خانه / روایت بهار / «جیرتدان» و رؤیای دیدن «کوراوغلی»

«جیرتدان» و رؤیای دیدن «کوراوغلی»

ندیده بودمش؛ البته از نزدیک. تنها تصویرم محدود بود به ویدئویی قدیمی که حتی مشخص نبود رنگی است یا سیاه‌سفید! یک لایۀ سبز مایل به خاکستری کل تصویر را ‌پوشانده ‌بود و البته زیر این لایه، ساز قهوه‌ای و کت بلند قرمزش ته‌رنگی داشتند. جز این‌ها دیگر ویژگی‌های بارزش، هیکل چهارشانه و سبیل‌های تابدارش بودند؛ درست شبیه خود کوراوغلو که ماجراهایش را تعریف می‌کرد. خود کوراوغلو هم «عاشیق» بود؛ یعنی آبادی به آبادی می‌گشت و ساز می‌زد و آواز می‌خواند … .

بیشتر شنیده بودمش؛ صدای خودش و سازش را؛ چراکه صدای ویدئو برخلاف تصویرش کیفیت خود را به‌خوبی حفظ کرده ‌بود. انگار حق با «فروغ» بود: تنها صداست که می‌ماند. البته فقط ویدئو نبود، چند کاست قدیمی هم از او داشتیم؛ توی قهوه‌خانه ضبط شده بودند؛ اول عید.

 و حالا اول عید بود و ما برای دیدنش می‌رفتیم. اگر منتظرید که در اینجای متن، نسبش را با خودم مشخص کنم! باید بگویم که خودم هم نسبت دقیقم را نمی‌دانم شما فرض کنید «فامیل دور»! اما برای من نزدیک‌تر از بسیاری از فامیل‌ها و حتی اعضای خانواده‌ام … . متعجب نشوید، توضیح می‌دهم:

 همان اول متن گفتم: «ندیده بودمش» اشتباه ‌کردم. یکی از بیشترین کسانی است که دیده‌امش، منتها در خواب یا رؤیا. دوران کودکی ساعات طولانی خوابم نمی‌برد و تصاویر قصه‌هایی که با سازوآواز تعریف می‌کرد، مدام درون سرم می‌چرخیدند و جان می‌گرفتند. هر بار که «علی کیشی» را با دو چشم خونین می‌دیدم، موهای تنم سیخ می‌ایستادند و بعد با خنده‌های «حسن‌خان» و گریه‌های «روشن» کنار پدر کورشده و دو کره‌اسبش، تب می‌کردم. همه را واضح می‌دیدم، غیر از خود روشن که به او کوراوغلی (پسر کور) می‌گفتند. همۀ تصورم از کوراوغلی محدود به او می‌شد. کوراوغلی توی رؤیاهایم نیز یک کت قرمز داشت و یک تار قهوه‌‌ای! تازه رویش یک لایۀ سبز مایل به خاکستری هم کشیده بودند! بااین‌حال صدایش واضح بود، آنگاه که قیرآت (اسب سیاه) را رام می‌کرد، یا خودش را نزد «نگار» معرفی می‌کرد، یا وقتی برای خان‌ها و راهزن‌ها رجز می‌خواند … .

آن‌قدر توی سرم می‌خواند تا خوابم ببرد. گاهی اوقات هم عمدا مقابل خواب مقاومت می‌کردم تا بیشتر گوش کنم. آن‌وقت اگر پدرم از خواب بیدار می‌شد و دو مردمک براق توی تاریکی را می‌داد، خواب‌آلود می‌گفت: «هامی یاتیپ جیرتدان اویاق دی!» (همه خوابن جز جیرتدان!) و نام دوم من در آن دوران شده بود: «جیرتدان» یعنی نماد «بچۀ کم‌خواب و رو اعصاب» در قصه‌های ترکی!

این شب‌بیداری‌ها در تعطیلات بیشتر هم می‌شد؛ مخصوصا در تعطیلات عید،‌ که طراوت هوا جان می‌دهد برای خواب در طول روز و بیداری شب! منتها تعطیلات عید خاصیت دیگری هم داشت: حجم و تنوع تفریحات -از فیلم و کتاب بگیرید تا سریال‌های تلویزیونی- هم بیشتر می‌شد و این باعث می‌شد رؤیاها خلوص خود را از دست بدهند؛‌ مثلا، گاه «کلاه‌قرمزی» جای «تلخک‌خان» را می‌گرفت، یا «اسپایدرمن» از درودیوار «چملی‌بئل» بالا می‌رفت، یا کوراوغلی کنار «فرودو» و «آراگورن» با یک لشکر «اوگر» می‌جنگید و … .

به‌تدریج هر چه سال‌ها می‌گذشتند، آن‌قدر بیداری و خستگی طول روز و هم‌چنین تنوع و رنگارنگی تفریحات و قصه‌ها زیاد می‌شدند، که دیگر چندان اثری از رؤیاها نبود،‌ و اگر هم گهگاه رؤیایی منزوی و ضعیف از جایی از ذهن، راه گم می‌کرد و می‌افتاد در مرکز توجهت، آن‌قدر شلوغ و گم و درهم بود که اثری از آن کاست‌ها و ویدیوی قدیمی نمی‌یافتی … .

 این وضعیت ادامه داشت و عادی هم شده بود و آن تفریحات ناب قدیمی هم فراموش، تا یکی دو هفته قبل، که پدر یک‌دفعه پیشنهاد کرد:

ـ امسال بریم اردبیل؟ روستامون؟

مدت‌ها بود نرفته بودیم. مدت‌ها هم بود که پدر چنین پیشنهادی نداده بود.

ـ حالا چرا اردبیل؟

ـ آخه می‌دونی می‌گن امسال قراره «عاشیق جعفر» بیاد دِه.

ـ عاشیق جعفر کیه؟

ـ بَهَه! یادت نیس قصۀ کوراوغلو رو؟ اون ویدئوی قدیمی…

و همین یک جمله کافی بود که دست بیندازم و صاف یک پروندۀ کهنه‌ و خاک‌گرفته را از بایگانی مغزم بیرون بکشم، رویش را فوتی بکشم و بعد نگاهی به داخل و ببینم که بعله! همچنان مرتب و خواناست. سریعا با پیشنهاد موافقت کردم و سریعا رهسپار شدیم.

در طول راه، دوباره رؤیاها به مغزم هجوم آوردند، انگار تلافی این‌همه سال نبودنشان را یکجا درمی‌آوردند: گاه حین رانندگی حس می‌کردم که قیرآت از من سبقت گرفته، یا چملی‌بئل ریزش کرده و علت بسته‌شدن جاده همین است. هروقت هم که خواب می‌رفتم امکان نداشت که او را نبینم. ضبط ماشین هم که تمام مدت آوازهای عاشیق‌ها را در ماشین جاری می‌کرد؛ اما من هم انگار شبیه قیرآت جز با صدای «عاشیق جعفر»، که تازه نامش را فهمیده بودم، رام نمی‌شدم. کاست‌ها کجا بودند؟ مهم نبود. کمی صبر می‌کردم، خودش را می‌دیدم و یک اجرای لایو! برای مستی و مدهوشی من کافی بود،؛ برای پرتاب‌‌شدن در گذشته و شکست روند خطی زمان که انگار چنین معجزه‌ای فقط از عهدۀ ساز او برمی‌آمد … .

 در کنار این‌ها سؤالات جدی هم برایم ایجاد شده بود: او واقعا که بود؟ در این سال‌ها کجا بود؟ چرا پدر و دیگر اقوام هیچ‌یک یادی از او نکرده بودند؟ چرا با آن حنجرۀ طلایی‌اش به شهرت نرسیده بود؟ آیا او هم «نگار» ی در زندگی‌اش داشت؟ و در یک کلام، چرا او را نمی‌شناختم؟ چرا سعی نکرده بودم بشناسمش؟‌ می‌خواستم این‌ها را از پدر بپرسم؛ اما شنیدن روایت از زبان خود کوراوغلو طعم دیگری داشت؛ به‌علاوه، ما که موفق به دیدار «اسپایدرمن» یا «آرنولد» و «فرودو» نشده بودیم، پس بهتر بود همه‌چیز می‌ماند تا از تنها دیدار زندگی‌ام با یک ابرقهرمان بیشترین حظ را می‌بردم … .

با بیشترین سرعت ممکن خودم را به روستا رساندم، می‌خواستم دعای امسالم را او بخواند؛ بلکه، همان‌جا حالم متحول شود …

رسیدیم. نبود. خب، حالم متحول شد، تحولی بی‌نظیر! کجا بود؟

ـ بیمارستانه بابا جان، هنوز مرخص نشده … .

بیمارستان؟ مرخص نشده بود؟ بیمار بود؟‌ چرا؟ و اینجا بود که دیگر طاقت از کف رفت و دست به دامان پدر شدم که ماجرا چیست؟

پدر حوصله‌ و توان توضیح‌دادن نداشت؛ بقیۀ اهالی روستا هم. اندک چیزی که از لابه‌لای حرف‌هایشان دستگیرم شد، از این قرار است که او در همان ابتدای جوانی به‌خاطر حنجرۀ طلایی و مهارتش در ساز زدن، یکی از معروف‌ترین عاشیق‌های اردبیل می‌شود. هیچ عروسی‌ای در شهر و روستا نبوده که او را نخواهند، گهگاه سری هم به قهوه‌خانه‌ها و کافه‌ها می‌زده. آن‌قدر مشهور شده بوده که خود را آمادۀ فیلم‌برداری و رفتن به تلویزیون و رادیو می‌کند؛ اما صدای انقلاب پاورچین‌پاورچین به گوش می‌رسد. بی‌معطلی به صفوف انقلابیون می‌پیوندد، اشعار ترکی برای انقلاب سروده و در محلات مختلف و برای انقلابیون می‌خوانده.

مدتی بعد از انقلاب، تقریبا بیکار می‌شود. بسیاری از پاتوق‌هایش بسته می‌شوند. در شهر شایعه می‌سازند که سلطنتی بوده. دیگر کسی «مطرب» ها را دوست نداشته، یا شاید هم به‌خاطر واکنش دیگران می‌ترسیده که دوست بدارد. همان روزها جنگ هم آغاز می‌شود و به طرز چشم‌گیری از تعداد عروسی‌ها کاسته می‌شود. نیاز به «نوحه‌خوان» بیشتر بوده. همۀ این‌ها باعث می‌شوند که کارش به خیابان بکشد. سبک موسیقی و اشعارش هم تغییر می‌یابند، از قصه‌های حماسی و اشعار رزمی و ایضا بزمی بدل می‌شوند به نواهایی غمگین و مرثیه‌هایی برای جوانانی که در هزارتوی انقلاب، جنگ و … گم می‌شدند. گاه ساعات طولانی بالای سر حجلۀ شهیدی ساز می‌زده و آواز می‌خوانده و بیشتر از هر نوحه‌خوانی سیلی از اشک جاری می‌ساخته.

روزی برای یکی از شهدای نوجوان هم‌محلی می‌خواسته بخواند که یک کمیته‌ای که از تهران آمده بوده، او را می‌بیند و نمی‌فهمد که چه می‌خواند. عصبی می‌شود و سازش را می‌شکند. یک سیلی هم می‌زند زیر گوشش. آن‌وقت تازه چشم‌های خونی و پر از اشکش را می‌بیند و تعجب می‌کند.

بعد از آن دیگر کسی او را در شهر نمی‌بیند؛ در روستاها نیز. تا چند سال بعد که یک پلاک از جنگ بازمی‌گردد: «شهید جاویدالاثر جعفر وحدتی». مراسم بزرگی برایش برپا می‌شود.‌ جمعیت بسیاری در آن شرکت می‌کنند، از کسبه و خانواده‌های شهدا و جهال قدیمی تا انقلابیون مختلف؛ حتی جمعی از زندان مرخصی می‌گیرند و خود را به مراسمش می‌رسانند؛ اغلب نالان و برخی شرمنده. تعدادی کاست که مردم خود از او ضبط کرده بودند، در مقادیر انبوهی تکثیر می‌شوند و در سراسر شهر پخش؛ و بعد فراموش می‌شود تا نزدیک به سی‌سال بعد؛ یعنی همین امسال، که به روستا خبر می‌دهند که «عاشیق جعفر» بازگشته است. از کجا؟ از گور؟‌ نه، از بیمارستانی در تهران.

و بعد آمده بوده به بیمارستانی در اردبیل، همراه با زنی. آن زن که بوده؟ در این سال‌ها کجا بوده؟‌ این‌ها را دیگر خود روستاییان هم نمی‌دانستند.

راهی بیمارستان می‌شدیم. از بیمارستان زنگ زدند و آدرس خانه‌ای متروک و گوشه‌ای از آن خانه را دادند که سازی شکسته در آنجا بوده. گفته بودند که ساز را می‌خواهد ببیند. ساز را برداشتیم و راهی بیمارستان شدیم.

دم در بیمارستان،‌ پیرزنی ایستاده بود، عینکی و با روسری و مانتویی که انگار روی سر و تنش ذوب می‌شدند؛ هم‌چنان‌که قامت خودش. با ما سلام‌علیک کرد، به فارسی و با روی کاملا خوش، و بعد ساز شکسته را گرفت و راهنمایی‌مان کرد بر بالین عاشیق جعفر.

آنچه را از عاشیق جعفر دیدم به‌سختی می‌شود توصیف کرد. باورم نمی‌شد کوراوغلی می‌تواند این‌قدر پیر و لاغر و شکسته شود. نه خبری از سبیل‌های پرپیچ و تابش بود،‌ نه صدایش. به‌سختی می‌توانست حرف بزند، آن‌هم حرف‌ها را در گوش «نگار خانم» فقط می‌گفت، فارسی می‌گفت یا ترکی؟ کوراوغلی فارسی یاد گرفته بود یا نگارخانم ترکی؟‌ هرچند که نیاز به هیچ زبانی نبود؛‌ چرا که انگار همۀ حرف‌هایشان را با یک نگاه و چند پلک به هم می‌فهماندند. کوراوغلی با ساز و به اتکای زور بازو و بر پایۀ روش جوانمردان به جنگ رفته بود؛‌ غافل از آن‌که این‌ها یارای گازهای شیمیایی ناجوانمردان نبودند. این بار برعکس قصه‌ها، نگار کوراوغلی را یافته بود؛ نیمه‌جان و بدون یک دست، و از آن وقت از او مراقبت کرده بود و پلاک را هم عمدا فرستاده بود؛‌ زیرا کوراوغلو گفته بود که بدون دستی که بتواند ساز بزند، به چملی‌بئل بازنخواهد گشت.

ساز شکسته را در دست باقی‌مانده‌اش گرفت، اول چند قطره اشک لای شیارهای صورتش غلت خوردند و پایین افتادند. بعد در گوش نگار چیزی گفت و هر دو خندیدند. همه متعجب شدیم که چه می‌گفت،‌ گفت: «می‌گوید حالا من و سازم کاملا شبیه شدیم، جفتمون ناقصیم» و بعد در اثر خنده سرفه‌اش گرفت و ساز شکسته روی زمین افتاد. دوباره اشک‌هایش سرازیر شدند و با دست اشاره کرد که ساز را پس بدهند، می‌خواست بگوید؛ اما صدایش خارج نمی‌شد و فروغ اشتباه می‌کرد: صدا هم فانی است و نمی‌ماند؛‌ اما صاحبان صداها چرا؛ حتی صداهای فراموش شده.

همچنین ببینید

عید حنایی

تا آن عید جز زبان مادری هیچ لهجه‌ای نشنیده بودم. عمۀ مادرم با یک سید …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *