مرا ببخش

می‌خواهم آغازکنم. امّا درخت‌های تو ایستاده‌اند. به ایستادن درخت‌های تو کاری ندارم. اما بادگیرها قامت افراشته‌اند، به بادگیرهای تو کاری ندارم. امّا گنجشک‌های تو هر صبح روی شیروانی‌های باران‌خورده بازیگوشی می‌کنند. به بازیگوشی گنجشک‌های تو کاری ندارم. اما ماه تو دیشب، چسبیده بود روی شیشه‌ی دوجداره‌ی پنجره‌ی اتاقم، لاغر و نحیف. به ماه تو هم کاری ندارم. امّا صدای آهن می‌آید، صدای افتادن آهن روی آهن، صدای لغزیدن آهن روی آهن. از آن دورها. در آن دورها جایی انگار کارگرها مشغول کارند، به کارگران تو کاری ندارم، به صدای افتادن آهن‌ها روی آهن‌ها کاری ندارم. حتی به پارس مداوم سگ‌ها که از دوردست این هزاره‌ی سنگی ِآرام، به گوش می‌رسد کاری نمی‌توانم داشته‌باشم. من تنها می‌خواهم آغازکنم، می‌خواهم به آغاز تو نزدیک شوم و می‌دانم که آغاز تو آغاز همه‌ی آغازهاست، بی‌ آنکه آغازی داشته باشی. ایستادن درختان از تو آغاز شده‌ است، بازیگوشی گنجشک‌ها و روشنایی ماه، صدای آهن‌ها و گستره‌ی آبی‌های آسمانیات، که مبادا از من دور باشد، و سبزای گندمزارهایت که مبادا مرا نشناسد، که مبادا از تو دور باشم که مبادا تو را نشناسم. یاری‌ام کن که به آغاز تو نزدیک باشم حالا که روزهای دوست‌داشتنیِ تو از راه آمده‌اند و شب‌ها ماه تو می‌چسبد روی شیشه‌ی دوجداره‌ی اتاق من، یاری‌ام کن که دم فروبندم، مثل شیشه‌ها که از نوشیدن ماه… مثل درخت‌ها که از نوشیدن شبنم‌های صبحگاهی روی برگ‌هایشان، مثل بادگیرها، مثل گنجشک‌ها و ماه و صدای آهن‌ها و از کسانی باشم که دم فروبسته‌اند تا به آغاز تو نزدیک باشند.
یاری‌ام کن که بایستم. مثل همه‌ی آن هایی‌که ایستاده‌اند، مثل درخت‌ها که پای رفتن دارند و بال پرواز امّا ایستاده‌اند، مثل صدای آهن‌ها که ایستاده است؛ هرچندگاهی گم می‌شود در گردوغبار دست کارگرها.
مثل کارگرها که تو دوستشان داری به خاطر ایستادنشان و به خاطر چشم‌های بازشان، چشم‌های مرا باز کن مثل ماهی‌ها که شب‌ها بیدارند ته اقیانوس حوضخانه‌ی ما، مثل دایره‌های منتشر آب اقیانوس حوضخانه‌ی ما، که همیشه با ماهی‌ها می‌رقصد، مثل باد که بیدار است همیشه و انگشت می‌اندازد لای گیسوی درختان و انگشت‌هایش سبز می‌شوند و سبز چقدر دوست‌داشتنی است اگر رنگ انگشت‌های باد باشد، و آدمی چقدر دوست داشتنی است اگر به رنگ انگشت‌های باد باشد و چقدر آدمی سبز نیست آنجا که بادگیرها بیدارند امّا او خفته است.
مرا ببخش گاهی که خفته‌ام و انگشت‌هایم سبز نیستند. از من درگذر که درگذر لحظه‌ها گاهی احساس می‌کنم که لک‌لک‌ها بر فراز سرم چرخ می‌خورند بی‌آنکه روی شانه‌هایم فرود آیند. پس من درخت نیستم، پس من بادگیر نیستم، پس من صدای آهن‌ها نیستم، پس من…
مرا ببخش گاهی که دودکشم.

همچنین ببینید

کل و جزء

در کل نگری یک‌جور آرامش سبکبارانه هست. هیچ لزومی ندارد نگران و مضطرب و غمگین …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *