خانه / روایت / سفر به دیار هامون

سفر به دیار هامون

%d8%b3%db%8c%d8%b3%db%8c

در سفر نویسندگانِ جوان به مکران، به سواحلِ لیسبون هم سری می‌زنند؟!

چکیده

بعد از خانه‌ی جناب شهردار، می‌رویم کنار ساحل، جایی که بهش می‌گویند «ساحل لیسبون». تا جایی که من می‌دانم، لیسبون پایتخت کشور پرتغال است. حالا چرا این‌جا اسمش شده لیسبون؟ چون خورشید مثل ساحل لیسبون در روبه­رو غروب می‌کند؛ یعنی وقت طلوع یا غروب وقتی رو به دریای عمان می‌ایستی، خورشید درست روبه­رویت می‌آید بالا یا می‌رود پایین.

چه جالب! تا حالا به این فکر نکرده بودم که همیشه طلوع یا غروب خورشید در دریا را با زاویه دیده‌ام، چه کنار دریای شمال، چه در دریای جنوب.

 

مهمانی رابینسون کروزوئه

بعد از نماز، می‌رویم فرمانداری سیریک برای دیدار با فرماندار و شهردار و بزرگان شهر و یکی از اهالی فرهنگ آن‌جا که اسمش یادم نیست. این یعنی، شوخی و جدی، حضور ما در منطقه یک حادثه محسوب می‌شود. خسته و تشنه و گرسنه‌ایم، ولی بالأخره قبلش باید محضر جناب میزبان را، که فرماندار باشد، درک کنیم.

%d8%b3%d8%a7%d8%ad%d9%84-%d8%b3%db%8c%d8%b1%db%8c%da%a95-1روی میز کنفرانس برای هر سه نفر یک فلاسک چای گذاشته‌اند که کارمان راحت باشد. چایش جوشیده، ولی زور خستگی آن‌قدر زیاد است که همین هم کلی می‌چسبد. مدیر جلسه آقای خوش‌صحبتی است به نام آقای سعدینی. فکر می‌کنم مدیر روابط عمومی فرمانداری باشد، ولی بعد معلوم می‌شود ایشان شهردار است. کمی از سوابق منطقه صحبت می‌کند. می‌گوید اسم قدیم سیریک «بیایان» بوده و حجم معاملات تجاری مُکران در حال حاضر یک­سوم حجم معاملات دوره‌ی پهلوی است و یک­چهارم دوره‌ی قاجار. معلوم است که شرایط این‌جا ویژه‌ بوده، وگرنه اسپانیایی‌ها و پرتغالی‌ها بیکار نبوده‌اند که بلند شوند بیایند این‌جا و هی برای خودشان قلعه بسازند.

فرماندار و آن بنده‌خدای فرهنگی منطقه هم صحبت می‌کنند و شهردار با این جمله خوشحالی‌اش را از حضور ما عیان‌تر می‌کند: «میل ما به دیدن شما از میل رابینسون کروزوئه هم به دیدن یک انسان در جزیره‌ی تنهایی‌اش بیش­تر است».

مثال ادبی آقای شهردار و اشرافش بر ادبیاتْ جماعت نویسنده را سر ذوق می‌آورد. در عین حال، دل آدم به‌درد می‌آید از حجم این همه غربت و تنهایی. آقای شهردار برای اثبات خوشحالی یک می‌کند. کی؟ وقتی اعلام می‌کنند ناهار امروز را مهمان ایشان هستیم، آن هم در منزل شخصی­شان.

خانه‌ی آقای شهردار دوطبقه است و به نسبت خانه‌های دیگر شهر کمی مجلل‌تر به‌نظر می‌رسد. ولی توی یکی از ‌‌همان کوچه‌های خاکی است و فکر نمی‌کنم در موقعیت و منطقه‌ی خاصی از شهر باشد. آقای شهردار برای خودش هم پارتی­بازی نکرده که کوچه‌اش را آسفالت کند. داخل خانه هم از تجملات مرسوم زندگی شهرنشینی ما خبری نیست، ضمن این­که من بین شأن و شئون با تجمل­گرایی فرق می‌گذارم. به زعم من، خانه‌ی شهردار باید در خور شأنش باشد که وقتی چهار تا مهمان برایش رسید، بتواند پذیرایی کند.

انصافاً در مهمان­نوازی کم نگذاشته‌اند و خودشان را حسابی به‌زحمت انداخته‌اند. ناهار غذایی است محلی به اسم «هواری»: مخلوطی از گوشت و برنج و نخود و نخودفرنگی با ادویه یا ادویه‌های محلی‌ای که طعمش خیلی برای ما آشنا نیست. معلوم است که به رسم مهمان­نوازی اندازه نگه داشته‌اند و خیلی ادویه نریخته‌اند. هواری اسم‌های دیگری هم دارد. بعضی‌ها بهش می‌گویند «استانبولی»، بعضی‌ها هم به اسم «بریانی» می‌شناسندش. با دانش من در حوزه‌ی آشپزی، در رسته‌ی قاتی­پلو‌ها می‌گنجد و برای همین به استانبولی بیش‌تر شباهت دارد تا بریانی که آدم را یاد آن غذای چرب­وچیلی اصفهانی‌ها می‌اندازد.

میگوی سرخ‌شده هم هست. کنارش هم سالاد شیرازی و ترشی انبه و سبزی خوردن. بندگان خدا حسابی زحمت کشیده‌اند.

اسم کامل آقای شهردار عبدالحمید سعدی‌نیاست. مثل ۸۵ درصد اهالی سیریک، اهل تسنن و پیرو مذهب شافعی که گویا نزدیک‌ترین مذهب اهل تسنن به تشیع است. توضیح می‌دهند که این‌جا، با این‌که اکثریت با اهل تسنن است، هیچ مشکلی با اهل تشیع ندارند و با هم در کمال صلح و صفا زندگی می‌کنند. نشان به آن نشان که در ترکیب شورای شهرشان فقط یک شیعه بوده و ‌‌همان یک نفر را هم به سبب توانمندی‌هایش به ریاست انتخاب کرده‌اند.

۱۵۸%d8%b3%d8%a7%d8%ad%d9%84-%d9%85%da%a9%d8%b1%d8%a7%d9%86-480x336کلاً هر چی می‌گذرد، بیش­تر می‌فهمم که ماجرای شیعه و سنی برای ما که در مرکز و محل تمرکز شیعه‌نشین‌ها هستیم بیش­تر تابو است و خود بزرگوارانی که در مناطق سنی­نشین زندگی می‌کنند خیلی دغدغه‌ی این چیز‌ها را ندارند و دارند با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می‌کنند. جدی‌جدی‌ هم چه نیازی است به تأکید بر این ماجرا وقتی همه‌‌مان یک معبود داریم و پیامبرمان یکی است و رو به یک قبله نماز می‌خوانیم؟ خدا وکیلی تأکید بیش­تر بر این ماجرا جز ایجاد تفرقه و… ثمره‌ی دیگری هم دارد؟

بعد ناهار، دوباره زمین و آسمان را به هم می‌بافد. از قرار معلوم، خوش­مزگی غذا حسابی جواب داده. بعد، در مورد وجه تسمیه‌ی مکران و نحوه‌ی درستِ ادای این کلمه صحبت می‌شود و این‌که «مکران» با فتح میم درست است یا «مکران» با ضم میم؟ شهردار می‌گوید «مَکران» بهتر است، ولی یک جورهایی جمع «مَکر» به معنای حیله و نیرنگ را هم تداعی می‌کند. این­جا تازه پنج سال است شهر شده و قبلاً روستا بوده.

تفرج در سواحل لیسبون

بعد از خانه‌ی جناب شهردار، می‌رویم کنار ساحل، جایی که بهش می‌گویند «ساحل لیسبون». تا جایی که من می‌دانم، لیسبون پایتخت کشور پرتغال است. حالا چرا این‌جا اسمش شده لیسبون؟ چون خورشید مثل ساحل لیسبون در روبه­رو غروب می‌کند؛ یعنی وقت طلوع یا غروب وقتی رو به دریای عمان می‌ایستی، خورشید درست روبه­رویت می‌آید بالا یا می‌رود پایین.

ناهار غذایی است محلی به اسم «هواری»: مخلوطی از گوشت و برنج و نخود و نخودفرنگی با ادویه یا ادویه‌های محلی‌ای که طعمش خیلی برای ما آشنا نیست. معلوم است که به رسم مهمان‌نوازی اندازه نگه داشته‌اند و خیلی ادویه نریخته‌اند. هواری اسم‌های دیگری هم دارد. بعضی‌ها بهش می‌گویند «استانبولی»، بعضی‌ها هم به اسم «بریانی» می‌شناسندش. با دانش من در حوزه‌ی آشپزی، در رسته‌ی قاتی‌پلو‌ها می‌گنجد و برای همین به استانبولی بیش‌تر شباهت دارد تا بریانی که آدم را یاد آن غذای چرب­وچیلی اصفهانی‌ها می‌اندازد.

چه جالب! تا حالا به این فکر نکرده بودم که همیشه طلوع یا غروب خورشید در دریا را با زاویه دیده‌ام، چه کنار دریای شمال، چه در دریای جنوب.

در این نام‌گذاری ردپای پرتغالی‌ها به‌شدت هویداست. بالأخره، به استناد قلعه‌ی پرتغالی‌ها، که در این سفر می‌فهمم فقط یکی و در جزیره‌ی هرمز نیست، این منطقه زمانی محل عبور و مرور جدی برادران جهادگر پرتغالی بوده. خب، طبیعی است در دوری از وطن احساسات نوستالژیکشان زده باشد بالا و عصر پنج‌شنبه جمعه‌ای که از خود سیریک و اطراف برای تفریح می‌آیند به این ساحل، که تنها مکان تفریحی این­جاست، آن را با سواحل لیسبون خودشان مقایسه کنند و برای کم‌کردن غلظت آن احساسات اسمش را بگذارند لیسبون که دهنشان شیرین بشود ــ اسمی که تا حالا روش مانده و باعث شده اهالی این شهر و اطراف آن هم وقت گردش و تفریح بیایند این‌جا، شاید دیدن لیسبون وطنی مثل تکرار حلوا چشمشان را به زیبایی لیسبون واقعی و دهانشان را به طعم گس ماءالشعیرهای آن­جا شیرین کند.

وقتی می‌گویم از شهرهای اطراف هم برای دیدن لیسبون می‌آیند، خیال نکنید اغراق می‌کنم. شاهدش چند تا جوانی هستند که عصر جمعه‌ای اَنَر اَنَر از میناب کوبیده‌اند تا این­جا ــ چیزی حدود۸۰ کیلومتر. کارشان قاچاق سوخت است. با نیسان گازوئیل می‌رسانند به لنج‌ها که از آن­جا برود برای شیخ‌نشینان عزیز در دوبی و امارات. درآمد خوبی دارند. همانی که باهاش گپ می‌زنم و اسمش یادم نیست می‌گوید شده تا ماهی پانزده‌میلیون هم درآمد داشته باشند. ولی خب عیبش این است که ممکن است گاهی یکی­شان را بزنند. فقط همین!

%d8%b4%d8%b3%d8%b7می‌گویم: «کسی خیلی کاری به کارتان ندارد؟»

می‌گوید: «خودشان می‌دانند، ولی پول می‌گیرند».

ولی ماجرا این است که کار دیگری نیست در میناب. جوانک تا اول راهنمایی بیش­تر نخوانده. توضیح می­دهد که حساب‌هاشان چک می‌شود و تا به حد مشخصی نرسد، کسی کاری به کارشان ندارد. جل الخالق!

یاد سفر ده سال پیشم به هرمز می‌افتم. بچه‌های بی‌کفش و حتی بی‌شورت‌وشلوار تو کوچه‌ها زیاد بودند. وقتی می‌پرسیدی بابات چه‌کاره است، دو تا جواب بیش­تر نمی‌شنیدی: یا صیاد، یا قاچاقچی. این «قاچاقچی» را آن­قدر راحت می‌گویند که انگار ما می‌گوییم سفیر کبیر ایران در جزایر قناری.

من گاهی توی ذهنم برای خودم جوک‌های بی‌مزه می‌سازم. یکی‌اش این است که بچه‌ها توی فرم‌های ثبت‌نام مدرسه جلوی شغل پدر می‌نویسند: «قاچاقچی». نتیجه‌ی اخلاقی این­که شرایط مکانی می‌تواند بار کلمات را زمین تا آسمان برای آدم عوض کند.

خیلی‌هاشان پدر نداشتند. پدرِ نداشته وقت طوفانی‌شدن دریا زده بود به آب برای آوردن جنس و توی درگیری با مأموران یا جدال با امواج، دیگر برنگشته بود. به همین سادگی! یک تراژدی کامل.

شب می­رویم بندرعباس، ولی حالا هر چی فکر می­کنم، یادم نمی­­آید چطور می­رویم یا حتی شب کجا می‌خوابیم. این­ها از ثمرات نوشتن سفرنامه بعد از یک مدت طولانی است، آن هم برای آدم کم­حافظه­­ای مثل من.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *