خانه / داستان / یک هیچ‌انگاری به‌دردبخور

یک هیچ‌انگاری به‌دردبخور

p020hkq7

زمانی فرامی‌رسد که داستان‌نویس، از دست قالب‌های دست‌وپاگیر داستان‌نویسی، نمی‌داند چطور حرفش را بزند یا نمی‌تواند به هیچ شکلی یک سوژه‌ی روایی بسازد که بتواند موضوع ذهنی او را روایت کند. این مواقع، یا قلم را می‌گذارد و سعی می‌کند بدون نوشتن با موضوع کنار بیاید یا عکس آن عمل می‌کند:

قلم را برمی‌دارد و فارغ از همه‌ی چهارچوب‌ها و قواعدی که آموخته، شروع می‌کند به نوشتن! گاهی این نوشته‌ها متن‌های بی‌سر و شکلی هستند که سیاه‌مشق‌گونه فراموش می‌شوند، گاهی هم تبدیل می‌شوند به یک شاهکار ادبی و خودشان یک ساختار ادبی جدید خلق می‌کنند.

قضاوت درباره‌ی این‌که سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی ۵ یک شاهکار ادبی هست یا خیر در این متن نمی‌گنجد. اما در این حد می‌توان درباره‌ی آن گفت که اثری در خور اعتناست: یک داستان که در لحظه‌ای خاص نوشته شده با این درون‌مایه که «فاجعه‌ی درسدن[۱] این‌طور اتفاق افتاده! من چه بنویسم؟». کل بی‌نظمی داستان حاصل همین درون‌مایه است. داستانْ یک تکه‌گذاری بسیار وسیع است که هیچ محور خاصی ندارد. مدام همه‌ی جهان و کائنات را می‌چرخد و باز به همین سؤال می‌رسد: «این‌جا درسدن است و امشب این اتفاق افتاده! چه بنویسم؟»

طبیعتِ یک اثرِ پست‌مدرنیستی همین شکل است. اثری که با همه‌ی «عبث‌انگاری»های بعد از جنگ‌های جهانی شکل می‌گیرد نمی‌تواند پای‌بند هنجارها باشد؛ چون درگیر اندیشه‌ای است که می‌گوید: این همه هنجار و این همه ارزش! این هم آخرش! این جنگ! پس…

آثار پست‌مدرنیستیِ پس از جنگ این اندیشه را فریاد می‌زنند و به همین علت تهی به‌نظر می‌رسند، در حالی که آن‌ها فریادهایی هستند که از خودشان توقع نظم و «هنرمندانه‌بودن» را ندارند. «سلاخ‌خانه» طعنه‌ی جالبی است برای شهرهایی که در این جنگ‌ها به شکل کلان آسیب دیدند، مثل شهر صدوچندهزارنفری درسدن که در یک شب بمباران، خالی از سکنه شد. نویسنده‌ای که بالای سر این جنازه‌هاست و مسئولیتش حمل‌ونقل و جمع‌آوری آن‌ها این احساس را در چه داستانی بنویسد؟ چه بگوید؟ همه چیز در یک شب تمام می‌شود. نه شخصیتی می‌ماند، نه فضایی، نه راوی و دیدی و نه تصویری و… برای همین، داستان سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی ۵ نه شخصیت‌پردازی دارد، نه فضاسازی و نه روایتی و نه زاویه‌ی دید مشخص و نه تصویرسازی خاصی و نه… همه چیز تمام شده، همین! این همه قرن تمدن و این همه مکتب و اندیشه و این همه ارزش و هنجار و… و آخر سر همین باقی ماند: هیچ چیز، نه انسانیتی و نه حتی ذره‌ای حیوانیت! همه در یک شب سلاخی شدند، صدوسی‌وچهارهزار نفر!
ehj9cm9aw3wkrf5cbmjr_salakhاین اثر، همان‌طور که از نظر محتوایی یک نمونه‌ی عالی و کامل از رمان پسامدرنیستی است، از نظر ساختاری هم بسیاری از تکنیک‌های این «ایسم» را در روایت خود ایجاد کرد ــ تکه‌گذاری، قطعه‌قطعه‌شدگی، طنز و مضحکه، عبث‌انگاری، عدم انسجام و… همه و همه در این داستان مابه‌ازای مشخص و هنرمندانه‌ای دارند. البته، هنر نه به معنای کلاسیک آن که مجموعه‌ای از هارمونی‌ها و تقارن‌ها و نظم‌هاست، بلکه به معنای «خلق» و ایجاد چیزی که قبلاً وجود نداشته است.

روایت‌های فرعی این داستان هم نمونه‌های خوبی از «خرده‌روایت‌ها» هستند، روایت‌هایی که هر کدام از یک جا سر درمی‌آورند و آغاز و انجامشان، مانند محور اصلی روایت، مشخص نیست. گاهی از تخیل می‌آیند و گاهی از تاریخ. تخیل‌پردازی هم به شکل علمی و منظم و مشخص نیست، بلکه ظاهری طنزآمیز دارد و داستان در این‌جا باز هم سعی دارد با تقابل تخیل و واقعیت، زمینه و فضای تازه‌ای برای مضحکه‌کردن ایجاد کند. پست‌مدرن‌ها به‌جایی می‌رسند که دیگر جهان چیزی جز برای خندیدن و مسخره‌کردن ندارد. هیچ چیز مبنا و معیار نیست و نمی‌توان به هیچ ارزش و هنجاری دل بست. سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی ۵ را می‌توانیم یک نمونه‌ی داستانی کامل در این زمینه بدانیم. کورت ونه‌گات در این داستان همه‌ی کارهایی را که لازم بوده در مورد داستانی‌کردن موقعیتی که «داستانی نیست» انجام دهد انجام داده است!

 

 


[۱]. Dresden: مرکز ایالت زاکس آلمان که در واپسین ماه‌های جنگ جهانی دوم هدف حمله و بمباران شدید نیروهای متفق قرار گرفت. ـ و.

همچنین ببینید

آب باریکه/ شَهپیر

آقای غلامرضا شیری در داستانی کوتاه و خواندنی از تأثیر سد بر تغییرات اساسی در زیست‌بوم منطقه‌ای از خوزستان می‌گوید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *