خانه / شعر / فِراسَتیزم در نقد شعر

فِراسَتیزم در نقد شعر

پاسخی به نقد «روایت هذیان»

راجر ایبرت منتقدی بزرگ بود که فیلم‌های مورد علاقه‌اش را نقد می‌کرد (به سایتش رجوع شود)، فراستی برعکسِ او به دلیل نقد فیلم‌هایی که دوست‌شان نداشته شهرت دارد؛ مثلاً ده‌ها هزار کلمه راجع به هامون، (بد) نوشته، در مورد ماهی‌وگربه و فروشنده هم (که در همان سطور اول آن‌ها را ماقبلِ نقد می‌داند ولی نقد می‌کند!) بالغ بر ده‌هزار کلمه قلم‌فرسایی کرد‌ه است. اگرچه هر منتقدی آزاد است هر اثری را نقد کند ـ همان‌قدر که هر هنرمندی آزاد است هر اثری را خلق کند ـ اما چیزی که مطرح است این است که نقد ما باید مبتنی بر رویکرد خاصی با منطق و شاهدمثال، عالمانه، منصفانه، مفید و از همه مهم‌تر لذت‌بخش باشد تا مخاطب همواره کار منتقد را دنبال کند نه این‌که او را کم‌دانش و مغرض بداند و در نهایت بگوید: شاید مثل فراستی که مدعی است فیلم را نمی‌بیند و نقدش می‌کند برخی حتی کتاب را هم نمی‌خوانند و نقدش می‌کنند!

با این مقدمه می‌رویم سراغ مطلبی در مورد یک شبهِ نقدِ مغرضانه درباره‌ی مجموعه‌غزل راویه از مریم جعفری‌آذرمانی (پیش‌تر نیز نقدی غیرمنصفانه و غیرمستند از نویسنده‌ای ناشناس در مورد کتاب «ضربان» از این شاعر محترم، در سایت کتابستان به تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ نوشته شده بود که طی پاسخی سخنان بی‌اساس آن نوشته را بررسی کردیم؛ نشانی:  http://iampoet.blog.ir/post/68).

چندی پیش یادداشتی منتشر شد با عنوانِ: روایتِ هذیان: بازخوانی و نقدِ «راویه»ی مریم جعفری آذرمانی ۲ / سورنا جوکار به نشانی: http://old.alefyaa.ir/?p=4668. نویسنده در ابتدای متنش نوشته است: «آخِرین مجموعه‌غزل این شاعر محترم را باز می‌کنم تا محتوایش را با آنچه نظم ذهنیِ من را در مورد غزل شکل می‌دهد بسنجم».

یعنی ایشان بر اساس ذهنیتِ خودش در مورد «غزل» (و نه با ذهنیت دیگران که قطعاً می‌تواند متفاوت باشد) به‌سراغ سنجش کتاب «راویه» رفته‌اند. ذهنیت نویسنده‌ی آن متن به‌عنوان «انسان نئوکلاسیکی که هنوز در قرن بیست‌ویک همچنان از شعر، بوی گل و ریاحین به مشامش می‌رسد» نمی‌تواند مخاطب همیشگی شعر مریم جعفری‌آذرمانی و امثال او باشد و به نظر می‌رسد این‌ گونه مخاطبْ بیهوده وقتش را در کشف لذت و فهم (و سنجش) غزل متفاوت مریم جعفری تلف و سروده‌های او را تا دفتر دوازدهم دنبال کرده‌است.

نویسنده آن متنْ غزل را از دید نظم ذهنی خودش این‌گونه می‌بیند:

«این قالبْ ساختاری ا‌ست که فرم آن به دلایلی خاص شکل گرفته و محتوای آن نیز هدفی مشخّص را دنبال می‌کند، پس هر چیز دیگری خلاف‌آمدِ آن نمی‌تواند ادّعای غزل بودن داشته باشد، مگر آن‌که به اصل پای‌دار باشد؛ اصولی مانند قالب، وزن، زبان و محتوا».

البته اگر متّه به خشخاش بگذاریم باید بر اساس توضیحات دکتر شفیعی‌کدکنی، مبتنی بر نظریات فرمالیست‌ها، بگوییم قالب یا فرم یا صورت سه کلمه با یک معنی‌اند و ساختار همان سازه یا سازه‌های تشکیل‌دهنده‌ی اثر است. بین اصطلاحات بیان و موضوع (یا محتوا یا معنا یا ماده یا هیولی) و امثالهم نیز تفاوت‌هایی هست که از حوصله‌ی این بحث خارج است (رجوع شود به: رستاخیز کلمات، محمدرضا شفیعی‌کدکنی).

مطلبی که در مورد این بخش از نوشته‌ی نویسنده، گفتنی است این‌که: مگر اثری که قالب و وزن و زبان و محتوا نداشته باشد اساساً می‌تواند غزل باشد؟ چرا باید این مطلب را بیان می‌کرد؟

نویسنده سپس ابراز داشته‌است: «اصولی مانند قالب، وزن، زبان و محتوا به ترتیب، ابزار سنجش عیار غزل‌های «راویه» در این یادداشت خواهند بود.» هرچند جایی گفته است: «مریم جعفری کماکان در ظاهر غزل‌سراست و همچنان به قالب و فرم آن وفادار است… سطربندی ابیاتشان مرتّب است…» اما در مورد این اصول به طرز غیرعالمانه‌ای فقط کلی‌گویی کرده و همه‌ی این اصول را ضعیف دانسته است، بدون آن‌که مثالی بزند، حتی یک بیت! ما وقتی بحث تئوریک می‌کنیم یعنی از نظریه حرف می‌زنیم باید مثال بزنیم. اگر مدعی شده‌ایم اثری ضعف دارد دقیقاً باید اشاره کنیم کجا و چرا؟ و نیز برای بهتر شدنِ کار شاعر پیشنهادی بدهیم.

بعد گفته است: «برای شاعری که به قصد انتشار کتابی، در طول یک سال، شصت و دو غزل می‌نویسد… بسیار طبیعی ا‌ست که نتواند حرف‌های بسیار خود را در اوزان کوتاه و پرکاربرد غزل به پایان ببرد، پس لاجرم دست‌به‌دامان وزن‌های بلندتر و غریب می‌شود و تا حدود بسیار زیادی رسالت وزن را که القای موسیقی ا‌ست نادیده می‌گیرد؛ وزن‌های بلندی که گاهی خوانش شعر را برای مخاطب دشوار نموده و این معنا را به ذهن متبادر می‌کنند که شاعر فقط قصد حرف زدن داشته نه غزل‌سرایی.»

در مورد این بخش از نوشته باید گفت: شاعری که در طول یازده سال ششصد غزل نوشته است تقریباً می‌شود هفته‌ای یک غزل که در مقایسه با شاعران امروز اگرچه پرگویی است اما در قیاس با گذشتگان امری طبیعی است. بیدل، مولانا، عطار، سنایی، سعدی، خاقانی و شاعرانی از این دست هم غزل دارند، هم مثنوی و هم آثار منثور؛ بیدل نزدیک سه هزار غزل و همسنگ آن، مثنوی و نثر دارد (آن هم با آن زبان پیچیده). ضمن این‌که در گذشته مخفف‌نویسی به ممد شاعر می‌آمده مثلاً ز، کنون، گر، ور، چو و امثالهم که اگرچه در شعر شاعران آسان‌گیر امروز هم هست ولی مریم جعفری بیتی ندارد که از این رفتارهای قدمایی در آن شده باشد.

اما مطلب دیگر روان‌شناسی وزن است؛ انتخاب وزن از سوی شاعر مسئله‌ای شخصی است که بسیار قابل بحث است و شاعری هیچ ربطی به بلندی و کوتاهی و پرکاربردی و غریب بودن وزن ندارد. بلکه باید سعی شود فقط وزن با محتوا متناسب باشد، مثلاً ناصرخسرو با استعمال اوزان نامطبوع و ناخوش­آهنگ بواقع ناهمواری و ناهنجاری‌های زمانه‌اش را به مخاطبانش انتقال داده‌است. ما نمی‌توانیم صراحتاً حکم کنیم «شاعر نتوانسته وزن کوتاه و پرکابرد به کار ببرد». خیر! این تفکر ناشی از ناآشنایی مخاطب (و منتقد) با نوجویی و ایدئولوژی شاعر است. تجربه‌ی شعری خانم جعفری در وزن‌های کوتاه و پرکابرد و مسمط و مثنوی و نیز همین استفاده از اوزانِ غریب و بلند نشان می‌دهد شاعر گاهی نخواسته است از وزن‌های رایج و کوتاه بهره بگیرد نه این‌که نتوانسته باشد! کسی می‌تواند دست به کار سختی بزند که قبلاً کار ساده‌تری کرده باشد.

این تنوع اوزان و به‌خصوص با توجه به این‌که شاعر در غزل‌هایش از مصراع‌های بلند و اوزان غریب و کم‌کاربرد (که البته زیاد هم نیست) استفاده کرده‌است، بیانگر این است که شاعر محدودیت غزل را با توسل به اوزان بلند و مصراع‌های بلند و گوناگون و غالباً متناوب، پس زده‌است و به این وسیله توانسته است از قالب کلیشه‌ای غزل‌های معمولی که مصراع‌های کوتاه، چندان مجالی برای جولان شاعر نمی‌گذارد، بگذرد. این شیوه می‌تواند شاعر را از به‌دام‌افتادن در تنگنای غزل و شعارمحوری، نجات دهد و مخاطب حس کند دارد شعری بلند می‌خواند. مخاطب در این قالبِ متوسع، دیگر بلافاصله با قافیه مواجه نمی‌شود و شاعر توانسته‌است دست مخاطبش را بگیرد و با عبور از مسیر مصراع بلند، حرفش را تا حدودی به او بگوید و پس از چند جمله و تعداد قابل‌توجهی کلمه، او را بر سکوی قافیه بنشاند. این خلاقیت می‌تواند هم برای کارهای دیگرِ خودِ شاعر و هم برای شاعران دیگر، یک پیشنهاد باشد تا بتوانند غزل‌هایی با مصراع‌های طولانی بسازند و فضای گسترده‌تری برای بیان حرفشان داشته باشند. دیگرانی حتی ترانه‌ها و غزل‌هایی با مصراع‌های بسیار بلندتر موسوم به غزل و ترانه‌ی سه‌خشتی نوشته‌اند. حسین صفا و فرهاد زارع‌کوهی از این قبیل‌اند.

نویسنده در ادامه نوشته است: «تردید زبانیِ آن‌ها (غزل‌ها / ابیات) جایی ا‌ست که «راویه» هنوز تکلیف خود را مشخّص نکرده که آیا می‌خواهد به زبان معیارِ غزل پایبند باشد و یا آن‌که قصد دارد با زبانی محاوره ـ که البتّه در حال استحاله شدن در زبانی عوامانه و کوچه‌بازاری‌ست ـ تکلّم کند.»

باز حتی یک بیت هم برای ادعای خود پیدا نکرده است. (اصطلاحاتِ مترادفِ زبان عامیانه یا کوچه‌بازاری یا محاوره یا شکسته نادقیق‌اند و منظور از آن‌ها «لهجه‌ی تهرانی» است).

و بعد گفته است: «از خصوصیات این نوع از زبان (مخلوط معیار و محاوره)، نارسایی در مفهوم، غلط‌های نحوی و ایجاد ابهام و گنگی ا‌ست که «راویه» از هیچ‌یک از آن‌ها در امان نمانده و مثال‌های فراوان آن را در این کتاب به هیچ‌عنوان نمی‌توان به حساب نوآوری و جسارت برای صحبت کردن به زبان امروزی گذاشت.»

باز هم هیچ مثالی برای ادعایش نیاورده‌است! (ضمن این‌که عباراتِ نارسایی در مفهوم و ایجاد ابهام و گنگ بودنْ ظاهراً مترادف‌اند).

در ادامه، وی از غلط نحوی در مجموعه‌غزل «راویه» سخن به میان آورده‌است اما باز هم هیچ دلیلی برای مدعایش پیدا نکرده‌است.

ما وقتی مدعی وجود اغلاط نحوی می‌شویم (که معمولاً ناشی از ضرورتِ حفظ وزن و قافیه و ردیف است) باید شاهدمثال ذکر کنیم. مانند بیت زیر که نحو صحیح فدای حفظِ وزن شده‌است:

ـ حذف «که»ی تعلیل به ضرورت حفظ وزن:

آن‌قدَر شیرین‌زبانی کار دستم داده‌ای

قند خون از خوردنِ بیش از نیازِ قند نیست (سورنا جوکار)

صحیح: آن‌قدَر شیرین‌زبانی که کار دستم داده‌ای

حذف «که»ی تعلیل در زبان غیرمعیار صورت می‌گیرد، همان‌ زبانی که منتقد محترم خَلط آن را با زبان معیار، صحیح نمی‌دانند.

نویسنده‌ی محترم نوشته‌است: «هرچه فاصله‌ی تفکّر و بیان کم‌تر باشد، مخاطب بهتر و بیش‌تر محتوای ذهنی شاعر را درمی‌یابد و با او ارتباط برقرار می‌کند… از خواندن این مجموعه به غیر از چند مورد که در آن‌ها شاعر در پی تخریب دیگر شاعران است و یا قصد دارد بگوید نام من «مریم» است، چیزی نفهمیدم.»

سؤال این‌جاست: چرا باید شاعر برای مخاطبش ساده بنویسد؟ مگر شاعرانی مثل خاقانی و بیدل در گذشته و رؤیایی و براهنی و الهی و آدونیس و امثالهم که شاعران دشوارگوی امروزند و فاصله تفکر و بیانشان زیاد است مخاطبِ خاص خود را ندارند؟

اگر شمس لنگرودی و شفیعی‌کدکنی و هوشنگ ابتهاج شعر متفاوت رؤیایی و براهنی و باباچاهی را بی‌معنی و هذیان می‌خوانند، این نوعی بدبینی به شعور مخاطبِ شعرِ متفاوت و نیز اظهارنظر شخصی است و وقتی که رسانه‌ای شد قطعاً پاسخی در پی دارد، همچنان‌که پاسخ‌ها داده شده‌است.

در گزارشی خواندم: «در جلسه‌ی نقدی درباره‌ی فیلم چریکه‌ی تارا ـ فیلم مهم بهرام بیضایی ـ کسی به ایشان گفت: چریکه‌ی تارا را نمی‌فهمم؛ استاد بیضایی گفتند: بکوش قدرت فهمت را بالا ببری». لذا در مورد چیزی که قدرت فهمش را نداریم یا اساساً دوستش نداریم بهتر است به فضیلت سکوت آراسته شویم در غیر این صورت باید مستند و با ذکر دلیل و شاهدمثال نقد کنیم.

در مورد تفکّر حاکم بر مجموعه نوشته است: «عموم شعرها به لحاظ محتوایی دارای فضایی بسیار پریشان، موهوم و هذیان‌گونه‌اند؛ حتّی برای مخاطبان جدّی و بدون تعارفِ شعر هم کاملاً قابل فهم نیستند».

باز هم هیچ شاهدی نیاورده‌اند، حتی یک غزل یا بیت.

واقعاً بر اساس چه آماری این ادعا از ذهن نویسنده جوشیده است؟ لابد افراد حاضر در جلسات بررسی و صاحبان مقالات نوشته شده در مورد این مجموعه، از دسته‌ی مخاطبانِ غیرجدی و تعارفی بوده‌اند.

در ادامه گفته‌اند: «این غیر قابل فهم بودن به دلیل فقدان معنای شعرگونه در بیان است. شعرهای «راویه» عموماً خالی از خیال و لطافت واژگانی تغزّلی‌اند و نوع گزینش واژگان و ترکیب‌سازی‌ها فضا را بیش‌ازحد تصنّعی کرده و نمی‌توان لذّتی را که از غزل انتظار می‌رود در آن یافت، چرا که بیشتر شبیه مقالات علمی و بیانیه‌های موزون هستند.»

باید اشاره کرد: قطعاً معنی لذت بردن از غزل نزد نویسنده‌ی آن متن فرق دارد با معنی لذت نزد دیگران. شاعری مثل مریم جعفری برای لذتِ مخاطبش نمی‌نویسد. برخی شاعران با هر درجه‌ای، به دلایل خاصی مخاطبان خاصی هم دارند. شفیعی کدکنی در مورد بیدل نوشته‌است: «بی‌گمان همه‌ی دوستداران شعر آمادگی کامل برای التذاذ از شعر او را ندارند… بیدل کشوری است که به دست آوردن ویزای مسافرت بدان، به‌آسانی حاصل نمی‌شود و به هر کس اجازه‌ی ورود نمی‌دهد ولی اگر کسی این ویزا را گرفت تقاضای اقامت دائم خواهد کرد! … به آن‌هایی که شعر را با همان عجله‌ای می‌خوانند که روزنامه، یا رمان بینوایان یا هزارویک شب را، توصیه می‌کنم که بیهوده وقت عزیز خود را در این راه صرف نکنند. شعر بیدل معماری جدیدی است با هندسه‌ی وی‍ژه‌ی خویش. التذاذ از آن باید از رهگذر مقداری حوصله و اندکی آشنایی با رمز و کلیدهای خاص شعر او باشد» (رجوع شود به: شاعر آینه‌ها). شمیسا هم در مورد خاقانی نظری شبیه سخن شفیعی دارد (سبک‌شناسی شعر).

نه این‌که قصد قیاس مریم جعفری‌آذرمانی با بیدل و خاقانی را داشته باشیم بلکه مقصود ما بیان تفاوت و احترام به شاعر خاص و مخاطب خاص است.

مسئله‌ی دیگری که نویسنده قابل ذکر دانسته‌است آن‌که: «تواتر تناقضات محتوایی ا‌ست که در سطرهای کتاب به چشم می‌آیند؛ چنان که در موارد بسیاری شاعرِ آگاه، بیان می‌کند که برای خودش و به میل خواص شعر می‌نویسد. حال آن‌که اصرار دارد هر سال برای مردم کتاب چاپ کند. در جای دیگر، مدام به سایر شاعران می‌تازد و ایرادات آن‌ها را یادآور می‌شود و خود را بهتر از آنان می‌داند؛ امّا کتاب آخِر او کلکسیونی از مشکلات محتوایی و فنّی‌ است».

برای این بخش هم حتی یک شاهد نیز نیاورده است اما ما می‌آوریم!

آن‌قدَر ناامیدم که شاید بعد از این که بمیرم بخوابم

به قول منتقدی آیا «کسی که طی این چندین سال پیوسته و بی‌درنگ سرگرم کار است می‌خواهد بمیرد؟»

(برای توضیح بیشتر رجوع شود به مقاله‌ی فرهاد زارع‌کوهی درباره‌ی «راویه» در سایت پیاده‌رو:

http://www.piadero.ir/portal/index.php?do=post&id=1749)

کار منتقد این نیست که بگوید این بیت با واقعیت زندگی شاعر تناقض دارد بلکه باید چرایی این تناقض را بشکافد. اساس کار شاعران همواره تناقضات دینی و عرفی و فکری و عملی بوده چرا که شاعر گاهی نقاب افراد جامعه است و از زبان دیگران می سراید. ما وقتی سخن از تناقض محتوایی در شعر می‌کنیم باید ابیات متناقض را ذکر کنیم.

نویسنده‌ی محترم در نهایت نوشته است: «شعر خانم جعفری برای خواصِ صادق نیز قابل فهم نیست».

باز مشخص نیست این حکم را از چه منبع آماری‌ای دریافت و صادر کرده‌اند.

این سخن یعنی اگر کسی در مورد درک شعر مریم جعفری (عموماً) و راویه (خصوصاً) و نیز نکات مثبت و لایه‌های شعر او در نشستی حرفی زده یا مطلبی نوشته‌اند، خواص صادقی نیستند و لابد کذاب‌اند و از سر تعارف نقاط قوت را می‌بینند و از شعر وی لذتی خاص می‌برند!

سخن پایانی برای مخاطبان (خاص و صادق) شعر مریم جعفری‌آذرمانی (و غزل متفاوت):

امروزه برخی شاعران به‌سوی بیت‌نویسی و حتی مصراع‌نویسی که می‌توان آن را سبک نئوهندی نامید، گرایش دارند، جملات سوزناک یا کلمات قصار موزون که گاه مخاطب از خواندش نیز احساس می‌کند واقعاً امر بر گروهی از این افراد مشتبه شده زیرا گاه به حدی از ابتذال و سطحی‌نویسی رسیده‌اند که خواندنش هم خجالت‌آور است چه رسد به سرودنش! و در مورد برخی قوی‌ترها همین‌که ابیات یا مصراع‌هایی از ایشان بین خواص و عوام مشهور شود، این عده از سرایندگان را قانع می‌کند. این گروه به همین حد از شاعری بسنده‌اند و با پیگیری آثارشان نه‌تنها ممکن است پیشرفتی در زبان و تنوع موضوعی آثارشان یافته نشود بلکه رکود و سقوط و به تکرار رسیدن در آن‌ها مشاهده می‌شود اما برخی پا را از این فراتر گذاشته و سلیقه‌ی مخاطب (حتی خاص) چندان اهمیتی برایشان ندارد و شاید در زمان سرایش تنها مخاطبی که به آن فکر می‌کنند خودشان باشند، چراکه می‌خواهند دریافت‌های شخصی خود را بنویسند. این گروه همواره در پی پوست‌اندازی و کسب تجربه‌های جدیدند، چه در حوزه‌ی زبان و چه اندیشه و به همین دلیل به موضوعات اجتماعی و شخصی بیش از موضوعات عاشقانه علاقه‌مندند. بازی‌های زبانی، تصویرپردازی و رسیدن به امضا در شعر، در آثار این گروه بیشتر جلوه می‌کند. چرا که برای گروه‌های سنی بالاتر از «ه» می‌نویسند.

اگر مشاهده می‌کنیم ساختار غزل به‌هم‌ریخته است باید دید این نظم پریشان چه‌قدر با درون مایه‌ی اثر مناسب است. (در این مورد که به نوعی محور عمودیِ پراکنده است، به یادداشتی از مهدی شعبانی پیرامون شعر فرهاد زارع‌کوهی مراجعه شود:

http://www.piadero.ir/portal/index.php?do=post&id=1970)

اگر شاعر خواننده را به سرخوردگی و نومیدی می‌برد باید دلیلش را جویا شد نه این‌که آن را ناپسند دانست. سیاوش کسرایی، خالق افسانه‌ی امیدوارکننده‌ی آرش، شاعری نومید بود (رجوع شود به تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی). اخوان را ابتهاج در «پیر پرنیان اندیش» شاعر نومید می‌داند و شعر نومیدانه‌اش را پدیده‌ی مثبتی ارزیابی نمی‌کند اما شفیعی کدکنی اخوان را در مقایسه با فروغ و شاملو و سهراب، دارای شکوه‌مندترین شعرهای معاصر می‌داند (رجوع شود به کتاب حالات و مقاماتِ م.امید). اگر شاعر به کشف موسیقی متفاوت، کم کاربرد و حتی (از دید برخی) نازیبا رسیده است او را متهم به ناتوانی در آوردن وزن های هموار ندانیم چرا که ممکن است این دستآورد او ناشی از ایدئولوژی حاکم بر جامعه باشد. لوسین گلدمن در مباحث جامعه‌شناسی ادبیات در کتاب نقد تکوینی تغییر در قالب اثر ادبی را هم زاده تحولات جامعه می‌داند. کدکنی نیز چنین بحثی را در تازیانه‌های سلوک مطرح می‌کند که بسیار قابل تأمل است و جای کار دارد. کالریج گفته بود: قالب زنده و طبیعی، شکل خودجوشی است که به موازات رویندگی شعر از درون رشد می‌کند و کمال آن با شکل بیرونی شعر هم‌جهت و هم‌زمان است… ازاین‌رو نمی‌توان قالب معیّن و ازپیش‌ساخته‌ای را بر شعر تحمیل کرد. (رجوع شود به اصطلاحات ادبی، سیما داد، ذیل سرواژه‌ی قالب). (درباره‌ی علت‌شناسی تنوع وزنی مجموعه و نیز برخی مباحث مطروحه‌ی بالا رجوع شود به مقاله‌ی فرهاد زارع‌کوهی درباره‌ی راویه، در لینکی که پیش‌تر ذکر شد).

اگر لطافتی که در شعر عاشقانه سراغ داریم در شعر مریم جعفری نمی‌بینیم باید بدانیم عشق شکل‌های گوناگونی دارد. نگاه انتقادی نسبت به محیط پیرامونْ نشانه‌ی عشق بزرگ به جامعه است (نگاه کنید به بررسی شعر مریم جعفری‌آذرمانی، نوشته‌ی کاظم هاشمی، روزنامه‌ی ایران با عنوان «شاعری با کفش‌های کتانی در غزل»، ۱۳۹۶/۳/۴،

http://www.iran-newspaper.com/newspaper/BlockPrint/184775).

نکته‌ی بعدی در نقد، تعیین رویکرد منتقد است؛ گاهی منتقد فارغ از تمامی نقاط منفی و مثبت فرم و ساختار و محتوای اشعار، در صدد است از یک منظر خاصی به شعر شاعری بنگرد. گاهی شعرْ نقد نشانه‌شناسانه را می‌طلبد و گاهی اسطوره‌ای، گاهی باید نگاه استعاری شاعر را کشف کرد و گاهی…

این که قلم در دست بگیریم و با کلی‌گویی، یک‌سری واژه‌پاشیِ بی‌دلیل‌ومدرک را به‌عنوان «نقدوبررسی» هم‌رسانی کنیم و از بین شصت‌ودو غزل حتی یک بیت هم برای ادعاهای خود مبنی بر نقاط ضعف مجموعه، مثال نیاوریم، نهایت بی‌انصافی است. اگر نقد بدبینانه‌ی ما حاوی شاهدمثال باشد چه‌بسا به کار شاعر و مخاطب هم بیاید. این نوشته را با این جمله به پایان می‌برم و مخاطب را به خواندن اشعاری از «راویه»ی مریم جعفری‌آذرمانی دعوت می‌کنم: مرگِ هنرمندْ زمانی است که منتقدِ مخالف نداشته باشد.

دو شعر از «راویه» سروده‌ی مریم جعفری آذرمانی:

۱

از بس‌که ترس خورده زبانِ بهانه را

دیگر دلی نمانده بگوید ترانه را

تا حس کنم که جمعیتی عاشقِ من‌اند

آیینه کرده‌ام در و دیوار خانه را

هم یک وجب به نامِ منِ بی‌ستاره نیست

هم می‌کِشم مصیبتِ خاورمیانه را

هرچند نانی از غمِ شعرم نخورده‌ام

باید تقاص هم بدهم دانه‌دانه را

وقتی حساب هست و کنارش کتاب نیست

شاعر چگونه دوست بدارد زمانه را؟

۲

غزلسراست خدا، کافرم بگویم نیست

که بی‌بلاغتِ او ذرّه‌ای منظّم نیست

ولی کجای زمین جای زندگی دارد؟

کدام سوی ضیافت، مقامِ ماتم نیست؟

اگر مسیرِ مصیبتْ بدَل به باغ شود

هنوز مرثیه در خاطراتِ من کم نیست

هزار سالِ تنوری‌ست بین تو تا من

چگونه سوختنم در تصوّرت هم نیست

تمامِ بودنِ من عکس‌های پشت هم است

چه اعتراض که تاریکخانه جایم نیست

هزار تکّه شدم بلکه رستگار شوم

و رستگاریِ من همچنان مسلّم نیست

همچنین ببینید

توصیف‌های شاعرانه

پرفروش‌های شعر/ تحلیلی بر مجموعه‌‌ شعر «حفره‌ها» اثر گروس عبدالملکیان

۳ دیدگاه

  1. درود بر شما جناب شعبانی
    نقد منصفانه و کوبنده‌ای بود

  2. سلام
    نگارندهٔ محترم !
    براستی اگر بدون دیدن فیلم نقد می کند دلیلش شناخت کاملی ست که از سینمای کاسبکارانه دارد.
    در واقع شناخت ایشان از تک تک عوامل یک پروژهٔ سینمایی منجر به نقد کردن یا نکردن می شود
    نه خود پروژه .
    و باید عرض کنم که هنوز از فیلم فارسی فاصلهٔ زیادی نگرفته است این سینما.
    هرچند استثناهایی وجود دارد.
    و مشکل دیگری که گریبان سینما و در کل گریبان هنر را گرفته این است که هر هنرمندی که یک کار برجسته انجام
    می دهد به سلبریتی شدن سوق داده می شود و البته توسط رسانه های که نان شأن در این گونه روغن هاست.
    و تمام .

  3. منظور از فیلم فارسی همان فیلمفارسی‌ست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *