خانه / داستان / تهران، کافه ثالث، ساعت ۷ غروب

تهران، کافه ثالث، ساعت ۷ غروب

سلام،

چقدر نوشتن با تبلت سخت است ولی لپ‌تاپم شارژ به قدر کافی نداشت، برای همین مجبورم با همین تبلت (تنها چیزی که از تو به جا مانده) این نامه را بنویسم. الان نشسته‌ام توی کافی شاپ ثالث. یادت می‌آید کجا را می‌گویم؟ همان کافی‌شاپ نزدیک پل کالج که یک بار با هم آمدیم و وقتی قیمت چای کلاسیکش را دیدیم (ده هزار تومان)، تا کسی ما را ندیده بود در رفتیم و کل راه را خندیدیم و آخر سر هم خودمان را انداختیم توی نزدیک‌ترین فلافلی و با دو هزار تومان فلافل مخصوص با قارچ و پنیر خوردیم. باورت می‌شود تمام این‌ها یادم مانده باشد؟

حالا همانجا نشستم روی همان صندلی و یک پاستا و سالاد سزار سفارش دادم. حالا دیگر دغدغه‌ی پول ندارم، هیچ دغدغه‌ای ندارم. اینجا ساعت ۷ غروب است و مثل همیشه پر از ترافیک و دود ولی دیگر اعصابم را به هم نمی‌ریزد. آنجا که تو هستی الان ساعت چند است؟ یک بار چک کرده‌بودم، همان اوائل که رفته‌بودی ولی درست خاطرم نمانده. فکر کنم ۶ ساعت اختلاف داشتیم ولی یادم نیست ۶ ساعت جلوتر یا عقب‌تر. خنده‌دار است که یک نفر همیشه دغدغه‌ی هوای تمیز را داشته باشد و صاف برود جایی که ازون سوراخ است. من که مثل شما دکترا ندارم ولی فکر کنم آدم زودتر از این که از بنزین وطنی سرطان بگیرد از ازون سوراخ شده می‌گیرد. به هر حال، رفتی بیرون حتما ضدآفتاب بزن. فقط به صورتت نه! به همه جا، چون حدس می‌زنم الان خیلی جاهایت در معرض آفتاب باشد.

حدس نمی‌زنم. عکس‌هایت را دیدم. پریشب رفیق جان‌جانی‌ت را توی عروسی پسرخاله‌ام دیدم، اصلاً همان باعث شد این نامه را بنویسم. به اینکه آنجا چه کار می‌کرد کاری ندارم. پرسید «از تو خبر دارم؟» گفتم «نه». اینستاگرامش را باز کرد. خندید. گفت «خوشگل‌تر شده‌ای»، می‌خواست حسودی کنم؟ نمی‌دانم. گفتم «علاقه‌ای ندارم.» گفت «ضرر نمی‌کنی! خیلی تغییر کرده»، دیدمت. انصافاً تغییر کرده بودی اما خوشگل‌تر؟ به چشم من اصلاً. کاری به اختلاف عقایدمان ندارم. ولی فکر نمی‌کنم دامن تا بالای زانو برای تو که پاهای پرانتزی داری انتخاب مناسبی باشد و کاش قبل از اینکه تصمیم بگیری با آستین حلقه‌ای بگردی فکری به حال لکه‌های پوستی‌ات میکردی. برای خودت می‌گویم. برای اینکه برای پیدا کردن جاست‌فرندهایت با مشکل کمتری مواجه شوی.

«رفت چون فکر می‌کرد تو بهش حس مالکیت داری. احساس خفگی داشت.» این جمله‌ی مشعشع را همان رفیق جان‌جانی‌ات گفت. چون از قرار الان خیلی جیک و بوکتان یکی شده اما تا جایی که خاطرم مانده وقتی ایران بودی، هر بار از پیشش می‌آمدی پشت سرش حرف می‌زدی. «این لیلا خیلی خسیسه. هر بار میری خونه ش یه چیکه آب بهت نمی‌ده. این سری نمی‌دونم سرش به کجا خورده بود یه قرمه سبزی آب و دون جدا جلومون گذاشت اما بشقاب خورش به سفره نرسیده همه گوشت‌هاشو جدا کرد ریخت تو بشقاب خودش.»از این برخوردهایت ناراحت می‌شدم اما من چیزی نمی‌گفتم. گرچه این‌ها همه زنگ خطر بود. «آدم‌ها توی دوستی چیزهایی به هم می‌گن که توی دشمنی ازش استفاده می‌کنن.»این جمله را شنیده بودم اما جدی نگرفتم. حالا می‌بینم خصوصی‌ترین مسائل بینمان شده نقل محافل شبانه‌ی رجاله‌ها و لکاته‌ها. لیلا می‌گفت. می‌گفت نشستی همه جا گفتی من کنترلت می‌کردم. خنده‌ام می‌گیرد.  منی که همیشه می‌گفتم «آدم حتی به بچه‌اش نباید حس مالکیت داشته باشد، فقط باید مثل امانت ازش مراقبت کند.» باورم نمی‌شود این حرف‌ها را پشت سر من زده باشی. یادم است یک‌بار یک ایمیل از نصرتی بهم نشان دادی. گفتی «بخون. داره بهم چراغ سبز نشون میده.» اما من حتی ایمیلش را نخواندم. گفتم تو خودت عاقلی، می‌دانی با مسائل چه طور برخورد کنی. خر بودم. بهت اعتماد داشتم. فکر نمی‌کردم چمدانت را هنوز توی خانه‌ی من درست باز نکرده‌ای فکر خانه‌ی دومت هستی. کاری که فقط از یک مارمولک برمی‌آید.

اما دلم هم برایت می‌سوزد. می‌دانم تنها شده‌ای. تمام دوست‌های مشترکمان بهت پشت کرده‌اند. هیچ کس باورش هم نمی‌شد این بلا را سر من آورده باشی. اما یک چیز را برای خودت می‌گویم. با هر کسی که خواستی زندگی کنی، از زندگی قبلی‌ات بد نگو. اگر نک و نال کنی به خودش اجازه می‌دهد هر جور خواست با تو برخورد کند. تو که احساس زرنگی می‌کنی اینجا را سوتی دادی. نشسته‌ای توی هر جمعی گند زدی به پنج سال زندگی مشترکمان؟ گفته‌ای من برایت لباس نمی‌خریدم و از این مزخرفات (عکس‌هایت را نگاه کردم و دیدم هنوز همان‌ها که من برایت خریده‌ بودم را می‌پوشی) مگر می‌خواستی کیس پناهندگی بنویسی؟

می‌گفتم، اگر خواستی دوباره با کسی زندگی کنی، زرنگ باش. بهش بفهمان که نفر قبلی تو را چقدر دوست داشت. گرچه شک دارم کسی بتواند تو را همانجور که واقعاً هستی، ببیند، بشناسد و بعد دوست بدارد، آنطور که من دوستت داشتم. شاید بتوانند ادایش را دربیاورند که حتماً بچه مزلف‌های آن ور آبی بهتر از این وری‌ها هم بلدند؛ اما تو گول نخور. قدر خودت را بدان. به کم راضی نشو. تو ارزشمندی. نه اینکه پدیده‌ی خاصی باشی ولی تمام آدم‌ها ارزش دارند، این حق را دارند که دوست داشته شوند، این حق را دارند که با بهانه‌های واهی رها نشوند. فقط دیگر به فکر زرنگی و دودره بازی نباش. این ره به ناکجا می‌رود و خیالت از من هم راحت باشد. من بخشیدمت. از همان وقت که داشتی برای رفتنت بهانه می‌چیدی و به خیال خودت مقدمه چینی می‌کردی؛ من انتهای راه را دیدم و بخشیدمت. تصادفی نیست که شش ماه بعد از اینکه نصرتی مهاجرت کرد، بهانه‌های تو هم شروع شد. عزیزم! من آنقدرها هم که فکر می‌کردی خر نبودم. فقط خواستم بیشتر حالت از خودت به هم نخورد، طاقت این را نداشتم که پیش چشمم تحقیر شوی. خبردار هم شدم که با او هم آینده‌ای نداشتی. از همان اول معلوم بود، کاش به من می‌گفتی. آن وقت نه در مقام کسی که بهش خیانت کردی، در مقام یک رفیق قدیمی که زمانی عاشقت بود راهنمایی‌ات می‌کردم. گفتم بخشیدمت. این را گفتم که اگر باز توی زندگی‌ات گند بالا آوردی به حساب آه و نفرین من نگذاری، در درون خودت دنبالش بگرد.

جواب این نامه را هم نده. هرگز سراغ من را هم نگیر و خیال اینکه به سمتم برگردی را تا ابد از ذهنت دور کن. من برای خودم ارزش قائلم. زخمی شده‌ام درست، آنقدر زخمی که نمی‌توانم تا سال‌ها به کسی اعتماد کنم اما شده‌ام مثل همان قطعه گمشده.

« قطعه گمشده باز تنها ماند

مدتی دراز در همان حال نشست

آن وقت …

آهسته …

آهسته …

خود را از یک سو بالا کشید …

تلپی افتاد

باز بلند شد …. خودش را بالا کشید …

باز تالاپ …

شروع کرد به پیش رفتن …

به زودی لبه‌هایش شروع کرد به ساییده شدن …

آنقدر از جایش بلند شد افتاد

بلند شد افتاد

بلند شد افتاد

تا شکلش کم کم عوض شد …

حالا به جای اینکه تلپی بیفتد، بامپی می‌افتاد …

و به جای اینکه بامپی بیفتد، بالا و پایین می‌پرید …

و به جای اینکه بالا و پایین بپرد، قل می‌خورد و می‌رفت …

نمی‌دانست به کجا، اما ناراحت هم نبود

همین طور قل خورد و پیش رفت …»[۱]

من دارم قل می‌خورم. تو هم هر کار خواستی با زندگی‌ات بکن اما ضدآفتاب یادت نرود!

قربانت، علی

تهران، کافه ثالث، ساعت ۷ غروب

[۱]. شعر از شل سیلور استاین

همچنین ببینید

آب باریکه/ شَهپیر

آقای غلامرضا شیری در داستانی کوتاه و خواندنی از تأثیر سد بر تغییرات اساسی در زیست‌بوم منطقه‌ای از خوزستان می‌گوید

۴ دیدگاه

  1. شعری که از شل سیلورستاین انتخاب کرده بودی خیلی خیلی مناسب بود برای داستان اصلا انگار که داستان برای این شعر نوشته شده بود.

    غرور شکسته‌ شده‌ی مرد داستان که داشت سعی میکرد پشت ماسکی از بی تفاوتی و قلدری پنهانش کنه خیلی قشنگ به تصویر کشیده شده بود.
    کاملا تونستم با شخصیت مرد داستان همراه بشم و همذات پنداری کنم.
    عالی بود.

  2. عالی بود، این یه تیکشو خیلی دوست داشتم”…..در درون خودت دنبالش بگرد”

  3. این اولین بارى بود که نوشته اى از تو میخوندم و باید بگم حیرت زده شدم…عالى بود.
    ممنون از لیلا بخاطر ظریف بینیش، کاملا با نظرش موافقم.
    حس گوینده کاملا منتقل میشه به خواننده.
    اینکه در طول نامه داره تمام تلاششو میکنه که بفهمونه اون زن براش ارزشى نداره، لا به لاى صحبت هاى پند و اندرز گویانه ش که تا حدود زیادى حس نگرانى توام با خشمش رو میرسونه برام جالب بود.

  4. کاش به من می‌گفتی. آن وقت نه در مقام کسی که بهش خیانت کردی، در مقام یک رفیق قدیمی که زمانی عاشقت بود راهنمایی‌ات می‌کردم.
    .
    از اینکه دوست داشتن عمیقی توی وجودش هست که باعث شده بعد از همه ی اتفاقاتی که افتاده دلش بخواد در یه نقش جدید با طرف در ارتباط باشه، تحت تاثیر قرار گرفتم.
    در کل عالی بود، زخم خورده، ولی مغرور و قوی. و هنوز هم توی کافه که میشینه لذتش نامه نوشتن به او و مرور خاطرات دونفره شون هست. و هنوز ساپورتیو. دوستش داشتم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *