خانه / پرونده / مواجهه با شهشهانی

مواجهه با شهشهانی

از همان اوایل که دکتر شهشهانی به ایران برگشته ــ حوالی سال ۱۳۵۳ ــ سعی می‌کرده که رسم‌الخط ریاضی فارسی داشته باشد؛ مثلاً این‌که اعداد را به فارسی می‌نوشته و برای لغات تخصصی ریاضی معادل فارسی می‌جسته. در آن زمان هم ادبیات و رسم‌الخط جاافتاده‌ای برای ریاضی‌نویسی فارسی وجود نداشته. اتفاقاً قرار می‌شود که دکتر شهشهانی کتابی ریاضی را به فارسی ترجمه کند و برای این کار، کتاب توپولوژی از دیدگاه حساب دیفرانسیل، اثر جان میلنور، را انتخاب می‌کند.

چکیده

ترم اول با شهشهانی هندسه‌ی خمینه‌ها داشتم. سر کلاسِ او هم هی سؤال‌ می‌کردم، ولی خواب‌گردی‌هایم ادامه پیدا کرد و عاقبت دوره‌ی فوق‌لیسانس را رها کردم تا خدمت مقدس اجباری را به‌سر آورم. در همان ایام، روزی در کتاب‌خانه‌ی دانشکده‌ی ریاضی دانشگاه شریف کتابی را ورق می‌زدم و به مصاحبه‌ی جالبی با ریاضی‌دانی برخوردم و به‌سرم زد که چه خوب است یک نفر این را ترجمه کند و می‌دانستم که خودم خوب می‌توانم از پسِ ترجمه‌ی آن برآیم. بی‌معطلی رفتم و به شهشهانی گفتم.

من، که حالا در مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات از کاربران رتبه‌ی اول شبکه‌ی اینترنت شده بودم، گاه همراه با شهشهانی از ارتفاعات اختیاریه سرازیر می‌شدم و می‌آمدم عباس‌آباد و جای پارکی توی کوچه‌های حوالی مرکز نشر دانشگاهی پیدا می‌کردم و بعد هم وارد ساختمان کذا می‌شدم (دیگر مواقع همیشه باید به دربان‌ها توضیح می‌دادم که برای دیدن آقای ‌کاظمی آمده‌ام، وگرنه راهم نمی‌دادند).

اولین بار که نشر ریاضی را دیدم، جوانکی پرآرزو بودم، شرکت‌کننده در نوزدهمین کنفرانس ریاضی در رشت. از روی میز برداشتمش و ستون بلند نام‌ها را در صفحه‌‌ی اول از نظر گذراندم. همان دقیقه، صاحب یکی از همان نام‌ها، که کلاه‌بره سرش می‌گذاشت و سبیل چخماقی داشت و از قضا در مجاورت من ایستاده بود، چیزی پرسید شاید شبیه «به نظرتان چطور است؟» که گمان می‌کنم من هم طبق معمول جوابی ناسنجیده و آلوده به شک و طعن پراندم، شاید مثل «ظاهرش که بد نیست». خبر نداشتم که این کاردستیِ زعمای ریاضیِ قوم به چه زحمتی صورت وجود پذیرفته.

همواره یک‌‌یکِ اسم‌های یک فهرست را ازنظرگذراندن عادتم بوده. یادم هست که تازه به دانشگاه کرمان راه یافته بودم و همان اوایل، یک روز که بخش ریاضی سوت‌وکور بود، همه‌ی اسم‌های روی دفاتر استادها را از نظر گذرانده بودم و اسم یک نفر را آشنا یافته بودم: همانی که برچسب آبی شیکی بر درش چسبیده بود:

.Mathematicians are Foolproof

بعداً یادم آمد که از او مقاله‌ای در رشد ریاضی دیده بودم: مهدی رجبعلی‌پور، که تا مدت‌ها بعد به چهره نمی‌شناختمش.

یا چند سال پیش، اسم یکی از شاگردانِ سابقِ شهشهانی را، که حالا برای خودش ریاضی‌دان قابلی شده بود، در خبرنامه‌ی انجمن ریاضی امریکا جزو برندگان فلان جایزه‌ی مهم یافته و فوراً به شهشهانی ایمیل زده و اطلاع داده بودم.

در کنفرانس ریاضی اصفهان، همان سال‌ها، ناگهان دوستم، علی، به من گفت: «شهشهانی بود ها!» و من ندیده بودمش. علی اضافه کرد: «آدم باورش نمی‌شود آن همه معلومات داشته باشد». این اولین «دیدار»‌ من با شهشهانی بود.

shahshahani-300last

در کنفرانس ریاضی باختران، اسم برنده‌های مسابقه‌ی ریاضیِ دانشجویی را که اعلام کردند، من و علی بیرون تالار ایستاده بودیم که از قضا برخوردیم به آقایی که داشت توتون توی پیپش می‌چپاند. ما را که دید، لبخندی زد و فقط گفت: «تبریک» و ما دست‌وپامان را گم کردیم؛ هر دو غیرشریفی بودیم و انتظار تبریک‌شنیدن از شهشهانی را نداشتیم.

به مرور سال‌ها، از آن جوانک پرشور تبدیل شدم به خواب‌گردی که ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی ریاضی برایش حکمِ … را پیدا کرده بود، نه یک چیزِ فوق‌العاده و هیجان‌انگیز.

به فرودگاه مهرآباد که وارد شدم تا دوره‌ی فوق‌لیسانس را در دانشگاه شریف بیاغازم، شهشهانی را آن‌جا منتظر ورود خانواده‌اش یافتم. مرا دید و به من تعارف کرد که اگر کمی صبر کنم، مرا هم می‌رساند. با او راحت نبودم، ولی پیشنهاد وسوسه‌کننده‌ای بود، به‌ویژه که در مورد او کنجکاو هم بودم. به من گفت که توقع داشته من رتبه‌ی بهتری در امتحان ورودی فوق‌لیسانس کسب کنم (آن سال مرحوم مهرآبادی رتبه‌ی اول را کسب کرده بود). از خودم پرسیدم: «چرا؟» بعد هم مرا رساند منزل عمویم.

ترم اول با شهشهانی هندسه‌ی خمینه‌ها داشتم. سر کلاسِ او هم هی سؤال‌ می‌کردم، ولی خواب‌گردی‌هایم ادامه پیدا کرد و عاقبت دوره‌ی فوق‌لیسانس را رها کردم تا خدمت مقدس اجباری را به‌سر آورم. در همان ایام، روزی در کتاب‌خانه‌ی دانشکده‌ی ریاضی دانشگاه شریف کتابی را ورق می‌زدم و به مصاحبه‌ی جالبی با ریاضی‌دانی برخوردم و به‌سرم زد که چه خوب است یک نفر این را ترجمه کند و می‌دانستم که خودم خوب می‌توانم از پسِ ترجمه‌ی آن برآیم. بی‌معطلی رفتم و به شهشهانی گفتم.

حالا او از معدود بازماندگانِ آن فهرست طویل اولیه بود که در رشت دیده بودم. متعاقباً ترجمه‌ی مقاله‌ای برای نشر ریاضی به من محول شد و چندی بعد، از من و کاوه برای همکاری افتخاری با نشر ریاضی دعوت گردید.

اسم من و کاوه رفت توی لیست هیئت تحریریه، و بعضی شنبه‌ها با یحیی تابش و سیامک کاظمی و سیاوش شهشهانی جمع می‌شدیم توی آن اتاقکِ دفترِ نشر برای رتق‌وفتق امور نشر ریاضی.

من، که حالا در مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات از کاربران رتبه‌ی اول شبکه‌ی اینترنت شده بودم، گاه همراه با شهشهانی از ارتفاعات اختیاریه سرازیر می‌شدم و می‌آمدم عباس‌آباد و جای پارکی توی کوچه‌های حوالی مرکز نشر دانشگاهی پیدا می‌کردم و بعد هم وارد ساختمان کذا می‌شدم (دیگر مواقع همیشه باید به دربان‌ها توضیح می‌دادم که برای دیدن آقای ‌کاظمی آمده‌ام، وگرنه راهم نمی‌دادند).

در دانشگاه شریف و در مرکز تحقیقات، هیبت و جذبه‌ی دکتر شهشهانی اجازه‌ی خودمانی‌شدن با او و حتی گاه جرئت سلام‌کردن به او را نمی‌داد. البته، می‌دانستم که گروهی از دانشجویانِ مهمِ‌ دانشکده‌ی ریاضی احترامی عمیق ــ و البته شاید گاه آمیخته با ترس! ــ برای او قائل‌اند. اما در نشر ریاضی هم معمای دکتر شهشهانی هم‌چنان ناگشوده ماند. فقط گاه از احاطه‌ی او به زبان انگلیسی و آشنایی‌اش با اصطلاحاتِ مهجور، حظ و حیرت می‌کردم. نوشته‌های فارسیِ او هم از پختگی برخوردار بودند که شگفت‌زده‌ام می‌کرد. به‌سختی باورم می‌شد که ریاضی‌دانی که اصلاً در ایران دانشگاه نرفته بتواند آن‌گونه فارسی بنگارد ــ غافل از این‌که چه بسا دیگرانی هم که فارسی خوب می‌دانند این را مدیون علائق خود هستند، نه مرهون تحصیلات دانشگاهی‌شان در ایران!

در این سال‌های دور از خانه، با شهشهانی هم از طریق اینترنت مراوده داشته‌ام و هم یکی ـ دو بار با او در امریکا دیدار کرده‌ام. ولیکن برای من، او هم‌چنان شخصیتی است باابهت، در هاله‌ای از ابهام، که می‌دانم منبع الهام شمار فراوانی از ستارگانِ آسمان ریاضی دانشگاه شریف در طی دهه‌های گذشته بوده. مردی است که حضورش در جامعه‌ی دانشگاهی ایران مغتنم است. چه نیک است اگر به خاطر این حضور به خود تبریک بگوییم!

همچنین ببینید

زن بی‌پایان

نگاهی به حیات ادبی مارگارت اتوود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *