خانه / روایت / حال خوبِ خانوادگی ما یخچال‌دارها

حال خوبِ خانوادگی ما یخچال‌دارها

خانه گرافی ۲

در هر خانه‌ای یک چیزی بیشتر از بقیه‌ی چیزها شخصیت دارد. مثلاً یک خانه حیاط با شخصیتی دارد. خانه‌ی دیگر، قالی‌ها و خانه‌ی دیگری هم طاقچه‌هایش ویژه‌اند. در میان خانواده‌ی ما، درِ یخچال‌ها شخصیت‌دار بودند از آن اول. درِ یخچال‌ها، تابلویی از هویت، علایق و سبک زندگیِ ما بودند و دوست داشتنی‌های‌مان را برای دیگران لو می‌دادند.

درِ یخچال، در خانوادۀ ما هیچ وقت خالی و بدونِ جینگیلی‌جات نبود. یک تابلو اعلانات بزرگ برای همۀ آدم‌هایی که گذری از کنار یخچال داشته‌اند. غیر از علاقۀ مادرم به مگنت‌های رنگی و عروسک‌های مخملی و چشم دکمه‌ای، عکس‌ها بخش دیگر و مهم‌ترِ قضیه بودند. عکس‌هایی که در آن همیشه می‌خندیدیم و جشن تولد بود و سفرِ جنگلی و آب بازی وسط حوض آبیِ مادربزرگ. عکس‌هایی که کسی در آن ژست نگرفته بود. کسی اخم نکرده بود. کسی حتی خودش را شیک و پیک نکرده بود. همه خودشان بودند. مگنت‌های رنگی کاربردِ اصلی‌شان شده بود نگه داشتنِ این عکس‌های خوشایند که برای ما تکراری نمی‌شدند.

یادم هست آن سال‌های مدرسه که همزمان با مادر می‌رسیدم خانه و مادر، تند و تند داشت ناهار آماده می‌کرد، ولو و گرسنه زل می‌زدم به این عکس‌ها. خودم را برانداز می‌کردم. تناسب قد می‌گرفتم با اشیاء خانه که مثلاً آن سال‌ها قدّم تا لبه‌ی میز بوده و موهایم بلندتر بوده، چقدر زیباتر بودم و راستی آن گل سرِ صورتی حالا کجاست؟ بیشتر از هزار بار مگنت‌ها را جابجا کرده بودم که ببینم نکته‌ای از عکس، از چشمانم دورمانده یا نه؟ کسی اگر می‌آمد خانه‌ی ما، مدت‌ها جلوی در یخچال سرگرم بود که خاطره بشنود از ما و خاطرات خودش را یادآوری کند.

یکی از سرگرمی‌های ما در بدو ورود به خانه‌ی هر کدام از اقوام هم همین اکتشافات یخچالی بود. اینکه آیا یخچالش در معرض دید هست یا نه؟ و آیا اصالت خانوادگی‌اش را در رنگارنگیِ یخچال حفظ کرده یا نه؟ سرک می‌کشیدیم داخل آشپزخانه که آن سال‌ها هنوز بی در و پیکر نبود و هشتگِ اُپن رویش نبود. هم‌زمان که خانم خانه چایی‌اش را بریزد یا غذایش را هم بزند، کلی هم برای ما خاطرات مرور می‌شد و جیغ و داد و ذوق‌مان می‌رفت هوا که: «واااای! مریم رو ببین! چه با مزه بوده. وااااای این لباس علی رو یادمه! واااای چقدر لیلا ناز بوده.»

نظرات کارشناسی ما، تقریباً هر بحثی را در بر می‌گرفت. از بحث‌های سیاسی گرفته تا مسائل فرهنگی و نوستالژی‌هایی که گاهی اشک‌ همگی ما را در می‌آورد یا تقریباً موضوع همه‌ی صحبت ما را تا آخر شب، مشخص می‌کرد و جهت می‌داد.

ما قدر درِ یخچالهای‌مان را می‌دانستیم. پیام‌های مادربزرگ که قم می‌آمد و صبح‌ها در خلوتیِ خانه، تکه کاغذی پیدا می‌کرد و می‌نوشت: «من رفتم حرم!» را ماه‌ها روی در یخچال نگه می‌داشتیم. یا مثلاً بابا که می‌خواست برود سفر، برای ما یادداشت می‌گذاشت: «به کبوترها هم برسید!» گاهی یک نسل کبوتر عوض می‌شد اما این یادداشت سر جایش می‌ماند.

کارنامه‌ی من و خواهر و برادرم هم که همیشه جای خودش را روی در یخچال پیدا می‌کرد و با قشنگ‌ترین مگنتِ منگولیِ مادرم، آنجا می‌ماند. ما همیشه روی در یخچال‌مان حرف تازه‌ای برای گفتن داشتیم. دوره‌ای، عکس‌ها و یادداشت‌ها تغییر می‌کردند و یخچال، این‌طوری با ما حرف می‌زد. گاهی خنده و شادی و سفر، طعم قالبِ یادگاری‌های روی یخچال بود و گاهی هم تلخی و وداع و دلتنگی. ما تصمیم نمی‌گرفتیم چطوری این یخچال را مدیریت کنیم. خودش از غیب مدیریت می‌شد. گاهی جا کم می‌آورد و گاهی خلوت و کچل می‌ماند. به هر حال یخچال، با مدلِ حس و حال یادگاری‌هایش گاهی با ما مهربان می‌شد و گاهی اخمو. و این حس و حالش به محتویات داخلش هم تعمیم پیدا می‌کرد. هر وقت سر و کلۀ نوبرانه‌ای توی یخچال پیدا می‌شد، قبلش حتماً یک عکس شاد و شنگول روی در نصب بوده. ما بارها شاهد این ماجرا بودیم.

جالب بود که ما آن سال‌ها اصلاً دوربین عکاسی نداشتیم که بخواهیم عکس بگیریم و چاپ کنیم. عمو و دایی و چند نفر دیگر ولی هر موقع می‌آمدند قم، چیلیک باران‌مان می‌کردند و همۀ زوایای ما در دوربین آگفا و سونی و یاشیکای‌ آنها ثبت و ضبط می‌شد. و از آنجایی که تقریباً هر ماه یکبار، یکی از آن‌ها می‌آمد به دیدنِ مایی که در غربت گیر افتاده‌بودیم، عکس‌های روی یخچال، ماه به ماه تغییر می‌کرد.

یخچال آن سال‌های خانه‌ی ما، مهارت زیادی در تغییر روحیه و حال و هوای ما داشت. با وجود کوچکی و قُر بودن و قدیمی بودنش، بلد بود ما را بخنداند یا به گریه بیندازد. اگر حساب کنیم، در مجموعِ مهمانی‌های آن سال‌ها، ساعت‌های مدیدی را همراه خاله و عمه و مادربزرگ و باقی فامیل، جلوی در یخچال سپری کردیم. و راستش فکر می‌کنم آن ساعت‌ها جزو عمرمان محسوب نمی‌شد.

دوربین‌های دیجیتال و هاردهای اکسترنال، زدند توی کاسه و کوزۀ یخچال عزیزمان. مثل موجی آمد و یخچال‌های خانواده‌ی ما را خالی کرد. گاهی مدت‌های زیادی می‌آمد و می‌رفت اما عکس جدیدی به آرشیو یخچالی ما اضافه نمی‌شد. ما مقهور تکنولوژی شده‌ بودیم. چپ و راست عکس می‌گرفتیم از هم و هی فولدر می‌ساختیم توی هارد و از آن بک‌آپ می‌گرفتیم که مبادا عکس‌ها بپرند. کسی دیگر برای مادربزرگ و پدربزرگ عکس جدیدی از دورهمی‌ها چاپ نکرد. همه را به یک نگاه در صفحۀ دوربین تماشا کردیم و اوکی دادیم که خوب افتاده‌ است و دیگر تمام. ما حتی عکس‌ها را به یخچال ژیگول و جدیدمان نشان نمی‌دادیم. فوقش مگنت گل و بوته‌ای زده‌ بودیم به یخچال با یادداشت‌هایی مثل: شیر/ تخم مرغ/ پنیر/ ماست. یا: تماس با دکتر گوارش/ سه شنبه بیستم. یا: سعی کن آرام باشی. به مشکلات بخند. یا: فیش پرداخت مدرسۀ غیر انتفاعی/ مهلت تا تاریخ فلان.

یک روز سرک کشیدم توی آشپزخانۀ خاله بزرگه. بعد از مدت‌ها داشتیم می‌رفتیم آنجا. خودم را روی یخچال‌شان دیدم وقتی سه چهار ساله بودم. برادرم سر تاب، چه خوشگل داشت می‌خندید با آن یک جفت دندان تازه جیک زده. مادربزرگ هنوز موهایش را رنگ نمی‌کرد. در مورد تک تک چهره‌ها و مکان‌ها با هم حرف زدیم و باز ساعتی گذشت که به خودمان آمدیم و از درد سر پا ایستادن رفتیم نشستیم و باز گفتیم و گفتیم و گفتیم.

دیدم چه خوب! خاله هنوز اصالت خانوادگی‌مان را حفظ کرده است. نشستم پای سیستم و هارد اکسترنال را کشیدم بیرون. کلی عکس جدا کردم. باهاشان گریه کردم و خندیدم. فردایش رفتم عکاسی. گفت: «اینهمه را واقعاً می‌خواهید چاپ کنید؟»گفتم: «بله!» و رفتم در فاصله‌ای که عکس‌ها زنده شوند، بستنی خوردم و از خودم سلفی گرفتم و نانِ ته بستنی را برای گنجشک‌های کنار پیاده‌رو ریختم و وقتی رفتم داخل عکاس‌خانه، سه تا پاکت تپل دستم دادند. خوراک یک سالِ یخچال‌مان تامین شده‌بود. خوراک خنده‌ها و گریه‌ها.

خانه‌گرافی ۱

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هفتم؛ «جوانان بنی‌هاشم بیایید»

منزل هفتم، مقتل مقرم؛ روایت جنگاوری یاران امام حسین (ع) است و شهادت حضرت علی‌اکبر؛ نوشته شکوفه محمدی‌منش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *