خانه / داستان / یک بوس کوچولو

یک بوس کوچولو

سلام،

نمی‌دانم نامه‌ای را که الان دارم می‌نویسم، برایت می‌فرستم یا نه؟ تا حالا شاید صد بار برایت نوشته‌ام، اما همه‌اش را فرستاده‌ام توی سطل آشغال و بعد برای اینکه خیالم راحت شود، سطل آشغال را هم خالی کرده‌ام. شاید چون الان خیلی عصبانی هستم، آنقدر عصبانی که می‌ترسم چیزهایی بگویم که احساس واقعی من نباشند، می‌ترسم بی‌انصافی کنم. از طرفی دلم می‌خواهد، یعنی این را حق تو می‌دانم که حس واقعی من را نسبت به زندگی مشترکمان بدانی و اینکه چرا ترکت کردم. تو نمی‌دانی ولی من همیشه خاطرات روزانه‌ام را می‌نوشتم. همان وقت‌ها که خیلی هم عصبانی نبودم، فقط غمگین بودم. غمگین شاید از چیزهایی که به نظر تو خیلی کوچک بودند ولی وقتی با هم جمع شدند، بزرگ شدند. آنقدر بزرگ که احساس خفگی می‌کردم. می‌دانم وقتی این‌ها را بخوانی می‌خندی، با خشم می‌خندی، چون فکر می‌کنی اهمیتی نداشتند و من برای هیچ و پوچ زندگی‌مان را خراب کردم؛ حتماً در آن لحظه می‌خواهی چیزی پرت کنی مثل وقتی که گوشی موبایلم را زدی توی ویترین؛ خوشحالم که پیشت نیستم.

——————————————————————————————————

۲۵ بهمن ۹۳

بهروز فکر می‌کند ولنتاین برای ما ایرانی‌ها ارزش ذاتی ندارد، و فقط صنف عروسک و شکلات آن را جدی جلوه‌ داده‌اند تا مردم را تیغ بزنند. بهش می‌گویم « ارزش ذاتی یعنی چه؟ آدم‌ها عادت ندارند همینطوری بهم بگویند دوستت دارم، انگار از غرورشان کاسته می‌شود؛ نمی‌توانند بی‌مناسبت به هم کادو بدهند، چون فکر می‌کنند طرف پرتوقع می‌شود ولی در عین حال دنبال بهانه می‌گردند که این کارها را انجام دهند، پس چرا نباید یک مناسبت اصلا به قول تو غربی را بهانه قرار دهند برای دوست داشتن؟» شانه‌اش را بالا می‌اندازد و می‌گوید: «شما زن‌ها همیشه از آدم طلبکارید!» می‌گویم: «من؟» می‌گوید: «کلی گفتم» ولی آدم هیچ وقت کلی حرف نمی‌زند.

۲۸ فروردین ۹۴

فروردین که می‌شود بی‌تاب می‌شوم. به بهروز ربطی ندارد. توی مجردی هم همین بودم. فکر می‌کردم تولد من اتفاق مهمی‌ست، حتماً ذهن همه را درگیر کرده. هر روز که از فروردین ماه می‌گذرد تا به روز تولدم برسم، دلهره‌ام بیشتر می‌شود. امسال چه کسانی تولدم را فراموش کرده‌اند؟ چه کسی تبریک می‌گوید؟ چه کسی برایم هدیه می‌گیرد؟ زنگ‌ها، پیامک‌ها، تک‌تکشان برایم اهمیت دارند. بعد از بهروز همه چیز پیچیده‌تر شد. می‌ترسم تولدم را فراموش کند، آن وقت قطعاً دق می‌کنم. هر بار با خودم می‌گویم به روی خودم نمی‌آورم تا ببینم خودش حواسش هست یا نه. ولی باز تاب نمی‌آورم. بهش تقلب می‌رسانم. مثلاً می‌گویم: «برای سه‌شنبه خرید دارم، مهمان داریم.» روی تقویم، روی دیوار تیک می‌زنم. می‌پرسم «امروز چندمه؟ بیست و نهم چند شنبه میشه؟» خودم را می‌کشم که یادش نرود. بهروز می‌گوید: «تو بیخودی همه‌چیز را جدی می‌گیری، حالا فرض کن یک سال سرم شلوغ بود و یادم رفت تولدت بوده و مثلا فردایش یا اصلاً چند روز بعد یادم آمد؛ آسمان به زمین می‌آید؟ نه!» سرم را پایین می‌اندازم، حتی تصورش باعث می‌شود سکته کنم. زیر لب می‌گویم: «از نظر تو هیچ چیز جدی نیست جز کار»، نشنیده، چون واکنشی نشان نمی‌دهد.

۲۹ فرودین ۹۴

تولدم را یادش رفته ولی تا آخر شب صبر می‌کنم، شاید می‌خواهد سورپرایزم کند. البته من همه‌جا را گشته‌ام، شاید توی ماشینش باشد.

۳۰ فروردین ۹۴

یادش رفت. نمی‌خواهم بهش بگویم. دوست ندارم بهش فرصت جبران بدهم. می‌خواهم عصبانی باقی بمانم.

۱۸ مرداد ۹۴

از وقتی این مرض سراغم آمده آرامشم بیشتر شده‌است. از من می‌شنوید این فراموشی‌های کوچک مرض نیست، موهبت است؛ یک هدیه‌ی کوچک از طرف خدا.  اگر دست‌نوشته‌های دیشبم نبود، کلاً فراموش کرده بودم که دیشب که از قضا سالگرد ازدواجمان بود، بهروز ساعت ۱۲ شب آمده‌بود خانه. من از ساعت ۵ بعد از ظهر آرایش کرده‌بودم، پیراهنی را که هنوز ندیده‌بود، تنم کرده‌بودم، خانه را پر از گل نرگس کرده‌بودم و چشم به ساعت بودم. شش، هفت، هشت. ساعت نه شب که شد، گوشی را برداشته‌بودم که بهش زنگ بزنم ولی باز ترسیده‌بودم. ترسیده‌بودم برندارد، اتفاقی افتاده باشد. زنگ نزدم. منتظر ماندم، فکر کنم ساعت ده و نیم شب بود که روی مبل خوابم برد. ساعت دوازده با صدای زنگ بیدار شدم. بالاخره آمده بود. خودم را توی آینه برانداز کردم. اگر می‌دید می‌گفت: «دوازده شب چه حوصله‌ای داری.» در را باز کردم. منتظر بودم من را که می‌بیند بغلم کند؛ اما اصلاً نگاهم نکرد. گفت شام خورده. دوش گرفت و ساعت دوازده و نیم صدای خروپفش اتاق خواب را پر کرده‌بود. نه گل‌های نرگس را دیده بود، نه من را. با بغض خوابیدم. صبح که بیدار شدم، همه چیز را فراموش کرده بودم. هنوز خواب بود. بوسش کردم. یک بوس کوچولو روی پیشانی. سرش را تکان داد. یک بوس کوچولو روی لپ چپ. زیر لب غر زد. یک بوس کوچولو روی لپ راست. منتظر بودم صدایش را بلند کند. نکرد. چشم‌هایش را باز کرد. یک بوس کوچولو روی لب. گفت: «چه دل خوشی داری. خوش به حالت واقعاً.» خندیدم. خوش به حال من بود یا او؟

۲۰ آبان ۹۴

زنگ در خانه را می‌زند، در را که باز می‌کنم با کلی خرت و پرت وارد می‌شود. گوشت و مرغ در حالیکه فریزر اصلا جا ندارد، وسایل صبحانه، سس، انواع خشکبار، مواد شوینده. می‌پرسم «اینا چیه؟ مگه قراره قحطی بیاد؟». جواب می‌دهد: «می‌خوام خیالت راحت باشه.» می‌گویم: «خیالم راحته. اصلا مگه ما گوشت نخوریم می‌میریم؟ یا مثلا سالاد؟ یا میوه؟ اینا نیاز ضروری آدمیزاد نیست». بهش تیکه می‌اندازم. بعید می‌دانم گرفته باشد. منظورم این است که نیاز ضروری انسان محبت و اعتماد است. ولی این را نمی‌گویم، در عوض می‌گویم «اگر نون باشه بسه». لبخند می‌زند. می‌گوید: «من یکی طاقت بی‌پولی را ندارم، چون همیشه تامین بودم، حتی رستورانم ترک نشده». می‌گویم: «نمی‌گم دوست ندارم ولی می‌گم بدون اینا نمی‌میرم». می‌گوید: «چون داری می‌گی!». یکی به دو کردن با بهروز فایده ندارد. این خرت و پرت‌ها را خریده که بعدش راحت تا نصف شب سرش را بکند توی موبایل و جواب سوال‌های من را ندهد. نگوید با چه کسی تا سه نصف شب پیامک بازی می‌کند. خرت و پرت‌ها را خریده تا دست از سرش بردارم و اصرار نکنم که زن و شوهر باید با هم توی رختخواب بروند. معنی ندارد یکی بخوابد و دیگری سه ساعت بعد بیاید. خرت و پرت‌ها را خریده تا لال شوم. این‌ها را توی ذهنم مرور می‌کنم ولی به جای اینکه حرص بخورم، نگاهی به وسایل می‌اندازم و تصمیم می‌گیرم پیراشکی گوشت درست کنم. این بهترین چیزی‌ست که در این شرایط نصیبم می‌شود.

۲۷ اسفند ۹۴

احساس می‌کنم جز اشیاء هیچ‌چیز واقعی نیست. همه‌چیز اداست، تقلبی‌ست. احساس دومم کمی ترسناک‌تر است، فکر می‌کنم همه از این تقلبی بودن باخبر هستند ولی طبق یک قرارداد نانوشته تصمیم گرفته‌اند به روی خودشان نیاورند، نقش بازی کنند. با بهروز دعوایم شد، یکی از آن دعواهای حسابی. از همان‌هایی که هر چیزی که مدت‌ها توی سرت تلنبار شده را یکجا خالی می‌کنی توی صورت طرف مقابل، و به خودت فرصت نمی‌دهی که حداقل از ادبیات مناسبی استفاده کنی. واژه‌ها به محض اینکه توی ذهنت می‌آیند توی هوا پخش می‌شوند. انتظار داشتم بهروز جواب کوبنده‌ای به من بدهد. همیشه وقتی یکی می‌گفتم دو تا جواب می‌گرفتم. اما سکوت کرد، طولانی. تحمل سکوت برایم غیرممکن بود، نمی‌دانستم توی سرش چی می‌گذرد. خواستم دوباره حرفی بزنم، که بلند شد، کنارم آمد و دستش را روی سرم کشید و خیلی آرام گفت: «حالا آروم شدی؟ بهتری؟» خالی شده‌بودم، اما نه آرام بودم نه بهتر. گیج شده‌بودم. نمی‌دانستم باید چه واکنشی نشان دهم، برای همین رفتم روی تخت دراز کشیدم و خودم را به خواب زدم. یک ساعت بعد آمد. با حرف‌هایی که بهش زده‌بودم، مطمئن بودم حداقل آن شب از من متنفر است، بنابراین اگر سعی می‌کرد دستم را بگیرد، بغلم کند یا هر چی، نمی‌توانستم آن حجم از ریاکاری را تحمل کنم و یقین می‌کردم کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است. با خودم قرار گذاشتم اگر خواست دستم را بگیرد، همه چیز را رها کنم و بروم. نخواست. رویش را برگرداند، کمی امیدوار شدم ولی نمی‌دانستم فردا چه چیز انتظارم را می‌کشد؛ اما چندان اهمیتی نداشت. آن شب، شبی بود مانند سایر شب‌ها، حالا با کمی سروصدای بیشتر، فردا هم روزی بود مانند سایر روزها، حالا با کمی اضطراب بیشتر. مهم این بود که هیچ چیز واقعی نبود، عمیق نبود، بنابراین اهمیتی هم نداشت.

۴ فروردین ۹۵

مزخرف‌ترین عیدی‌ست که تجربه می‌کنم. تحمل این همه ساعت حضورش را توی خانه ندارم. از اتاق خواب بیزارم.

۲۹ فروردین ۹۵

چرا نمی‌نویسم؟ از چه بنویسم؟ همه جا سکوت است. آخرین باری که از ته دل خندیدم را یادم نمی‌آید. آخرین باری که شگفت‌زده‌ام کرد را همینطور. هر روز مثل روز قبل می‌گذرد. روزهای هفته را گم کرده‌ام. دیگر روی تقویم علامت نمی‌گذارم.

دمیب

خرداد ۹۵

دیگر نمی‌نویسم. نوشتن آرامم کند که چه؟ که بتوانم ادامه دهم؟ علاقه‌ای ندارم. ازدواج برای من چیزی جز عشق نبود و خیلی وقت است که دیگر آن را احساس نمی‌کنم. درست یا غلط به نظرم دیگر ارزشش را ندارد. همین.

بهمن ۹۵

امروز رفتم پیش یک وکیل. می‌خواهم درخواست طلاق بدهم، اما می‌ترسم، از بعدش، از خیلی چیزها. بیشتر از همه از تنهایی. اما همین حالا هم تنها هستم و این تحقیر همیشگی. وکیل گفت: «با این دلایل اگر خودش رضایت ندهد، امکان ندارد». اگر رضایت داد، بی‌هیچ حرفی، یعنی تمام این سال‌ها پوچ؛ باید تکلیفم را با زندگی مشخص کنم.

——————————————————————————————————–

همین قدر بس است. می‌دانم غمگینی (حداقل دوست دارم اینطور فکر کنم). من هم هستم اما چاره‌ای نیست.

نگار، ۲۹ فروردین ۹۶

همچنین ببینید

آب باریکه/ شَهپیر

آقای غلامرضا شیری در داستانی کوتاه و خواندنی از تأثیر سد بر تغییرات اساسی در زیست‌بوم منطقه‌ای از خوزستان می‌گوید

۵ دیدگاه

  1. متن ساده اى داشت اما به خوبى حس زن داستان رو نشون میداد.
    *
    می‌دانم وقتی این‌ها را بخوانی می‌خندی، با خشم می‌خندی، چون فکر می‌کنی اهمیتی نداشتند و من برای هیچ و پوچ زندگی‌مان را خراب کردم.

    وکیل گفت: «با این دلایل اگر خودش رضایت ندهد، امکان ندارد».

    این دو قسمت رو وقتى کنار اتفاقات و احساسات بیان شده توى نامه ها میگذاریم، احساس تنهایى زن داستان رو میتونیم درک کنیم و این حقیقت تلخ که احساس میکنه درک نشده (حتى در دلایلش براى جدایى) به خوبى نشون داده شده.

  2. خیلی احساس همذات پنداری کردم
    مخصوصا آنجا که گفته همه جا را گشتم… شاید توی ماشینش باشد..
    به راستی چه می شود کرد وقتی یک طرف احساسی ندارد؟!

  3. داستان خوبی بود. با وجود اینکه از خوندن داستان شما واقعا لذت بردم اما ۲ ایراد رو بهش وارد میدونم:
    ۱. داستان خیلی جالب نشون داده که چه‌طور طلاق عاطفی از مسائل کوچیک شروع میشه. اما به نظرم خیلی خوب نشون نداده که چطور این روند ادامه پیدا میکنه و به طلاق منجر میشه.
    ۲. به نظرم نویسنده‌ی داستان میخواد احساسات یک زن ضعیف و حساس رو به تصویر بکشه اما یک جاهایی شخصیت قوی خودش رو ناخواسته وارد داستان می‌کنه و به جای شخصیت داستانش تصمیم میگیره.

  4. قوت داستان اونو شبیه خاطره های واقعی کرده بود.
    عمق تنهایی شخصیت زن و درک نشدن توسط همسرش به خوبی تصویر شده بود. روال آهسته دل کندن از زندگی مشترک توش دیده می شد. جایی که فردای روز سالگرد ازدواجش همسرشو توی خواب می بوسه ، انگار داره باهاش خداحافظی یا اتمام حجت می کنه .
    از طرفی تلاش برای همدلی نه توی خانم دیده می شه نه توی آقا. انگار هر کدوم اصرار دارن به روش خودشون زندگی کنن.
    یک پرش توی داستان از زمان بروز مشکلات تا طلاق وجود داره. شاید با یک خاطره می شد این فاصله رو پر کرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *