خانه / داستان / پیراهن دزدی*

پیراهن دزدی*

داستان کوتاه

سرش را بالا گرفت. همان لحظه سعی‌کرد جلوی فحشی را که می‌خواست از دهانش بیرون‌بپرد، بگیرد؛ عصبانیتش ابرهای سیاهی بود که مثل قطعه‌های پازل جمع و سپس پاره‌شد.

می‌دانست باران امشب پایانی ندارد. این یعنی او نخواهد‌خوابید. پس همچنان دست به بیل خواهد‌ماند تا راهی بازکند که آب گل‌آلود را از اطرف چادر بیرون‌بریزد. کمرش به باران سرد عادت‌کرده‌بود؛ این شلاق‌ها حس لذت‌بخش بی‌حسی را به او می‌دادند.

بوی آتش می‌آمد. حتما زنش تنور را روشن‌کرده‌است. چقدر دوست‌دارد کندن راه آب تمام‌شود، در چادر برود و بعد کف دست‌های یخ‌زده‌اش را داخل آتش فروکند تا بسوزند. شک‌نداشت که می‌تواند آتش را با انگشتانش بگیرد و این قدر شعله را این دست و آن دست کند تا یخ ها آب شوند. ولی او می‌ترسد وارد چادر شود، در آستین زنش، سوال وحشتناکی است.

زن با چشم‌هایش از او خواهدپرسید: کار پیداکردی؟ چه باید بخوریم؟ اگر نه، چطور فلانی توانست کار پیداکند؟ بعد با سرش به عبدالرحمن که مثل گربه‌ای خیس در گوشه‌ی چادر کزکرده، با سوزی بدتر از هزار شکایت و ناله اشاره‌خواهدکرد. یعنی جوابم را بده. ولی او نمی‌تواند چیزی بگوید، جز جوابی که هر شب می‌دهد:

– می‌خوای دزدی‌کنم که مشکلمان حل‌شه؟

آن وقت بیرون‌می‌رود و به بیل شکسته‌ای تکیه‌می‌دهد. درحالی‌که با نگرانی به پارچه‌ی تیره‌ی خانه‌اش خیره‌شده، از خودش می‌پرسد:

– چی می‌شه اگر دزدی‌کنم؟

انباری آژانس تابع سازمان ملل نزدیک چادر آن‌ها است. اگر تصمیمی برای دزدی می‌گرفت، می‌توانست به سمت انبار آرد و برنج برود و سوراخی پیداکند. البته که این چیزها مال هیچکس نیست.

 صدای معلم مدرسه‌اش در گوشش پیچید: «آن‌ها آدم‌ها را می‌کشند و بعد در تشییع جنازه‌اش شرکت‌می‌کنند!». پس چه ضرری به دیگران می‌رسد اگر او یکی دو کیسه آرد، سه کیسه، ده کیسه، بدزد؟

اصلا چه می‌شود اگر کمی از این چیزها را بفروشد به آدم‌هایی که قدرت بوکشیدن مال دزدی را دارند، و قدرت بیشتری برای بحث کردن سر قیمت آن‌ها؟

این فکر به نظرش خوب بود. پس بیشتر تلاش‌می‌کرد تا خندق دور چادر را بکند. ولی دائم از خودش می‌پرسید، چرا همین حالا این ماجراجویی را شروع‌نمی‌کنم؟ باران شدید شده و نگهبان خودش را گرم‌می‌کند و اصلا حواسش به اطراف نیست، پس چرا شروع‌نکنم؟ چرا؟

– چکار می‌کنی ابوالعبد؟

سرش را به سمت صدا بلندکرد. توانست سایه‌ی ابوسمیر را تشخیص‌دهد. او از لای ردیف چادرها که امتداد آن‌ها در افق تاریک محوشده‌بود، می‌آمد.

– دارم آرد می‌کنم.

– چی می‌کَنی؟!

– خندق، خندق می‌کنم.

ابوسمیر همان‌طور که نازک می‌خندید گفت:

– انگار داری به آرد فکرمیکنی، این ماه پخشش ده روز دیرتره، یعنی پونزده روز دیگه. به‌خاطر این از الآن تو فکرش نباش؛ الا اگه می‌خوای یکی دوتا کیسه از انباری نسیه بگیری.

مرد که هنوز خنده روی لب‌های نازکش بود، با دست به انباری اشاره‌کرد. برای ابوالعبد این خنده تلخ بود ولی بعد از لحظه‌ای مکث با قدرت بیشتری با بیل شکسته‌اش به زمین ضربه‌زد. ابوسمیر گفت:

– این سیگارو بگیر. البته نه، زیر این بارون که عین سیل می‌باره فایده‌ای نداره. اصلا یادم رفت داره بارون میاد، عقلم عین گل شده؛ عین سنگ.

با هرکلمه‌ی او فشار بیشتری روی گلویش حس‌می‌کرد، از این مرد مدت‌هاست نفرت دارد. با خودش گفت این مرد حراف خبیث… به او گفت:

– تو این بارون چرا بیرونی؟

– بیرون، اومدم بپرسم کمک نمی‌خوای؟

– نه. ممنون.

– تا کی میکَنی؟

-کل شب.

– بهت نگفتم خندقت رو توی روز بکن؟ تو همیشه به ناکجا میری و خونت رو  رها میکنی. واقعا نکنه توی این چاله‌ها دنبال انگشتر سلیمان می‌گردی؟!

– نه. دنبال کارم.

درحالی که به نفس‌نفس افتاده‌بود، با دستش دسته‌ی بیل را گرفت و چشم در چشم مرد گفت:

– چرا نمی‌ری بخوابی؟ بذار تنها باشم.

ابوسمیر خیلی آرام نزدیک او شد؛ دستش را روی شانه‌اش گذاشت و با صدای گرفته گفت:

– گوش بده ابوالعبد، اگر کیسه آردی رو دیدی که داشت راه می‌رفت به کسی خبر نده!

– یعنی چی؟

قلب ابوالعبد به تپش افتاد، سرش را نزدیک‌برد، آنقدر که بوی تنباکوی دهان ابوسمیر را شنید. بعد با چشم‌های باز منتظرماند.

– بعضی کیسه‌های آرد شبونه راه میرن، میرن به اون طرف.

– کجا؟

– اون طرف.

ابوالعبد تلاش‌کرد بفهمد ابوسمیر به کدام سمت اشاره‌می‌کند. ولی دست‌های مرد کنار بدنش بود، آن‌وقت ابوسمیر به آهستگی گفت:

– سهمتو می‌گیری.

– توی دیوار سوراخی هست؟

ابو سمیر سرش را بالا برد، یعنی نه. بعد با خوشی گفت:

– کیسه‌های آرد خودشون بیرون می‌آن. راه میرن!

– تو دیوانه‌ای.

– نه، تو بدبختی. گوش‌کن، بذار مستقیم بریم سر اصل مطلب، باید کیسه‌های آرد رو بیرون‌بیاری و ببری اونجا، نگهبان مثل همیشه همه چیز رو آماده‌می‌کنه. کسی که برنج‌هارو می‌فروشه من نیستم، توام نیستی. اون کارمند بلوند آمریکایی که تو سازمان کارمی‌کنه. نه، تعجب نکن، همه چیز درست‌می‌شه. بعد از توافق سر قیمت، برنج‌هارو می‌فروشه، منم یه بخشی از پولو می‌گیرم، و البته یه پولی هم باید به نگهبان بدی. بقیه‌اشم برای خودته. همشو توافق‌می‌کنیم. نظرت چیه؟

ابوالعبد احساس‌کرد مسئله از دزدیدن دو، سه کیسه پیچیده‌تر است. حس بدی از معامله با آنها گرفت. همزمان روزی را تصور‌کرد که با پیراهنی نو برای عبدالرحمن و وسایل کوچکی برای مادر عبدالرحمن به خانه برگردد. بعد از این همه محرومیت، چقدر قشنگ می‌خندند. فقط تصور خندیدن عبدالرحمن به این ریسک می‌ارزد. ولی اگر موفق نشود راهی تاریک در انتظار زن و فرزندش است.

بعد از آن عبدالرحمن باید با جعبه واکس روی کفش‌های شیک خم‌شود. عجب بدبختی‌ای! ولی اگر موفق‌شود عبدالرحمن آدم بهتری خواهدبود. اگر کندن گودال در شب های بارانی موفق‌باشد، جای بهتری زندگی‌خواهدکرد، حتی نمی‌تواند تصورکند.

– چرا این گودال لعنتی را رهانمی‌کنی تا قبل از رسیدن صبح شروع‌کنیم؟

بله، چرا گودال را رها نکند؟ الان عبدالرحمن در گوشه‌ی چادر از سرما نفس‌نفس می‌زند. چقدر دوست دارد پسرش دیگر نترسد. باران بندآمده‌بود و ماه در آسمان کاملا پیدابود.

ابوسمیر هنوز درحالی‌که پاهای بزرگش در گل فرورفته‌، مثل سایه‌ای سیاه جلوی او ایستاده‌بود. یقه‌ی کاپشن عتیقه‌اش را تا گوشش‌هایش بالابرده‌بود. او هنوز منتظر ایستاده، جوری نگاهش می‌کند انگار مردی که جلویش ایستاده تقدیری مبهم دارد. او حتی با نگاهش تحریکش‌می‌کند تا کیسه‌ی آرد را به انباری منتقل‌کند.

فکر کرد مردی آمریکایی هر ماه می‌آید آنجا و جلوی تپه‌ی آرد می‌ایستد، دست‌های تمیزش را به‌ هم می‌مالد و با چشمان آبی – عین چشم‌های گربه که جلوی سوراخ موش بدبختی ایستاده – می‌خندد. پرسید:

– از کی با این نگهبان و اون کارمند معامله‌می‌کنی؟

– از من بازجویی‌می‌کنی؟ یا میخوای قیمت آرد رو بفهمی بعد واسطه رو بخری؟ گوش بده، این آمریکایی دوست منه، کار منظمو دوست داره، همیشه از من میخواد زمان را تو اولویت بذارم، اصلا از دیرکردن بدش میاد. باید الآن شروع‌کنیم. عجله‌کن.

ابوالعبد دوباره به مرد آمریکایی فکرمی‌کند. همان‌طور ایستاده جلوی تپه‌ی آرد، با چشمان آبی کوچکش، می‌خندد و بعد دستانش را با اطمینان به هم می‌مالد.

تصورکرد وقتی مرد آمریکایی آرد را به دلال‌ها بفروشد، به مردان و زنان می‌گوید سهمیه‌ی آرد این ماه دیر پخش‌می‌شود. آن‌وقت احساس خشم کرد. حسش مثل آن وقتی بود که از انبار برمی‌گشت و با صدای شکسته به همسرش می‌گفت سهمیه‌ی این ماه ده روز دیرتر پخش‌می‌شود. آن وقت بر صورت سبزه و خسته ام‌ العبد ناامیدی می‌نشست. وقتی زنش به کیسه‌ی خالی آرد نگاه‌میکرد، غصه با هزار دست به گلویش آویزان‌می‌شد. از آخرین چیزی که خورده‌اند ده روز می‌گذرد. ابوالعبد احساس‌می‌کند فرزندش عبدالرحمن بی‌غذایی را درک‌می‌کند، چون دیگر نمی‌گوید غذا، غذا… .

اصلا در همه‌ی چادرهای روستا پناهنده‌ها چشم‌هایشان پر از حسرت است. همه‌ی بچه‌ها در اردوگاه باید برای خوردن نان صبرمی‌کردند. پس به‌خاطر همین نان نداریم… ابوسمیر هنوز هم با پاهای فرو رفته در گل درحالی‌که به معامله‌اش با آمریکایی فکرمی‌کرد، آنجا ایستاده‌بود.

ابوالعبد نفهمید چطور بیل را بالای سرش برده‌است. اصلا چطور آن را با خشونت توی سر ابوسمیر زده و زنش کی او را از کنار جسد ابوسمیر کنار کشیده، او فقط دادمی‌زد: «این ماه پخش آرد دیر نمیشه! این ماه پخش آرد…».

او را در چادر نشاندند. بدن خیس از آبش را به گوشه‌ای کشید و پسرش را محکم بغل کرد. دوست‌داشت بچه‌اش را ببیند که برای پیراهن جدید می‌خندد. بعد از آن، های‌های گریه‌کرد.

* این داستان از کتاب القمیص المسروق و قصص اخری،  انتخاب و توسط محمد جزا ترجمه شده است.

همچنین ببینید

جستار بخوانیم/ مویه‌های «هرس»

آقای فرهاد حاجری از «هرس» نسیم مرعشی می‌گوید و از تلخی کتاب و جنگ

یک دیدگاه

  1. ببخشید
    اگر بقیه ترجمه هارو بخوایم کجا میتونیم پیدا کنیم؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *