خانه / روایت / معمای کلید

معمای کلید

خانه گرافی ۱

همیشه جادویی پشت درهای بسته هست که فکر می‌کنیم به محض گشوده شدن، قرار است «اتفاق»، آن اتفاق همیشه شاد، ما را بقاپد. درهای بسته، چشمک زدن را خوب بلدند. بلدند آدم را از آن سمت خانه بکشانند سمت خودشان و با زبان خودشان اغوا کنند. یکی از هوس برانگیزترین درها هم در یخچال است. هفت هشت سالگی من پر بود از این فکر قشنگ: یک کمد بزرگ از خوراکی‌های خوشمزه! یخچال را قفسۀ سوپرمارکتی می‌دیدم که همه چیز در آن هست. هرچه میل و هوس آدم، اشارکی بکند، الساعه در یخچال موجود می‌شود و این کمد خوشمزه، استادِ کوک کردنِ کیفِ بچه‌هاست لابد. اما نبود. آن سال‌های هفت هشت سالگی من، یخچال جای تخم مرغ و ماست و پنیر و خرما و آبلیمو بود و قابلمه‌ای از غذای وعدۀ قبل و چند تا شربتِ اکسپکتورانت و دیفن و آلومینیوم ام جی. یخچال خانۀ ما هیچ‌وقت تنه به تنۀ قفسۀ سوپر مارکت‌ها نمی‌زد و جالب اینکه کلید داشت. مامان کلید را معمولاً قایم نمی‌کرد ولی می‌گفت وقتی یخچال درش قفل است، آن را باز نکنید. با تاکید و جذبه می‌گفت و ما هم پشت سرش می‌گفتیم چشم!

جادوی یخچال ما به خاطر آن کلید، معمولا برجا بود. یعنی با اینکه بارها در یخچال را باز می‌کردیم و چیز دندان‌گیری گیرمان نمی آمد، باز هم وقتی قفل بود، هوس باز کردنش به جانمان می‌افتاد و قلقلک‌مان می‌داد. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم ما بچه‌های خوبی بودیم که حرف مادر را گوش می‌کردیم. یعنی تقریبا بلد شده بودیم با اسباب‌بازی و کتاب و نقشۀ جغرافیای روی دیوار، خودمان را گول بزنیم و سراغ یخچال نرویم و البته چشم‌های همیشه مراقب مادر هم بی‌تاثیر نبود. تزِ مادر این بود که خوراکی‌های یخچال را پشت سر هم می‌خوریم و به وقت آمدنِ یک مهمان، یک عدد خیار پیر و چروکیده هم در یخچال پیدا نمی‌شود. راست می‌گفت. ما رحم نمی‌کردیم. همیشه دلمان می‌خواست دهانمان بجنبد و خوراکی‌، مهماتِ این قضیه بود. ما خیلی لطف می‌کردیم به تخم مرغ‌ها نگاهِ قابل توجهی نمی‌کردیم و آن داروها که بالاخره هر هشت ساعت و چهار ساعت یکبار، در حلق یکی‌مان ریخته می‌شد.

غیر از کیفِ خوردن، کیف تاب بازی هم بود. پا در رکابِ درِ یخچال، خودمان را رها می‌کردیم. جیغ‌مان به سقف کوبیده می‌شد و در یخچال، هرز شده بود. یک لگد به کشوی پایینی می‌زدیم و دوباره همراه در، عقب می‌رفتیم و سرخوش می‌شدیم. حالا اگر مادر عنابی، کشمشی، یا شکلاتی در طبقات بالای در یخچال قایم کرده بود، به لطف تاب بازی ما کشف و خورده می‌شد.

یخچال با ما مهربان بود حتی وقتی درش قفل بود. انگار دلداری‌مان می‌داد. انگار می‌گفت: «عیبی ندارد! چند ساعت دیگر باز می‌شود.» و شب که بابا از خستگیِ یک روز طولانی مباحثه و درس و کلاس برمی‌گشت، و از دستۀ دوچرخه‌اش دو سه تا پلاستیک سیب و خیار و نارنگی بیرون می‌کشید، وعدۀ یخچال مهربانِ ما محقق می‌شد. گاهی فراوانیِ نعمت به نوبرانه‌های فصل هم می‌رسید. کم بود ولی مزه می‌داد. بابا توی یک سینی یا دیس می‌ریختشان و ما دور سینی می‌نشستیم منتظرِ فرمان حمله! دلخوشی ساختن برای بچه‌ها را بابا بلد بود و با همان شهریۀ اندکِ طلبگی‌اش ما را در ذوق کردن و هیجان و خنده هل می‌داد.

سالها گذشت. با این حال کنجکاوی ما خیلی وقتها هنوز گل می‌کرد که چرا در یخچال گاهی قفل می‌شود. با خواهر و برادرم می‌نشستیم به فرضیه سازی. که مثلا چیز خوشمزه‌ای درون یخچال هست که مامان و بابا برای مهمان کنار گذاشته‌اند. یا بعد از تماشای کارتون پروفسور بالتازار، به این نتیجه رسیده بودیم که بابا و مامان یک پنگوئن درون یخچال نگهداری کرده‌اند و نمی‌خواهند ما بفهمیم. فرضیه‌های عجیب‌تری هم مطرح می‌شد مثلا اینکه آن سالها که برق زیاد و تند به تند می‌رفت و ما از تاریکی وحشت می‌کردیم، به این نتیجه رسیده بودیم که غول تاریکی را مامان و بابا در یخچال قایم کرده‌اند که نیاید ما را بترساند.

هیجانِ درِ بستۀ یخچال با ما بود تا روزی که آنقدر بزرگ شده بودیم که سرکشی کنیم و یک چیزهایی را یواشکی و زیرزیرکی برای خودمان انجام دهیم و به حرف بزرگترها نباشیم. آن وقت بود که کلید را از هزارتوی مخزن الاسرارِ مادر پیدا کردیم و از نبودِ مادر استفاده کردیم و کلید را در قفل چرخاندیم. توی یخچال به جز داروها هیچی نبود! هیچی!

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هفتم؛ «جوانان بنی‌هاشم بیایید»

منزل هفتم، مقتل مقرم؛ روایت جنگاوری یاران امام حسین (ع) است و شهادت حضرت علی‌اکبر؛ نوشته شکوفه محمدی‌منش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *