خانه / روایت / عطر آن سپیدارها و کاج‌ها

عطر آن سپیدارها و کاج‌ها

روایتی از دیدار بهاری با سیمین بهبهانی

یادآوری گذشته یکسر ملال‌آور است؛ حتی اگر گذشته‌ی یاد آورده شده، سرشار از شادکامی و شیرینیِ یادها باشد. چون گذشته از هر چیزی تهی است، جز خودِ گذشته و گذشته، به هیچ روی بازتولید نمی‌شود. هر واقعه، تنها یک بار در تاریخ به همان هیئت نخستین صورت می‌بندد و بارهای بعدی را حتی اگر با یک میزانسن مشخص و دکوپاژِ هنرمندانه از نو ساخته شود، کپیِ جعلیِ دستِ دوم یا دستِ چندمی از آن واقعه‌ی نخستین تولید شده است که هیچ نسبتی با اصالتِ آن واقعه‌ی نخستین ندارد. اگر سانتی‌مانتال‌ها می‌توانند با تکیه بر نشانه‌ها، «گذشته» را برای خودشان تکرار کنند، بحث دیگری است. مفهوم گذشته به لحاظ فلسفی، فرصتی برای تکرار خود ندارد. یک مفهومِ از دست‌رفته است و به‌قول پروست در «در جستجوی زمان از دست‌رفته» بعضی از نشانه‌های لمس‌شده در گذشته توسط فرد -خاصه بوها، مزه‌ها و رنگ‌های پربسامد- در ناخودآگاه انسان می‌ماند و بدون آنکه خود را درگیر خودآگاه او کند، در نقطه‌ای حساس، خود را به خودآگاه انسان می‌نمایاند و آن بخش از گذشته را به او متذکر می‌شود. حتما برای شما هم پیش آمده است که با مزه کردن مثلا یک آلوچه یاد روزی از روزگاران دوران کودکی‌تان بیافتید، یا با شنیدنِ بوی خوش ادکلنی یاد محبوب از دست‌رفته‌تان، یا با دیدن یک ترکیبِ رنگ خاص یاد هیجانی که از دیدن آن ترکیبِ رنگ خاص در آن لحظه‌ی خاص داشتید. نشانه‌ها قابل حذف نیستند. نشانه‌ها یادآور گذشته‌اند. و راستش، معترفم گذشته چه دریغِ بزرگی دارد. کاش می‌شد بعضی از اجزای گذشته را در شیشه‌ای گذاشت و شیشه را بالای بلندترین طاقچه‌های زمان قرار داد تا بعضی از آدم‌ها، بعضی از واقعه‌ها، بعضی از اتفاق‌ها را در جهان هستی پایدار و مستمر نگاه داشت.

این‌همه را نوشتم، که بگویم در عناصرِ به‌یاد‌مانده در ذهنِ من از آنچه که به او مربوط است، بینِ مزه‌های مانده در دهانم، مزه‌ی آن شکلات‌ها که پوشش سرخ داشتند؛ از بوهای مانده در دماغِ خاطرات من، بوی آن کاج‌های بلند که در حیاط سر برآورده و محکم ایستاده بودند، بوی آن ادکلنی که او به خود می‌زد؛ از رنگ‌های مانده در چشم من، ترکیبِ رنگِ خاکستری درِ آن خانه و عددِ یکِ حک شده بر آن، ترکیبِ رنگِ آن پوستِ شفافِ چروکیده در تنالیته‌ی رنگ‌های گرمِ بلوزی که او می‌پوشید، یادآوری بخشی از گذشته است که تکرارش نه تنها ملال‌انگیز نیست که شادی‌آور هم هست و راستش، البته دریغی بزرگ را هم در بطن خود پرورانده است. کافی است از خیابان کریمخان مسیرم را کج کنم به سمت خیابان آبان و کافی است آن خانه را ببینم که به همان هیئتِ واپسین، انگار که یک واژه‌ی عاشقانه‌ی آرکائیک باشد و نشسته باشد در متنِ شعرِ خیابان. این خانه، محلِ واپسین دیداری است که با سیمین داشته‌ام.

توی این یادداشت می‌خواهم کمی به عقب‌تر برگردم؛ به پیش‌تر از آن روز که سیمین را دیده بودم. سال ۸۵، در مجتمع فرهنگی رایزن، در چندمین جایزه‌ی مهتاب میرزایی که الان درست به‌خاطر ندارم کدامش بود و چندمین‌ش بود. که آن سال، جوان بودم. ریشم تازه درآمده بود اما همین ریشِ زبرِ تازه‌درآمده را آنقدر نتراشیده بودم که بلند شده و روی صورتم هیولا شده بود. لابد خواسته بودم خودم را شبیه «سایه» کنم. جوانی بود دیگر. تازه سر بیرون آورده بودم و از دنیای رمان‌ها و شعرها آمده بودم بیرون و کتاب‌های غیررمان خوانده بودم و علی‌محمد حق‌شناس و محمدعلی موحد را شناخته بودم و تازه فهمیده بودم که عزت‌الله فولادوندی هم هست، خشایار دیهیمی‌ای هم هست و دیگرانی هم هستند که اسم‌هاشان توی کتاب‌های درسیِ دوران مدرسه‌ام نبوده، اما به اندازه‌ی همان‌ها که اسم‌هاشان توی کتاب‌های درسی‌مان بوده، و شاید حتی بعضی‌هاشان بیشتر از آن‌ها، به فرهنگ این مملکت خدمت کرده‌اند. حالا توی آن سالنِ کوچک، همه‌شان نشسته بودند روی صندلی‌ها. یکی این‌طرفم: سیدعلی صالحی. یکی آن طرفم: صدیق تعریف. یکی چند صندلی آن‌طرف‌تر: علیرضا رضایی. یکی چند صندلی این‌طرف‌تر: علی میرزایی. یکی آن گوشه‌ی سالن: عزت‌الله فولادوند. یکی این گوشه‌ی سالن: سمیعیِ گیلانی. سبیل تا سبیل، اهل فرهنگ، اما نه آن اهل فرهنگ در آن سال‌ها تریبونی دست‌شان بوده باشد نشسته‌اند. اما بین این همه، یکی‌شان نگین است بر رکابِ انگشتری. یکی‌شان بیشتر می‌درخشد و درخشش‌اش، به همان روشنی است که شایسته‌ی نام اوست: سیمین بهبهانی. تابستان است، تیر ماه. سیمین در آن جلسه شعر می‌خواند. از جلسه که بیرون می‌آئیم، در طبقه‌ی پائین سفره‌ی پذیرایی پهن کرده‌اند. علی میرزایی،‌ سردبیر نگاهِ نو که میزبان این مهمانی است، همه را دعوت می‌کند که پائین پذیرایی شوند. نشانه‌ها، حالا که این سطور را می‌نویسم به روشنایی در ذهنم پدیدار شده‌اند. مثل چراغ‌های روشنِ حاشیه‌ی خیابان‌، در نیمه‌شبی برفی که تاریکیِ سرخ‌فامِ ابر و برف را می‌روبند و شب را در شعاعی محدود روشن می‌کنند. از پله‌ها پایین می‌آییم. از بین آدم‌ها که پائین می‌آیند، سیمین بهبهانی کنار دست زنی پائین می‌آید. زن، دست سیمین را گرفته است. پله‌ها از بالا می‌آیند پائین و به پاگرد می‌رسند و از پاگرد دور می‌زنند و می‌رسند به لابی. از بالا که پائین می‌آییم، محسن توی پاگرد می‌ایستد و با دوربینِ دیجیتالی‌ای که دارد، یک عکس می‌گیرد از سیمین که از راه‌پله پائین می‌آید. من که یکی دو پله جلوتر، در خوف و رجا هستم که چطور خودم را به سیمین نزدیک کنم و توی راه‌‍پله به او چه بگویم، کنار سیمین توی عکس ثبت می‌شوم. از پاگرد که می‌پیچیم، سیمین که ناتوان از پله‌ها پایین می‌آید و با یک دست، دست زنی را گرفته، با دست دیگرش دست من را می‌گیرد. پایین می‌آییم. به لابی می‌رسیم و می‌رویم توی سالنی که برای پذیرایی تدارک دیده‌اند. مثل مهجور مانده در سالیانِ دراز در تالارِ مشاهیر، توی سالنِ پذیرایی چشم می‌تلانم و هر طرف،‌ قهرمانی، اسطوره‌ای، نویسنده‌ای، شاعری، پژوهشگری را پیدا می‌کنم و پیش می‌روم سلامی می‌کنم. هنوز بیست سالم نشده. جوانم، آنقدر که دیدن این آدم‌ها و نشستن کنارشان حالم را خوب می‌کند. آدم‌هایی که توی اطاقم عکس‌هاشان را به دیوار کوبیده‌ام، اینجا کنارم نشسته‌اند. سیمین می‌نشیند روی صندلی‌ای و آدم‌هایی پیرامونش حلقه می‌زنند. سیمین در آن موقع، به‌لحاظ سیاسی و اجتماعی بیش‌تر از پیش محل توجه است. سفرش به آمریکا، انتقادهای وزیر ارشادِ وقت به او و عملِ چشمش و پخش یک مستند کوتاه از زندگی او از تلویزیون صدای آمریکا او را بیش‌تر از قبل محل توجه آدم‌ها، از دوست و دشمن، قرار داده است. دقایقی را توی تالار می‌مانیم و بعد با محسن دلیلی، رفیقِ دوران مدرسه‌ام از تالار بیرون می‌آئیم. پیش از آنکه تالار را ترک کنیم، پیش سیمین می‌روم. سیمین تنها چراغی است که از بین آن همه آدمِ درست و شناخته‌شده هنوز در دل من روشن است و روشنایش تاریکی را پس می‌راند. پیش می‌روم. رخصت می‌گیرم. دستم را می‌گیرد و آهسته می‌فشارد. رخصت می‌دهد. از تالار بیرون می‌آییم. غروب است. کاشانک، در شمالی‌ترین نقطه‌ی تهران، تاریک است. مثل همه‌ی این شهر، اما من روشنم. روشن از آن نوری که از چراغ سیمین در دل من افروخته شده است. به‌خانه بازمی‌گردیم و تا خانه سرخوشیم از این دیدارِ دلچسب.

دیر زمانی می‌گذرد تا زمستان سال ۱۳۹۱ و در این محدوده‌ی زمانی، سیمین را چند بار دیگر می‌بینم. در خانه‌اش، در محافل شعری و ادبی، در اختتامیه‌ی یکی دو جایزه‌ی ادبی، و حتی یکی دوبار به‌صورت اتفاقی در خیابان. سیمین اما هنوز همان است که بود. همان سیمینِ بهبهانی که نفسش روشنایی می‌آورد به جانِ تاریکِ من. همان که در محافل و گعده‌های شعریِ جوانانه با رفقایم، وقتی حرف به زبانِ شعر و بوطیقای آثار او می‌افتاد، گردن کلفت می‌کردم و صدایم را خش‌دار می‌کردم و با تعصب، او را «مادر» می‌خواندم. سیمین همان بود و هنوز هم همان است. من البته حالا بزرگ‌تر شده‌ام. در سال‌های میانه‌ی جوانی‌ام. آن تعصب‌ها را بر زبان و بوطیقای شعر سیمین ندارم اما آن ارادت را، چرا. هنوز همان‌قدر به سیمین ارادت دارم که در نخستین دیدار در آن تالار کوچک در شمالِ تهران داشتم و هنوز همان روشنی را از حضور او در خاطره‌های گرد و خاک‌گرفته‌ی ذهنم می‌جویم.

زمستان آن سال، زمستانِ خاکستری آن سال، که هوا خلافِ این سال‌ها، سرد و خشک بود و باران و برف نداشت، اما سوزی استخوان‌سوز داشت، بنا بود به خانه سیمین برویم و گزارشی از دیدار با او را در مطبوعه‌ای منتشر کنیم. دیداری عیدانه، در خانه‌ی زنی که قهرمان من بود و او را به شایستگی، به این سمت منصوب کرده بودم. از خیابان کریمخان پیچیده بودیم توی خیابان آبان و رسیده بودیم به آن درِ خاکستری، با پلاکِ یکِ برجسته‌ی چسبیده به درِ خانه. علی، پسر سیمین در را باز کرده بود. توی حیاط بوی کاج می‌آمد. بوی کاج‌هایی که حیاط را غُرُق کرده بودند. از توی حیاط گذشته بودیم و به مهمانخانه رسیده بودیم. همان اطاقِ ورودیِ ساختمان که سیمین از مهمان‌هایش آنجا پذیرایی می‌کرد. توی آن دیدار، سجاد صاحبان‌زند که حالا در آمریکای شمالی زندگی می‌کند هم بود. مرتضای قدیمی که هم عکاسِ درستی است و هم نوشته‌هایش درست و خوب است هم بود. توی مهمان‌خانه نشسته بودیم. علی یک دور چای گردانده بود و سیمین هنوز نیامده بود توی مهمان‌خانه. پرتره‌های سیمین، عکس‌های قدیمی و جدیدش، تابلوهای نقاشی‌خطی که از شعرهایش نوشته بودند دیوارها را در نورِ زردِ چراغ‌های مهمان‌خانه رنگ می‌پاشیدند. غروب بود. در همان بازه‌ی زمان که آن سال با محسن از تالار رایزن بیرون آمده بودیم، حالا در فصلی دیگر، اما در همان زمان، در همان گرگ و میشِ غروب، از بیرون به درون آمده بودیم و حد فاصل آن دیدار و این دیدار، هرچه بود انگار بخشی از سیمین بود، نه بخشی از زندگی من. دقایقی گذشته بود و سیمین نیامده بود. پیاله‌ای چای نوشیدیم و صبر کردیم و سیمین آمد. چراغ، با پای خودش بازگشته بود از آن تالار و آن روز، به این اطاق و امروز. پیرتر شده بود، شکسته‌تر، رنجور‌تر، ناتوان‌تر، اما… عزیزتر. مهربانی‌اش اما ذره‌ای تغییر نکرده بود. همان بود که بود. همان که آن سال در رایزن، جوانِ خامِ تازه به دست آمده‌ای را به محبت نواخته بود. نشست. چشمش چیزی را درست نمی‌دید. گفت: «چای بخورید عزیزانم.»

درباره‌ی شعر صحبت کرد. بعد درباره‌ی مادرش. و وقتی درباره‌ی مادرش صحبت کرد، غروری شگفت‌انگیز در پیله‌ی چشم‌های ناتوانش درخشید. عذرخواست که دقایقی در مهمان‌خانه منتظر او مانده‌ایم. تاخیرش را توجیه کرد: «بیمارم و به سختی از جا بلند شده‌ام.» خجالت کشیدیم که او را از جا بلند کرده‌ایم. گفت: «وقتی بلند شدم، دیدم نمی‌توانم همینطور ازجابلندشده بیایم پیش شما؛ باید دست و روی بشویم و به احترام شما مختصر آرایشی کنم.» بیشتر خجالت کشیدیم. گفت: «این را از مادرم آموخته بودم. مادرم به دیگران، خصوصا به مهمان احترامی از این دست می‌گذاشت.» بعد دوباره به تاکید گفته بود: «پسرم، چای بخورید. سرد می‌شود.» حرف که از مادرش شده بود، گفته بود: «مادرم قهرمان من بود. قهرمانی که سلوکش در زندگی من آنقدر تاثیرگذار بود که من را به این مسیر سوق دهد.» سیمینِ بهبهانی بزرگ که زیستن در دوران حیات او و تنفس در هوایی که او در آن نفس می‌کشید، برای من افتخاری بزرگ بود، حالا نشسته بود در یکی از اضلاع آن مهمانخانه و از مادرش سخن می‌گفت و گذشته‌اش را برای ما می‌شکافت. چراغ بود و دلالتی بر این نداشت، جز روشناییِ صریحی که بر طبیعتِ هستی می‌پراکند. و راستی که… چه مهربان بود.

به تناوب در دیدارها و مصاحبت‌هایی که با بزرگانِ اهل قلم داشتم، شخصیت‌هاشان را کاویده‌ام. در تمام آن دیدارها، از هیچ‌کدام‌شان نشنیدم که یکی‌شان یک بار محض رضای خدا بگوید: «جوان! چه‌کاره‌ای؟ شاعری؟ نویسنده‌ای؟ چیزی بخوان!» اما سیمین چنان نبود. اجزای او چنان در شعر مستحیل شده بود که در آن دیدار پرسید: «خب، آقایون چه‌کاره‌اند؟ چه می‌نویسند؟ همه‌تان شاعرید؟ خب… به‌نوبت شعر بخوانید تا من هم شعرهایتان را بشنوم.» آن روزها، دیرزمانی بود که دیگر شعر نمی‌نوشتم. جراتم را در نوشتن شعر از دست داده بودم. اما در سیاهه‌ی نوشته‌هایی که از قبل داشتم، چند تا غزلِ شکسته و بسته مانده بود، یادگار روزهای شاعری‌ام. سجاد شعر نخواند، امتناع کرد. این هم شاید از فهمِ درستش از مفهومِ «بزرگی» بود. شاید می‌دانست که نباید جلوی شاعره‌ای چون سیمین، اظهار شاعری کرد. مثل اینکه آوازه‌خوانی جوان و بی‌تجربه روبروی شجریان بنشیند و خود را آوازه‌خوان بداند. من اما جسورتر بودم. مگر در زندگیِ هر شاعری، ولو شاعری که دیگر تمام‌شده، ولو شاعری که دیگر شعر نمی‌گوید، چند بار این فرصت پیش می‌آید که روبروی نادره‌ای چون سیمین‌خانم بهبهانی بنشیند و شعر بخواند و او با گوش‌های خودش شعر او را بشنود؟ درنگ جایز نبود. برای سیمین شعر خواندم؛ یک غزل. سیمین دستم را گرفت. دریغ، همان دست، با همان آهنگِ فشردنِ مهربانانه‌ی مادرانه، که آن سال در راه‌پله‌ی مجتمع رایزن دستم را فشرده بود. پیشانی‌اش را بوسیدم و صورت از محبتِ این چراغِ کهنه‌سال روشن شد. سیمین کتابی را امضا کرد. اتوبیوگرافی‌ای از زندگی خودش نوشته بود. با چشم‌هایی که به سختی می‌دید، بالای کتاب نوشت: «به احسان حسینی‌نسب عزیزم» و پرسید: «امروز چندم است؟» امروز، بیست و دوی بهمنِ سال نود و یک بود. کتاب را گرفتم. چون تحفه‌ای مقدس بوسیدم‌ش. از خانه‌ی سیمین بیرون آمدیم. توی حیاط، بوی کاج می‌آمد. درِ حیاط، با رنگِ خاکستری در تاریکی و سکوت بود. حسرت خوردم، که کاش می‌توانستم آن دست‌ها را، آن دو سپیدارِ کهن را، در شیشه‌ای به‌یادگار نگاه دارم. غافل از اینکه عطرِ آن کاج‌ها که توی حیاط بودند، عطرِ آن دست‌ها که سیمین معطرشان کرده بود، رنگِ آن درِ خاکستری که هنوز هم در آن خیابان در مرکز تهران سرِ جایش مانده، تصویر خانه‌ی سیمین را در نهادِ ذهنِ من ماندگار کرده بود. سیمینِ بهبهانی بخشی از هویت ماست. هویتی که از ما گرفتنی نیست. هویتی که نتوانستند مخدوشش کند. سیمین بخش مهمی از شعرِ معاصر فارسی است. بخشی که روزگاری در قرن‌ها بعد، نام او را با خطوطی مُذَهّب بر بالای شعرِ ایران خواهند نوشت. و من، معطرم به عطر او، به عطر آن دست‌ها که دست‌هایم را می‌فشرد. به عطر آن کاج‌ها که در حیاطِ خانه‌ی سیمین روئیده بود.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *