خانه / روایت / نامه‌ای به روبار

نامه‌ای به روبار

دیوانگی‌های یک مثلاً نویسنده ۲

با حمیرا دویدیم سمت رودخانه.‌‌‌ دم غروب بود و تا آفتاب خانم آن یکی ورش را ننداخته بود پشت کوه باید برمی‌گشتیم. توی دهات بد می‌دانستند دختر نزدیک غروب خانه نباشد. تمام صبح و عصر را چپیده بودیم بالای تیلار و درخت‌های باغ «ممد دایی» را می‌شمردیم. همین که آفتاب گفت: «خب دیگه من برم تا فردا» ویرمان گرفت برویم آرزوهایمان را به دل آب بسپاریم. حمیرا نوه دایی پدرم بود. هم‌سن بودیم. تابستان که می‌شد ساکم را پر از کتاب می‌کردم و می‌رفتم به روستایی که در چند کیلومتری انزلی بود و سرسبزی مزرعه و باغ‌های اطرافش چشم آدم را کور می‌کرد. قیرژ قیرژ پله‌های چوبی و نشستن روی ایوانی که از چوب ساخته شده بود و صدای شر شر رودی که یک جایی به شکل هزار رگ در می‌آمد و می‌ریخت توی دل مزرعه‌ها، پچ پچ کردن‌ رویاهای‌مان زیر ملحفه‌های گلدار، جزو بهترین موسیقی‌های تابستانیم بود.

آن روز نشستیم روی سنگی که دوتا قورباغه شکم گنده با دیدن ما از بالایش جهیده بودند توی آب. روبرویمان انبوهی از درخت بود و پشت سرمان هم جاده لاغر مردنی که سینه خیز پیچ می‌خورد تا جاده اصلی‌. همان جاده‌ای که وقتی خبر آمدنم به حمیرا می‌رسید، غروب‌ها می‌رفت خیره‌اش می‌شد و مینی ‌بوس‌های فکستنی را می‌شمرد. بعدها گفت بیشتر منتظر کتاب‌هایم بوده تا خودم.

حمیرا دفتر را باز کرد و گفت: «اول تو». اول من نوشتم: «می‌خوام نویسنده بشم.» کاغذ را تا کردم که  پرتش کنم داخل رودخانه. حمیرا زد توی سرم: «خاک بر سرت یه سلامی یه علیکی». کاغذ در دستم مچاله شد. نگاهمان به آفتاب بود و خودکار روی کاغذ سر می‌خورد. «با سلام، می‌خوام نویسنده شم» حمیرا گفت: «بنویس خیلی دوست دارم نویسنده بشم.»

نوشته خودم را خط زدم، همانی که  گفته‌بود را نوشتم. گفت: «نامه نباید خط خوردگی داشته باشه.» یک کاغذ دیگر پاره شد. نوشتم: «سلام من دوست دارم نویسنده بشم. یعنی می‌شه نویسنده بشم؟» حمیرا بلند خواندش و گفت:«نه نمی‌شه.» بعد هرهر خندید. بدم آمد. دفتر و خودکار را گذاشتم روی سنگ‌های خیس. حمیرا گفت: «کی با نامه نوشتن و انداختن توی رودخانه نویسنده شده؟» چانه‌ام را گذاشته بودم روی گل‌های چیت پیراهنم. رویم نشد بگویم توی یکی از همین رمان‌ها، شخصیت اصلی داستان چنین کاری کرد و به آرزویش هم رسید. آن ‌وقت‌ها جدا از غم موهای سیاه پشت لب و جوش‌های کله‌گاوی که هر روز صبح دالی کنان روی صورتم در می‌آمد، غم نویسنده شدن هم داشتم. توی شب‌های تابستانی ما، فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی بودند و شب بیداری‌ها. تا  نزدیکی‌های صبح سرنوشت آدم‌های داستان را دنبال می‌کردیم و از هیجان ناخن می‌جویدیم و هی از خودمان می‌پرسیدیم: «بهم می‌رسند یا نه؟» بعد  تمام روز را حسرت می‌خوردیم به حال شخصیت‌های دختر  این داستان‌ها‌ که کلی خواستگار داشتند و پایشان را که از خانه بیرون می‌گذاشتند بقال و چقال و بزاز عاشق‌شان می‌شدند. حالا پسرهای فامیل که از کودکی عاشق سینه چاک‌شان بودند  بماند. حمیرا گفت:«حالا گیرم نویسنده شدی. در مورد چی می‌خوای بنویسی؟ خیلی تو فامیل‌مون پسر مسر داریم؟ خیلی کسی عاشق ماشق‌مون می‌شه؟» دو تا قورباغه از آب سرشان را گرفته‌بودند بیرون و بربر نگاه‌مان می‌کردند. شب که می‌شد تمام دهات را صدای آواز قورباغه‌ها پر می‌کرد، بعد من چشمانم را می‌بستم فکر می‌کردم دور تا دور خانه، پسران گیتار به دست ایستاده‌اند. پسرانی که همین امروز صبح وقتی روی تیلار جوش‌هایم را می‌ترکاندم، یک دفعه‌ای مرا دیدند و حالا  از تب عشق من زده‌اند زیر آواز.

 آفتاب همه‌ی ورهایش را انداخته بود پشت کوه. دویدیم سمت خانه. خاک جاده می‌پیچید بین دست و پای‌مان. حمیرا می‌گفت: «تندتر بدویم تا آقاجان از مزرعه بر نگشته. تا ما را در محله ندیده و با داس دنبالمان نکرده.» تصور ممد دایی با آن داس همیشه روی دوشش به پایمان سرعت می‌داد.

 توی تاریک روشنی تیلار، گل‌های پیراهنم را می‌شمردم. حمیرا زیر نور بی‌حال ایوان  کتاب ریاضی سال سوم راهنمایی را ورق می‌زد. همانی که تجدید آورده بود. همانی که وقت امتحانش تا صبح، «عروس سیاه‌پوش» را با گریه خوانده بود.

گفتم:«دفتر و‌خودکارمون جا موند لب روبار(رودخانه).» گفت:«اوهوم».

گفتم: «حالا اون دوتا قورباغه که بهمون نگاه می‌کردند، هر چی آرزو دارند می نویسند.» حمیرا زل زل نگاهم می‌کرد. گفتم: «حالا خوبه بنویسن: با سلام ما دوتا عاشق  فاطمه و حمیرا شدیم. می‌شه پسر بشیم؟ بعد پسر بشن و فردا هم بیان….»

حمیرا دستش را گذاشت زیر چانه‌اش و ناراحت گفت:« تا سیکل‌مو نگیرم  که آقاجان منو شوهر نمی‌ده.» خیره شدیم به سیاهی لابه‌لای درخت‌ها و من فکر کردم صبح شده، ممد دایی  با داسش دنبال پسرهای شکم گنده‌ای کرده  که تا دیروز قورباغه بودند و حالا ترس خورده می‌‌جهند سمت رودخانه و آن‌که شکم گنده‌تر است هی برمی‌گردد و داد می زند: «من عاشق فاطمه هستم. آخرم می‌گیرمش.هرقدرم تو مخالف باشی ممد دایی‌خان.»

دیوانگی‌های یک مثلاً نویسنده ۱

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هفتم؛ «جوانان بنی‌هاشم بیایید»

منزل هفتم، مقتل مقرم؛ روایت جنگاوری یاران امام حسین (ع) است و شهادت حضرت علی‌اکبر؛ نوشته شکوفه محمدی‌منش

یک دیدگاه

  1. خیلی جالب بود
    دست مریزاد به این قلم
    مانا باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *