خانه / روایت / از قم تا رُم / وقتی نیل آرمسترانگ شدم

وقتی نیل آرمسترانگ شدم

سرم را از روی گوشی که بلند می‌کنم صدایی گنگ توی گوش‌هایم می‌پیچد. چشم‌هایم سیاهی می‌رود. ساعت روی دیوار بی‌هیچ تعارفی نشان می‌دهد که یک ساعت سرم تو صفحه‌های اینستاگرام و خنده‌های به پهنای صورت و هدیه‌های میلیونی و سفرهای خارجی آدم‌هایی بوده که آن‌ها را نمی‌شناسم. فکر می‌کنم من از اولش هم آدم این چیزها نبودم. اولین سفرم به خارج از ایران مثل خیلی از ایرانی‌ها، مکه و کربلا نبود؛ ایتالیا بود. به قول یکی از دوستانم تو بگو من دارم می‌رم ایتالیا، کلاسش از یک‌میلیون فالوئر داشتن توی اینستاگرام هم بیشتره. حالا هم که می‌نویسم، نشسته‌ام توی یک خانۀ کوچک و آرام، وسط یک باغچه در جنوب فرانسه. اینکه چه شد از ایتالیا رسیدم به فرانسه، خودش مثنوی هفتاد من است. شنیده‌اید که می‌گویند: پیشونی، من رو کجا می‌نشونی؟ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم (اما آرزویش را داشتم) ردِ خطوط ریزودرشت روی پیشانی‌ام، سر از جاهای مختلف کرۀ زمین دربیاورد. باید صفحه به صفحه بنویسم تا این مثنوی هفتاد من خلق شود. در اولین سفر تنها بودم. یزدان باید برای کارش زودتر می‌رفت و من باید اولین سفرم را بدون همسرم تجربه می‌کردم. سفر هوایی در داخل ایران داشتم؛ اما سفر خارجی خیلی فرق داشت؛ Check in کردن، صف پرداخت عوارض خروج، صف چک کردن پاسپورت‌ها، اعلام سالن پرواز و پیدا کردنش. تازه همۀ این‌ها تا وقتی توی ایران می‌شد هر دقیقه از یک نفر راهنمایی خواست به‌اندازۀ کافی گیج‌کننده بود. فکرش را بکنید که در یک کشور غریبه چقدر وحشت‌انگیز و پراضطراب است. معلم زبان انگلیسی بودم و مدیر بخش خودم در محل کارم و هیچ‌وقت بی‌دست‌وپایی و نابلد بودن از صفت‌هایی نبود که برای من به کار برده شود.

تصور من و دوروبری‌هایم که سفر خارج از ایران نداشته‌ایم این است که آن بیرون، پشت مرزهای ایران، همه یک‌زبان دوم که آن‌هم انگلیسی باشد را صحبت می‌کنند و فقط ما ایرانی‌ها هستیم که عقب‌مانده‌ایم. از این خبرها نبود؛ اما در همان ایتالیا و حالا هم در فرانسه تسلطم به زبان انگلیسی، درست مثل ایران، امتیاز محسوب می‌شود؛ نه یک امر عادی که همه از آن برخوردار باشند. بعد از فرود هواپیما، وارد سالن فرودگاه فومیچینو رُم شدم و اولین کلمه‌ای که دیدم ucsita بود. بعدتر فهمیدم به ایتالیایی یعنی خروج! اما برای من آن سالن، سالن خروج نبود؛ بلکه سالن ورود بود؛ ورود به دنیایی ناآشنا.

به پلۀ آخر پلکان هواپیما که رسیدم و پایم را روی زمین گذاشتم همه‌جا ساکت شد. صدای نفس‌های خودم را می‌شنیدم. انگار توی کلاهک سفید رنگی شبیه کلاه نیل آرمسترانگ وقتی اولین بار روی ماه قدم گذاشت، نفس می‌کشیدم. آدم‌هایی که در پرواز نشان کرده بودم بعد از فرود هواپیما عوض شدند و شال رنگی فلان خانم و کت فلان آقا نتوانست نشان خوبی برای این باشد که این آدم‌ها با من در یک پرواز بوده‌اند. در شلوغی فرودگاه همه‌چیز عوض شد و من فقط صداهایی را که فارسی بودند دنبال کردم و توانستم بفهمم چمدانم را کجا می‌توانم تحویل بگیرم.

بعدتر که باز هم گذرم به فرودگاه فومیچینوی رُم افتاد، دیدم روی همۀ درودیوارها انگلیسی هم نوشته شده است. کارکنان فرودگاه کم‌وبیش انگلیسی حرف می‌زنند و خیلی‌های دیگر مثل بار اول من سردرگم هستند. فکرش را که می‌کنم آن حس اضطراب و وحشت چنان مغزم را از کار انداخته بود که هیچ‌چیز آشنایی نمی‌دیدم و فقط کلماتی را می‌دیدم که نمی‌توانم معنی آن‌ها را بفهمم و صداهایی را می‌شنیدم که مفهومی برایم نداشتند. یزدان با کلی عکس از فرودگاه و نقشه برایم ترسیم کرده بود که وقتی از هواپیما پیاده شدم به کدام طرف بروم تا پیدایش کنم. توی سالن دو منتظرم بود. چند بار دیگر از سالن دو فرودگاه رم رد شدم؛ ولی هنوز هم یادم نمی‌آید چطور رسیده بودم آنجا. موقع چک کردن ویزا، مأمور از پاسپورتم عکس گرفت. قلبم تندتر می‌زد و فکر می‌کردم نکند الآن من را برای بازرسی و پاره‌ای توضیحات از صف بیرون بکشند. هیچ اتفاقی نیفتاد. آدم‌ها رنگ‌به‌رنگ بودند. لباس‌های من داد می‌زد که ایرانی هستم. دقیقا حس آدم‌هایی را داشتم که از شهر و روستای کوچک خودشان بلند می‌شوند می‌آیند توی شهر بزرگ و راه رفتنشان داد می‌زند که اهل آن شهر نیستند. فکر می‌کردم مثل فیلم‌های ایرانی از پله‌هایی پایین می‌آیم و یزدان را که آن پایین ایستاده می‌بینم و برایش دست تکان می‌دهم؛ اما چمدانم را که تحویل گرفتم و از سالن زدم بیرون، یزدان را دیدم. انگار تا جایی که توانسته بود آمده بود نزدیک. چهرۀ آشنا در آن شلوغی و گنگی مثل شمعی وسط تاریکی روشن شد. چرا نمی‌گویم چراغ؟ تاریکی دوروبر شمع حضور دارد؛ اما تمرکز روی شعلۀ شمع است. همه چیز گنگ و غریب محیط اطراف، حس کور و کر و گنگ بودن را به من القا می‌کرد؛ اما حضور این چهرۀ آشنا امیدوارم می‌کرد که حواسم را از دست نداده‌ام. فقط نمی‌شناسم. غریبه‌ام.

دو ماه طول کشید تا از این گنگی بیرون بیایم. نوشته‌های سر در مغازه‌ها و نوشتۀ روی محصولات سوپرمارکت را بخوانم و مثل همان وقت‌هایی که تازه الفبا یاد گرفته بودم، مدام حروف را اشتباه تلفظ کنم و یزدان غلط‌هایم را تصحیح کند. از گریه‌کردن‌های وسط قفسه‌های سوپرمارکت برای پیدا کردن یک ظرف ماست و تمرکزم برای پیدا کردن مکان‌ها و وسایل موردنیازم با تکیه به شکل و تصویر که بگذریم، این زمان طولانی شد؛ چون وحشت کرده بودم و مغزم در برابر این وحشت بی‌حرکت ایستاده بود؛ مثل گیاهی که گلدانش را عوض کند. چند وقتی طول می‌کشد تا گیاه به خاک تازه عادت کند و ریشه‌هایش را رها کند که رشد کنند و توی آغوش خاک رها شوند.

بعد از دو ماه به خودم جرئت دادم که دست از خواندن زبان ایتالیایی در خانه بکشم و سراغ یکی از دوره‌های آموزش زبان برای غیر ایتالیایی‌ها بروم و این آغاز ریشه‌زدن‌های کوچک و پراکندۀ من در سرزمینی تازه بود.

ادامه دارد…

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *