خانه / شعر / چگونه شعر بخوانیم؟

چگونه شعر بخوانیم؟

محتوای اصلی این یادداشت، پاسخی به پرسش بالا هست و نیست! اگر بی‌حوصله‌اید و دنبال پاسخی کوتاه برای آن پرسش می‌گردید، می‌توانم عجالتاً بنویسم که: اگر شاعرید، باید در هنگام مطالعه‌ی شعر دیگران، بکوشید که دو نفر باشید؛ یکی مخاطب عامّ آن شعر؛ کسی که مثل همه شعری را می‌خواند و دلش را به فراز و فرودهای عاطفی و چشم‌اندازهای خیال‌انگیز آن می‌سپارد و صرفاً از آن لذّت می‌برد. و دیگری؟ دیگری کسی که از چندپلّه بالاتر به فرایندهای شعر و به این‌که «شعر چگونه ساخته شده»[۱] می‌نگرد؛ تا هم از «چراییِ زیبایی»اش بیاموزد و هم از «چراییِ نادل‌چسبی‌اش». هم به «چرا این حرف را زده»، هم به «چطور این حرف را زده» و هم به همه‌ی کارهایی که شاعر احتمالاً باید می‌کرده و نکرده…

امّا موضوع به همین سادگی‌ها نیست. در ادامه‌ی مطلب، در مورد یکی از دغدغه‌های ذهنی خودم درباره‌ی «شکل درست مواجه شدن با شعر» نوشته‌ام و از منظری دیگر، به دنبال پاسخی افق‌مندتر به پرسش ذکرشده بوده‌ام.

اگر نگوییم هنر ـ و از جمله شعر ـ از بُن «بایدناپذیر» است، دستِ کم باید بپذیریم که در میان دیگر افعالی که از آدمی‌زاد سرمی‌زند، کم‌ترین بایست‌های ممکن را برمی‌تابد. هر هنرمند به میزانی که هنرمندتر ـ یعنی تصرّف‌گرتر و آفرینش‌گرتر ـ باشد، جهان ویژه‌ی خود را از نو می‌آفریند و در این نوآفرینی که بر شناخت شخصی و پسند شخصی و آرمان‌های شخصی و هزار و یک چیز شخصیِ دیگرِ هنرمند مبتنی‌ست، کم‌تر می‌توان بهانه‌ای برای مؤاخذه‌اش یافت و به او گفت که: «باید چه بکند و چه نباید بکند» یا «اگر چه می‌کرد، بهتر بود!».

این آفرینش البتّه، به ناگزیر، بیش‌تر اِعدادی‌ست تا ایجادی. و اسارتِ ما آدمیان در ابزارهای هنری و پیش‌داشته‌های ذهنیِ خودمان و مخاطب‌مان از «امر هنری»، هرگز به ما اجازه نخواهد داد که اثری سراسر ایجادی خلق کنیم. و اصلاً همین پیش‌داشته‌های مشترکِ ذهنی‌ست که بستر اشتراک مساعی هنرمند/مخاطب را در قرارداد معنای هنر و تخاطب با اثر هنری فراهم می‌کند. ارج هنرمند را در این میان، دست‌درازیِ ـ یا بهتر است بگوییم پا را از گلیم خود درازتر کردنِ ـ هرچه بیش‌ترِ او در گسترشِ وجهِ ایجادیِ کارش تعیین می‌کند؛ یعنی این که: هنرمند به آنچه که ذهنش ناخواسته بر اساس نیازهای زیست و زمانه و پسندهای شخصیِ مطابق با سرشت و شخصیتِ نضج‌یافته‌اش «از خلال مطالعه‌ی آثار دیگران و نُرم‌سازی بر اساس آن» فراهم کرده و گرد آورده، ترکیب و نظمی تا حدّ ممکن غیرتکراری و خودیافته ببخشد، و از آن مهم‌تر، تجربه‌های زیستیِ فردی و یافته‌های بکر بی‌سابقه و خودی را هرچه بیش‌تر بدان بیفزاید. فعلاً این مقدّمه را تا این‌جا داشته باشید!

مقدّمه‌ی دیگری که نباید از آن غافل بود، این است که «تقلیدِ مطلق» اساساً امری ناممکن است. اگر شما شاعر باشید و من از شما بپرسم که بزرگ‌ترین شاعری که می‌شناسید کیست و شما فرضاً پاسخ بدهید: سعدی، من بر اساس ادّعای اخیرم می‌توانم به شما اطمینان بدهم که حتّی سعدی بزرگ، اگر خودش را می‌کشت هم نمی‌توانست شبیه به شما شعر بنویسد؛ چه رسد به این‌که شما روزی بتوانید شبیه او یا دیگری شعر بنویسید! فارغ از این‌که اصلاً آیا شعر نوشتن شبیه شاعری دیگر ـ گیرم بی‌نقص‌ترین کُپی از شیوه‌ی برترین شاعر تمام دوران‌ها ـ هنر است یا نه… این حقیقتی‌ست.

تا این‌جا کوشیدم روشن کنم که: درست است که «شعرِ بی‌بدیلِ خود را نوشتن و گسترش دادن جهان شعری خودیافته‌ی خویشتن» برای هر شاعری فضل است، امّا اوّلاً هر شاعری به ناچار، بخشی از جهان شعری‌اش را از مجموعه‌ی جهانِ شعریِ ساخته‌شده توسّط شاعرانِ پیش از خود می‌گیرد و این را نمی‌توان بر او خُرده گرفت، و ثانیاً هیچ شاعری اگر هم بخواهد و بکوشد، نخواهد توانست اثر شاعر دیگری را طابق‌النّعل‌بالنّعل تقلید کند؛ پس نگران این هم نباید بود!

چه می‌خواهم بگویم؟ منظورم از همه‌ی این حرف‌ها چیست و می‌خواهم به چه نتیجه‌ای برسم؟ دندان به جگر بگیرید!

می‌خواهم بگویم: نباید فراموش کرد که شاعر کنونی، خود زمانی در مقام مخاطب روبه‌روی آثار هنری دیگران نشسته بوده و آنچه را که با زیست و زمانه‌ی خودش سازگار بوده از لابه‌لای آن آثار گُل‌چین کرده و از مجموعه‌ی این فرایند، ایده‌آلِ «شعر خوب» را در نزد خود تعیین کرده است؛ می‌ماند توان اجرای آن نمونه‌ها و الگوها به اضافه‌ی قدرت ایجاد و خلق نو، که ممکن است شاعری در مقام شاعر از آن به نسبت بیش‌تر یا کم‌تری برخوردار باشد. از آن‌سو، اگر ما هم به عنوان مخاطب یا منتقد در مواجهه با اثری هنری، در فهم و تفسیر آن اثر می‌کوشیم و سپس بخشی از آن را مطلوب و بخشی را نامطلوب می‌نامیم، بر همین مبناست؛ یعنی: مجموعه‌ی تلقّیات ما از «هنر» که بر اساس مواجهه‌های پیشینی ما با دیگر آثار هنری شکل یافته و رقم خورده، در دغدغه‌های درونی ما و منظره‌ی جهان از دید ما ضرب می‌شود و ما بر این پایه‌ها به تأویل یک اثر می‌نشینیم یا به مطالبه از آن برمی‌خیزیم.

روزگاری تلقّی عمومی اهل شعر، این بود که شعرِ «خود» را نوشتن، مستلزم ویران کردن همه‌ی بنیان‌های شعری گذشته و برافکندن بنیادی از هر نظر نوست؛ بی‌راهه‌ای که هم خون شعرهای خوب زیادی را هدر کرد و هم شاعران زیادی را در تقلّا و سردرگمی یا سرخوردگی و یأس و یا پشتک‌بارو و حرکات محیّرالعقول گرفتار نمود.

نگاه من امّا به ماجرا این است: هر شعری که نوشته می‌شود، خواه‌ناخواه موجود تازه‌ای‌ست و نباید این‌که چشمش به پدر و ابرویش به مادر رفته را بر او خرده گرفت یا به رویش آورد. با این‌همه، ناگفته پیداست که با پیش‌داوری بر مبنای رفتار والدین نیز نمی‌توان به قضاوت قطعی در مورد خلقیات هیچ فرزندی نشست. از نگاه من، انواعی از شعر در روزگاران پیش از ما سروده شده و پژواک‌شان در فضای بی‌انتهای پیشِ رو رها شده است؛ شعر خیّام‌وار، شعر باباطاهرگونه، شعر مولویانه، شعر صائب‌سان، شعر بیدلی، شعر نیماگون، شعر سپهری‌وار و… . امّا آیا حتّی در شعر حافظ ـ مثلاً ـ نمی‌توان ردّپای خیّام را دید؟ ولی با این حال، آیا می‌توان گفت که حافظ شعر «خودش» را ننوشته؟ در این میان، شاید منصفانه‌ترین طریقه‌ی روبه‌رویی با شعر، آن باشد که تا جای ممکن، بکوشیم که هر شعر را با خودش قیاس کنیم، و بسنجیم که تا چه حد توانسته به «کمالِ نوعیِ خودش» برسد. بر همین اساس و با این پیش‌داشته‌های ذهنی، حدس می‌زنم می‌توان به آن مایه از انصاف و رواداری رسید که هم از شعری از جنس اشعار «رؤیایی و براهنی و باباچاهی» لذّت ببریم و هم از اشعار امثال «سایه و مظاهر مصفّا».

[۱].«شعر چگونه ساخته می‌شود» عنوان مطلبی‌ست به قلم ولادیمیر مایاکوفسکی؛ که البتّه ربط چندانی به یادداشت حاضر ندارد!

همچنین ببینید

توصیف‌های شاعرانه

پرفروش‌های شعر/ تحلیلی بر مجموعه‌‌ شعر «حفره‌ها» اثر گروس عبدالملکیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *