خانه / روایت / ما همه پیامبریم

ما همه پیامبریم

غواص برای کشف و جستجو خود را در اقیانوس رها می‌کند. می‌رود زیر آب، برای یافتن چیزی که خود ندارد. دیگران هم ندارند و نمی‌توانند به او بدهند. خودش باید برود. خود خودش. کپسول اکسیژن را برمی‌دارد برای توشه‌ی راهش که نفس کم نیاورد، لباسش را هم می‌پوشد و می‌رود زیر آب. از پشت شیشه‌ی آن عینک طلقی ضخیم، میلیون‌ها میلیون ماهی می‌بیند و چیزهایی که ما به عمرمان ندیده‌ایم؛ زیبایی اقیانوس، رنگ‌ها، نورها و موجودات عجیب. همه آیاتند و برای شناخت دنیایی دیگر، که جایگاه ما نیست. جهانی عظیم و شگفت‌آور و اغواکننده.

غواص مهلت دارد. نمی‌شود برای تمام عمرش زیر آب بماند. طبیعتش را این‌طور نیافریده‌اند. اکسیژنش که تمام بشود، نفسش تنگ می‌شود؛ توشه‌اش کم شود، کم می‌آورد. باید زودتر پا بزند و بیاید بالا، روی اقیانوس. زیبایی‌های آن پایین را هرچقدر جذاب، رها کند و خودش را برساند آن بالا، زیر نور گرم خورشید. دوباره کپسولش را پر کند، خستگی درکند، یک نگاه بالای سرش بیندازد و خیالش که از همراهی خورشید برای دیدن درون آن اقیانوس عظیم راحت شد، دوباره خودش را رها کند در آن تلاطم آبیِ آب.

ما همه غواصیم. اما اکثرمان آنقدر جذب اقیانوس می‌شویم که یادمان می‌رود اکسیژنمان تمام شده و ما نیامده‌ایم برای زندگی در زیر اقیانوس. ما به آن بالا تعلق داریم. دوزیست نیستیم. جایمان نه زیر آب است، نه روی خاک، روزگاری از بهشت بر زمین هبوط کرده‌ایم. از عرش به فرش، و روزی هم باید برگردیم، از فرش به عرش. این جاده دوطرفه است. در اقیانوس کمین‌های زیادی هست؛ کوسه‌ها و هشت‌پاهای آدمخوار. عروس‌های دریایی زیبا با سمی کشنده. اولش خیال می‌کنیم می‌توانیم از پسشان بربیاییم، خودمان، به تنهایی. اما نمی‌شود. کوله پشتی‌مان خالی است و اکسیژن هم نداریم. باید برویم بالا تا پرش کنیم و بتوانیم زیر آن تلاطم نفس بکشیم، زنده بمانیم و پیش برویم. نه آن که مرعوب عظمت اقیانوس شویم و بعد هم غرقش.

توی این دنیا، روی زمین؛ ما از خاکیم و باد چه کار خوبی می‌کند که خاک می‌آورد و می‌برد. چه کار خوبی می‌کند که آتش را شعله‌ورتر می‌کند، و آب چقدر به کار تشنگی می‌آید. آب، باد، خاک و آتش.

روی زمین، خیلی جاها هست که به نفس کشیدن غواص‌های خاکی کمک می‌کند. بعضی‌هایشان دورند، بعضی‌ها نزدیک. بهشان می‌گویند حَرَم. هجرت، غربت، فراق محبوب. حرم‌ها حریمند. حرم ما هم حریم بانویی است که نخست دلش را به همراهی برادر فرستاد، و سپس جسمش را. و در راه رنجور شد و ماند. نادیده‌ی یوسفش، مهمان کویر ما شد. ستاره‌های کویرمان به یُمن حضورش درخشان‌تر شد و زمین خشک و بی آبش، آباد. جمعیتش افزون، از چهار گوشه‌ی دنیا. آب، باد، خاک و آتش! خاک به احترام او کیمیا شد و آتش روزهای کویر، گلستان بر ابراهیم‌ها و آب زمزم برای هاجرها.

پایت را که در حرمش می‌گذاری، نفست جا می‌آید. قلبت آرام می‌شود. نفس‌های عمیق می‌کشی تا ریه‌هایت پر شوند از آرامش و سکونی خلسه‌آور. انرژی می‌گیری تا وقتی دوباره پایت را از زیر درگاه ساعت بیرون گذاشتی، و دوباره در هیاهوی رنگ و نور و صدا غرق شدی، یادت نرود که باید بیایی بالا. نمانی زیر آب، اگرنه غرق می‌شوی!

چرا هجرت می‌کنیم؟! چرا غربت را تحمل می‌کنیم؟! چرا در فراق محبوب و عزیزمان می‌سوزیم و دم برنمی‌آوریم؟! چرا دلمان را می‌سپریم به آسمان، به یک منبع بی نهایت، و آرام می‌شویم؟!

اگر حرم او نبود، اگر خاندان او نبود، اگر هجرتش، غربتش و دوری‌اش را از محبوب ازلی و ابدی ندیده بودیم، نشنیده بودیم و نمی‌دانستیم، از کجا یاد می‌گرفتیم؟ از کجا می‌فهمیدیم که می‌شود، و می‌توانیم همه‌ی رنج‌های جهان را تاب بیاوریم؟ او پیام‌آور ما بود.

از او آموختیم که هشت سال تمام، در دفاعی مقدس، آب آوردیم، آینه و قرآن. سر عزیزانمان را به نور کتاب خدا متبرک کردیم، آینه را روبه‌رویشان گرفتیم و روبه‌روی خودمان، تا فراموش نکنیم که بوده‌ایم، که هستیم و که خواهیم شد. آبی پاشیدیم پشت سرشان برای روشنایی. اشک‌ها را پنهان کردیم، لبخندها را آشکار. و وقتی خبرشان را آوردند، سوختیم؛ اما شعله نکشیدیم. سخت بود، خیلی سخت. سوختیم و خیلی‌هایمان خاکستر شدیم، بی صدا. دست‌هایمان را به یاد او بود که رو به آسمان گرفتیم و گفتیم «تقبّل منا هذا القربان». از کجا فهمیدیم که می‌شود بدون شعله و صدا سوخت و راضی بود به رضایتش و تسلیم به امرش؟ «رضاً برضائک، تسلیماً لامرک.»

هیچ پیامبری از میان زنان مبعوث نشده است. چه نیازی به بعثت؟ زنان مکتب ما همه پیامبرند. ما نیز پیامبرانی داشته‌ایم، با چنین نام‌های بلندی: فاطمه (ع)، زینب (ع)، معصومه (ع) و… .

ما نیز پیامبریم، برای خودمان، دخترانمان، خواهرانمان، مادرانمان و حتی مردهایمان. ما رسولان قلب خویشیم، و مبعوث شده‌ایم برای آب، آینه و قرآن. ما همه پیامبریم: پیامبران زن.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *