فهمیدم». ما معمولاً «از بَر بودن» را برای به خاطر سپردن مطالب طولانی به کار می‌بریم امّا شاعر، جایز دانسته که بسراید: «مترادفِ کلمه‌ی آفتاب را از بر نیستند». او می‌خواسته بگوید: «کلید، میلی به باز کردن، و قفل، میلی به باز شدن ندارد» و سروده: «هم قفل / هم کلید / میلی به باز شدن ندارند».

تکرار مضامین و تصاویر، یکی دیگر از ضعف‌های اشعار کتاب «تسکین» است. در این مورد به دو شاهد اکتفا می‌کنم:

ـ «در صدایت دم‌کرده‌ی نعنا پنهان کرده بودی» (صفحه‌ی ۱۱).

ـ «صدای تو / پونه‌ی خشک است» (صفحه‌ی ۷۱).

ـ «من داشتم با دست‌هایم / شاخه‌ای را که از بهار بیرون مانده بود / به درخت برمی‌گرداندم» (صفحه‌ی ۱۱).

ـ «شاید… / شاخه‌های درختی باشند / که از بهار بیرون مانده» (صفحه‌ی ۲۰).

نکته‌ی قابل اشاره‌ی دیگر، عیار شاعرانگی برخی از شعرها یا بندهاست. مثلاً باید پرسید که آیا عاطفه‌ی عالی در این شعر بسیار کوتاه، برای شاعرانه دانستنش کفایت می‌کند؟:

ـ «هیچ چیز غمگین‌تر از این نیست / که خیّاط لباس یک جانباز باشی / ندانی / آستین‌ها را چقدر اندازه بگیری».

یا در این بند از شعر، نمی‌دانیم که باید شاعر را «درخت پرتقال» بدانیم یا «چیننده‌ی میوه از درخت پرتقال»؟:

ـ «انگار پرتقالی را که بارها چیده‌ام / دوباره بچینم / و منتظر باشم / عدّه‌ای برای شکستن شاخه‌هایم بیایند».

در شعر دیگری، شاعر، تفنگ را عضوی از بدن سرباز، عصا را عضوی از پیرمرد [!]، چرخ خیّاطی را عضوی از بدن مادر، و مورچه را عضوی از جامعه‌ی کارگری فرض می‌کند و سپس با منطق شعری سستی، این‌گونه می‌سراید:

ـ «روزی که سرباز، تفنگش را پس بدهد / پیرمرد، عصایش را / مادر / چرخ خیّاطی‌اش را / و جامعه‌ی کارگری، مورچه را فراموش کند، / آیا همه دچار نقص عضو می‌شویم؟»!

در قطعه‌ی بالا، شاعر، آشکارا صرفاً به دنبال یک بازی زبانی سبُک با «عضو» بوده. نمونه‌های دیگری از همین جنس بازی زبانی را در شعرهای دیگرش هم می‌بینیم:

ـ «ترسیدم ادامه‌ی این شعر، کار دستم بدهد / کارد دستم بدهد».

ـ «دندانِ مصنوعی، حرفِ دهان‌پُرکُنی‌ست / امّا دوستانِ مصنوعی…».

ـ «حرف مشترکی هست / … / میانِ سربازی که اضافه خورده است / مردی که اضافه‌وزن دارد / و بچّه‌ای که اضافی‌ست».

در سطرهای دیگری از کتاب، فضای شعر آن‌قدر گنگ یا انتزاعی‌ست که نمی‌توان فهمید شاعر می‌خواسته دقیقاً چه بگوید؟:

ـ «چرا درخت لیمو با صدایم دوست نشد؟» (انتزاعی، یادآور شعرهای سهراب).

ـ «صدای گریه‌ام / لباسِ پرستار را غمگین کرد» (انتزاعی).

ـ «شادی از کجای صورت شروع می‌شود؟ / مهربانی، اوّلین کلمه‌ی کدام زن است؟» (گنگ).

یا آن‌قدر ساده که نمی‌توان دلیل شاعرانه پنداشتنش را فهمید:

ـ «آن‌ها که زودتر از دنیا رفته‌اند / زیبایی بیش‌تری را با خودشان بردند / و آن که آخر از همه رفت / موی و دندان کم‌تری داشت».

یا واجد ساختاری آن‌قدر ناشیانه که ناخواسته فضای عاشقانه و رمانتیک شعر، ناگهان کمدی و طنزآلود می‌شود:

ـ «به این باد چه بگویم؟ / این باد / این باد لعنتی / که سال‌هاست / سعی می‌کند در سشواری کوچک / موی تو را با خودش ببرد».

یا با صراحتی کسالت‌بار و ولخرجی در مصرف کلمات:

ـ «داشتم / یکی‌یکی غم‌ها را جدا می‌کردم / انگار از جعبه‌ی میوه / سیب سالم جدا می‌کردم».

آخرین نکته‌ی قابل عرض، عدم یکپارچگی اشعار بلندتر است. به عنوان نمونه، شعر شماره‌ی یازده کتاب را عیناً می‌آورم؛ با این تصرّف که بین بندهایی که گمان می‌کنم خوب به هم چفت نشده‌اند و یک شعر یکپارچه‌ی اُرگانیک را تشکیل نداده‌اند، ستاره می‌گذارم:

«ابری مثل آخرین رفیقم کنارم نشست و بارید / من حرفی برای گفتن نداشتم / حتی یک چتر! / * / امروز دوستی مُرده است / اگر مرگ نبود / دندان‌ها فرسوده می‌شدند / استخوان‌ها فرسوده می‌شدند / و مفصل‌ها فرسوده می‌شدند / و زیبایی دیده نمی‌شد / رفیق من / * / مرگ آمده است روی همه‌چیز قیمت بگذارد / روی آن تخت‌خواب که بیداری‌ام را دیده است / روی رادیو / روی کتاب‌خانه‌ام / و روی کشتی‌هایی که بارها در ذهنم غرق کرده‌ام / * / او مثل عصبانیت در صدای من بود / او مثل عطر ادویه در بازار محلّی بود / * / چند ماه بود گریه نکرده بودم / شبیه پرنده‌ای که می‌خواهد دانه‌ای را بخورد و / فراموش می‌کند / * / شادی از کجای صورت شروع می‌شود؟ / مهربانی، اوّلین کلمه‌ی کدام زن است؟ / * / هیچ‌کس ما را برای خودمان نمی‌خواهد / همه دنبال آن پرنده‌اند / که از آسمانِ ما کم شده است / * / تو روزنه‌ای به بیرون باز کردی / شبیه زندانی‌ها / تاریکی را با چراغ قوّه‌ای کوچک تراشیدی / تا روزنه‌ای به بیرون باز کردی».

همچنین ببینید

توصیف‌های شاعرانه

پرفروش‌های شعر/ تحلیلی بر مجموعه‌‌ شعر «حفره‌ها» اثر گروس عبدالملکیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *