خانه / شعر / جادوی شعر

جادوی شعر

هنوز کودک بودم که جادوی شعر تسخیرم کرد.جادویی که هیچ گاه نتوانستم از آن بگریزم.آشنایی با حسین منزوی اما مهم ترین اتفاقی بود که مصمم کرد علاوه بر خواندن شعر می خواهم تا پایان عمر شاعری کنم.”غزل” که جان شعر فارسی ست، شد جان من.از وفاداری به این شکل گاهی گریخته ام اما هنوز دل در گرو او دارم.از روزگار نوجوانی و تغزل تا امروز که در آستانه ی میان سالی ام و دغدغه های دیگری را در غزل جستجو می کنم همواره به این شکل اثیری وفادار بوده ام و خواهم بود.شاید هم نه! کسی چه می داند.شاید جادوگر دیگری از راه رسید و از کلاهش پرنده ی زیباتری درآورد.

درباره ی عاشورا و آزادگی نوشتن شهامتی می خواهد که من فقط گاهی پیدا می کنم.اما باز آنچه می نویسم آینه ی حیرت من است در مقابل شکوهی شگفت آور …

 

بردند، پس از آنکه بریدند بدن را

هفتاد و دو ملت سر هفتاد و دو تن را

در کوفه بشر را به ته ننگ کشاندند

تا شیعه بداند سبب صلح حسن را

در خانه نشستند و ندیدند ملایک

بر قامت سرخ تو بریدند کفن را

از سر زدن و دست زدن شرم نکردند

آنانکه شمردند سبک سینه زدن را

این قوم چه قومی ست که حسش نتوانست

از عطر تو تشخیص دهد بوی لجن را

در مکتب مهر تو فقط یاد گرفتیم

از دشمن تو رابطه ی مشت و دهن را

ای آنکه تن سرخ تو آموخت به تاریخ

کشته شدن و زنده ی ذلت نشدن را

ما  باز همانیم که دیدیم و نمردیم

در پای سواران مغول خاک وطن را

                       ***

ای آنکه در گلوی تو شوق شراب نیست

درد تو آنچنان که نوشتند آب نیست

تغییر نسبت عطش بی حساب تو

با اشکهای مرثیه خوان بی حساب نیست

چندی ست مثل حُرّ به دو راهی رسیده ام

اما مرا جسارت آن انتخاب نیست

من با جهاد اکبر تو همدلم ولی

در عیش لذتی ست که در انقلاب نیست

هر پنجه که علم بکشد نیست ماه قوم

هر ذره ای که نور دهد آفتاب نیست

من در به در ذلیل امان نامه ام ولی

عباس تو به فکر حساب و کتاب نیست

بر شاعرت ببخش اگر این سروده نیز

چون روضه های رایج پر آب و تاب نیست

همچنین ببینید

پرفروش‌های شعر دهه نود/ آب در سبک هندی

سید اکبر میرجعفری کتاب «ضد» سروده فاضل نظری را نقد کرده است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *