خانه / داستان / رگناروک*

رگناروک*

چهارشنبه‌های داستان

کولریج نوشت: نقوش و تصاویر در رویاها، تاثیرات و برداشت‌هایی را تجسم می‌بخشند که عقل ما آنها را علت می‌نامد؛ ما احساس ترس نمی‌کنیم چون یک ابولهول (اسفنکس) دائماً در ذهن‌مان ظاهر می‌شود، بلکه یک ابولهول را در عالم خیال و رویا می‌بینیم تا آن ترسی را که احساس می‌کنیم، روشن سازیم و تبیین کنیم. اگر این‌طور باشد، چگونه صرفاً با شرح وقایع و تعریف کردن شکل‌ها و ترکیب‌های رویایی که در خواب دیده‌ایم، می‌توانیم آن احساس حیرت و گیجی، وجد و سرور، نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، هراس و وحشت و آن سرخوشی و لذتی که در رویای آن شب درهم بافته شده بود را توضیح دهیم یا منتقل کنیم؟ با وجود این، من می‌خواهم اقدام به نوشتن چنین شرح وقایعی کنم؛ شاید این نکته که رویای مورد نظرم صرفاً از یک صحنه‌ی واحد تشکیل می‌شد، این مشکل اساسی را رفع کند یا کاهش دهد.

مکان: دانشکده‌ی فلسفه و ادبیات؛ زمان: سر شب. همه چیز (همان طور که اغلب در رویاها دیده می‌شود) کمی متفاوت بود؛ اشیاء اندکی بزرگتر از واقع به نظر می‌رسیدند. ما صاحبان قدرت و مقامات را انتخاب کرده بودیم؛ می‌خواستیم با «هنریکوئز اورنا» مصاحبه کنم که در عالم بیداری، سال‌ها پیش از دنیا رفته بود. ناگهان سر و صدای فوق‌العاده زیادی از سوی تظاهرکنندگان یا نوازندگان خیابانی، ما را مات و مبهوت کرد. صدای فریادهای انسان‌ها و حیوانات از دنیای زیرین به گوش می‌رسید. صدایی فریاد زد: بالاخره آمدند! و آن‌گاه گفت: خدایان! خدایان! چهار یا پنج نفر از میان انبوه جمعیت بیرون آمدند و در سکوی اصلی یا شاه‌نشینِ تالارِ سخنرانی جای گرفتند. همه‌ی حاضران در حالی که اشک [شوق] می‌ریختند، کف زدند و تشویق کردند؛ این‌ها خدایان بودند که پس از قرن‌ها اخراج و تبعید، بازمی‌گشتند. آن‌ها در حالی که بزرگ‌تر از اندازه‌ی واقعی به نظر می‌رسیدند، و روی سکو ایستاده، سرشان را بالا گرفته و سینه‌شان را جلو داده بودند، با نخوت و غرور، تشویق و تکریم ما را پذیرفتند. یکی از آن‌ها شاخه‌ی درختی (که بدون شک به گیاه‌شناسی ساده‌ی رویاها تعلق داشت) را در دست گرفته بود؛ یکی دیگر با حالتی آرام و باوقار، دستی را جلو می‌آورد که پنجه‌ای چنگال شکل بود؛ یکی از چهره‌های پانوس [ایزد دو چهره‌ی رمی] با بی‌اعتمادی و سوء ظن به منقار خمیده توت [ایزد مصری با سر لک لک] نگاه می‌کرد. یکی از آن‌ها، که دیگر به یاد نمی‌آورم کدام‌شان بود، شاید بر اثر تشویق‌ها و کف زدن‌های ما به هیجان آمد و ناگهان با حالت پیروزمندانه‌ای شروع کرد به سردادن صدای قدقد بسیار عجیب و تلخ و ناخوشایندی که نیمی شبیه به صدای قِرقره کردن و نیمی مانند سوت کشیدن بود. از آن لحظه به بعد، اوضاع عوض شد. همه‌اش با این شک و سوء ظن (شاید مبالغه آمیز) آغاز شد که خدایان قادر به سخن گفتن نیستند. قرن‌ها زندگی وحشی و دربه دری و فرار، آن بخشی از آنان را که انسانی بود، تحلیل برده و تضعیف کرده بود؛ هلال ماه اسلام و صلیب [مسیحیت] رم به هیچ وجه با این فراریان سر سازش نداشت. ابروهای پرپشت و فروریخته، دندان‌های زرد شده، ریش کم پشت و تنک، مانند ریش دورگه‌های سیاه و سفید یا مردان چینی، و غبغب‌های جانورآسا، شواهد و دلایل نمایانی بود از انحطاط و فساد تبار المپی‌ها؛ لباس‌هایی که بر تن داشتند، شباهتی به لباس فقر و تنگدستی شرافتمندانه و باوقار نداشت، بلکه بیشتر شبیه رفاه و تجمل شرم‌آور تبهکارانه‌ی دخمه‌های قماربازی و خانه‌های بدنام دنیای زیرین بود. گل میخکی از جادگمه‌ی روی یقه بیرون زده؛ زیر پالتوی تنگ و چسبانی، آدم می‌توانست طرح یک چاقو را تشخیص دهد. ناگهان احساس کردیم که آن‌ها دارند آخرین ورق‌شان را رو می‌کنند و مانند لاشخورهای پیر، بسیار حیله‌گر، جاهل و بی‌رحم و خون‌خوارند و اگر اجازه دهیم که از روی ترس یا ترحم تحت تاثیرشان قرار گیریم، بدون شک در نهایت نابودمان می‌کنند.

ما به آرامی تپانچه‌هایمان را بیرون کشیدیم (تپانچه‌ها در رویا یک دفعه ظاهر شدند) و با شادمانی و سرور، خدایان را کشتیم.

*این داستان از کتاب در ستایش تاریکی، ترجمه‌ی مانی صالحی علامه انتخاب شده است.

همچنین ببینید

جستار بخوانیم/ مویه‌های «هرس»

آقای فرهاد حاجری از «هرس» نسیم مرعشی می‌گوید و از تلخی کتاب و جنگ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *