خانه / روایت / از قم تا رُم / من چند نفرم

من چند نفرم

وقتی زبان تازه‌ای یاد می‌گیری یک نفر در تو متولد می‌شود؛ مثل کودکی که در جهانی ناشناخته‌ متولد می‌شود؛ از جنس همان آدم‌های دور و برش؛ اما غریبه‌تر از آن‌که فکرش را کنی. نه زبان آدم‌های دور و برش را می‌داند و نه می‌داند چه کاری را در چه زمانی باید انجام بدهد. آدمی را که در حال یادگرفتن یک زبان تازه است باید به چشم کودکی دوساله نگاه کرد. کلمه به کلمه زبان باز می‌کند و به جمله می‌رسد.

روزی که تصمیم گرفتم سراغ کلاس آموزش زبان بروم، درست مثل کودکی بودم که در شهربازی بین مادری که روی نیمکت نشسته و بچه‌هایی شبیه خودم که با وسایل شهربازی غوغا به پا کرده‌اند گیر کرده است. مرکز آموزش زبان در واقع مرکزی برای کمک به پناهنده‌ها و مهاجران بود. برای دریافت کارت اقامت و اجازۀ کار، مشاورۀ حقوقی می‌داد. از طرفی کلاس‌های زبان هم برگزار می‌کرد تا مهاجران بتوانند با محیط اطراف خود ارتباط برقرار کنند و برای کار کردن آماده شوند. آدرس را چند بار روی نقشه مرور کرده بودم؛ اما باز هم راه را گم کردم. یادم هست که گوشی را پرت کردم در کیفم و سعی کردم همان اطراف آن‌قدر بگردم تا پیدایش کنم. یک ساختمان قدیمی بود که سردرش به عربی و انگلیسی و فرانسوی و ایتالیایی و یک زبان دیگر که نمی‌شناختمش نوشته بود خانۀ مردم «Casa dei popoli».

نگهبانِ دم در چیزی گفت که متوجه نشدم. یک سری جمله و کلمه را از قبل آماده کرده بودم؛ اما چیزی از آن‌ها متوجه نشد. دو ماهی هم که در خانه تمرین کرده بودم فقط می‌توانستم یک‌پنجم حرف‌هایش را بفهمم. شروع کردم به انگلیسی حرف زدن که دستش را به نشانۀ این‌که بس کنم بلند کرد. ایتالیایی‌ها یا لااقل سیسیلی‌هایی که من دیدم مثل انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها مبادی‌آداب و چارچوب‌های تعریف‌شده نیستند. چنان به شخصیتم برخورد که اگر در ایران بود حتما دعوایمان می‌شد. چیزی نگفتم و دنبالش راه افتادم. با خودم غر می‌زدم که آدمی که اینجا می‌گذارند باید لااقل در حد چند جمله زبان‌های دیگر را بلد باشد. کسی که ایتالیایی بلد باشد که گذرش به این مرکز نمی‌افتد.

 پشت سرش در چوبی بزرگی بود که به‌سختی بازش کرد. صف طولانی آدم‌هایی که در نگاه اول به نظر می‌آمد همه اهل آفریقا باشند تا همان پشت در کشیده شده بود. به زبان ناشناخته‌ای و با صدای بلند در حال حرف زدن با یکدیگر بودند. از کنار آدم‌های ایستاده در صف رد شدیم. خبری از اتاق و دیواره‌ای که قسمت هر کارمند را مشخص کند نبود. از وسط‌های سالن، میز و صندلی‌ها را گذاشته بودند. روی هر میز یک کامپیوتر و پشت آن کارمندی نشسته بود. روی میزها ستون‌های بلندی از پرونده‌ها بود و هر کدام از کارکنان به زبان مراجعه‌کننده‌شان حرف می‌زدند. پشت میز آخر، زنی کوتاه و چاق با چهره‌ای خیلی‌خیلی شبیه ایرانی‌ها نشسته بود. فکر کردم نگهبان فهمیده که من ایرانی هستم. مرد چندجمله‌ای به زن گفت و رفت. زن به انگلیسی سلام کردم و از من خواست روی صندلی بنشینم. ایتالیایی بود؛ اما انگلیسی را خوب حرف می‌زد. نفس راحتی کشیدم. شروع کردم به توضیح دادن اینکه چطور از ایتالیا سر درآورده‌ام و می‌خواهم زبان ایتالیایی یاد بگیرم. فرمی از کشو بیرون کشید و جلوی من گذاشت. تا اینجا همه‌چیز عادی بود. قدم اول عضویت در یک مجموعه، پر کردن فرم مشخصات بود. دو جای‌خالی اول را می‌دانستم. نام و نام‌خانوادگی. قسمت تلفن و ایمیل هم که مشخص بود؛ اما هیچ ایده‌ای نداشتم که باید در بقیۀ قسمت‌ها چه چیزی بنویسم. طبیعتا سال تولد و ملیت و نوع ویزا و این چیزها بود؛ اما کجا؟ کدام‌یک از کلمه‌ها معنی ملیت می‌داد و کدام‌یک معنی کشور؛ یعنی باید می‌نوشتی ایرانی یا ایران؟ اصلا املای درست ملیتم به ایتالیایی چگونه بود؟ زن که دید پر کردن فرم طول کشیده، پرسید پاسپورتت را همراه داری؟ گفتم بله. فرم را از من گرفت و همۀ مشخصات را از روی پاسپورتم نوشت. از دست خودم عصبانی بودم. زن خواست قسمت آدرس را کامل کنم. یک‌لحظه انگار یخ زدم. من نمی‌توانستم آدرس خانه‌ام را بنویسم. اسم خیابان اصلی را می‌دانستم؛ اما برای آدرس کافی نبود. آن لحظه احساس درماندگی‌ام آن‌قدر زیاد بود که حتی زن هم آن را در صورتم دید و گفت دفعۀ بعدی که آمدم قسمت آدرس و شمارۀ تلفن را کامل می‌کند. بعد خواست که منتظر بمانم برای آزمون تعیین سطح.

کلاس‌هایی که برگزار می‌کردند رایگان بود. دوره‌های فشردۀ زیادی هستند که در یک ماه یا بیشتر می‌توانی با زندگی کردن با خانواده‌ای ایتالیایی یا با فعالیت‌های گروهی، به‌صورت فشرده زبان جدید یاد بگیری؛ اما هزینه‌های این دوره‌ها به‌صورت میانگین از ماهی هزار تا هزار و پانصد یورو شروع می‌شد.

 کلی صندلی خالی گوشۀ سالن بود. شک کردم که باید آنجا منتظر بمانم یا بروم در صف طولانی‌ای که حالا می‌توانستم حدس بزنم که بعضی از آن‌ها هندی بودند. بعدتر فهمیدم که اهالی آفریقا هم ‌رنگ‌به‌رنگ هستند؛ مثل سفیدپوست‌ها. هر سفیدی سفید نیست و هر سیاهی سیاه. روی صندلی نشستم. بعد یکی‌یکی از داخل صف آمدند و روی صندلی‌ها نشستند. داشتم تلاش می‌کردم نوشتۀ روی دیوار روبه‌رو را بخوانم که کسی دست روی زانویم گذاشت. برگشتم و دیدم یکی از آن‌هایی که به نظر هندی می‌آمد رو به من و به زبانی شبیه هندی حرف می‌زند. سر تکان دادم و به ایتالیایی گفتم: نمی‌فهمم. به ایتالیایی پرسید: اهل کجایی؟ گفتم: ایران. گفت: فکر کردم هندی هستی. بعد انگار که از من ناامید شده باشد سرش را برگرداند و خیره شد به کارمند میز روبه‌رویی. این ماجرا تا همین‌الان هم بارها تکرار شده است؛ به خاطر رنگ تیرۀ پوستم و مدلی که شالم را روی سرم می‌گذارم.

 همان زن خیلی‌خیلی ایرانی صدایم زد که بروم طبقۀ بالا. طبقۀ بالا یک سالن کوچک داشت که دورتادورش پنج اتاق کوچک و بزرگ بود. زنی از یکی از اتاق‌ها بیرون آمد و چیزی گفت؛ نفهمیدم. گفتم دورۀ زبان ایتالیایی. به اتاق روبه‌رویم اشاره کرد. این اولین برخورد من با اولین معلمم در دنیای تازه بود. بلند شد و چند لحظه‌ای خیره نگاهم کرد. بعد سلام کرد. دست دادیم و نشستیم. اسم معلمم مریسا بود. زنی پنجاه‌ساله که به شکلی عجیب، اندامی لاغر و کشیده داشت؛ با موهای کوتاه رنگ‌شده که ریشه‌های سفیدش بیرون زده بود و چشم‌هایی که پشت شیشه‌های ضخیم عینکش ریزتر دیده می‌شد. صبر می‌کرد که جمله‌ام را کامل کنم. اجازه نمی‌داد انگلیسی حرف بزنم و اصرار داشت حتی اگر شده چند بار یک جمله را تکرار کند تا متوجه منظورش بشوم. قرار شد هفته‌ای سه روز صبح‌ها در کلاس شرکت کنم. زمان خداحافظی اسم چند ایرانی را گفت که در همان شهر زندگی می‌کردند. گفتم تازه از راه رسیده‌ام و کسی را نمی‌شناسم. گفت همیشه این را روی سرت می‌گذاری؟ به شالم اشاره کرد. گفتم بله. دست‌هایش را تا کنار گوش‌هایش بالا برد و گفت این کار را هم می‌کنی؟ منظورش نماز خواندن بود. گفتم بله. سر تکان داد و ابرویی بالا انداخت که یعنی چه‌عجیب و نافهمیدنی. خندیدم و خداحافظی کردم.

کلاس درسمان در ساختمان قدیمی بزرگی بود که مرکز برگزاری نمایشگاه نقاشی و کنسرت و بازارهای خیریه بود. اعضای کلاسمان زنی چهل‌وچندساله اهل چین، زن و شوهر بازنشستۀ انگلیسی‌ای که از لندن همیشه‌ابری و خیس به سیسیل گرم و آفتابی پناه آورده بودند، دو پسر اهل سومالی و یک دختر دیگر که هیچ‌وقت نفهمیدم اهل کدام کشور افریقایی است بودند. صورتش همیشه خسته و بی‌حال بود. در کلاس هیچ اهمیتی به آدم‌ها و حتی به حرف‌های معلم نمی‌داد. نمی‌دانستم چه اصراری دارد که در کلاس‌ها شرکت کند. بعد از یکی دو ماه هم غیبش زد. پسرها آمده بودند ایتالیا و مدام از رفتن به فرانسه حرف می‌زدند. بندر سیسیل نقطۀ ورود خیلی از آفریقایی‌ها به اروپا بود.

 زن چینی که با یک خدمۀ ایتالیایی کشتی کوروز ازدواج کرده بود، یک سالی بود که در سیسیل زندگی می‌کرد. کورین و وینستون -که اصرار داشت وین صدایش کنیم- بازنشستۀ ادارۀ پلیس انگلیس بودند و از جوانی آرزو داشتند که در سیسیل زندگی کنند و بعد از بازنشستگی توانسته بودند آرزویشان را محقق کنند. وقتی اسمم را گفتم هیچ‌کس نتوانست درست تلفظش کند. حتی انگلیسی‌ها که کلمۀ honey  برایشان آشنا بود. از خیرش گذشتم و خواستم به اسم شناسنامه‌ایم صدایم بزنند. هانیه تبدیل شد به فاطمه و نهایتا شد فاطمیا.

 بعضی روزها چنان انگیزه‌ای برای یادگیری پیدا می‌کردم که چندین ساعت فعل صرف می‌کردم و جمله‌های کوتاه می‌نوشتم؛ اما بعضی روزها فکر می‌کردم که یادگرفتن این زبان چه فایده‌ای به حال من دارد. یاد گرفته بودم جمله‌های اولیه را بگویم و قیمت‌ها را بفهمم. همین کافی بود؛ اما نبود.

در یکی از سایت‌های آموزش زبان به نقل از آدم‌ بزرگی که اسمش را یادم نیست نوشته بود «اگر دیدید کسی زبان شما را با لهجۀ عجیب‌وغریبی صحبت می‌کند او را دست‌کم نگیرید». او زبان دیگری دارد که شما قادر به صحبت کردن به آن نیستید؛ اما واقعیت این است که وقتی با محیط اطرافت زبان مشترکی نداشته باشی مثل تکه‌ای ناجور کلاژ در یک تابلو رنگ‌روغن می‌شوی. کلمات اولین راه ارتباطی با آدم‌های دنیای اطراف هستند. پذیرش این‌که یک آدم کامل را مثل یک کودک که تازه در حال زبان باز کردن است فرض کنی، سخت است؛ اما واقعیت همین بود. در این سرزمین باید از نو متولد می‌شدم؛ کارت شناسایی جدید، خانۀ جدید، آدم‌های جدید، قوانین اجتماعی جدید و حتی اسم جدید. من یک کودک بیست‌وهفت هشت ساله بودم.

ادامه دارد…

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *