خانه / داستان / برای روشنفکرماندن باید هزینه کرد

برای روشنفکرماندن باید هزینه کرد

تازه‌ترین رمان محمد حنیف با عنوان این مرد از همان موقع بوی مرگ می‌داد به‌تازگی به همت نشر اسم منتشر شده است و روایتی است تأثیرگذار و چندلایه از سرگذشت چند انسان در بستر اندیشه‌ی سیاسی حاکم در جامعه‌ی ایرانی. تلاش حنیف برای نمایش متافیزیکی از سرشت و سرگذشت انسان در بستر تاریخ و مهم‌تر از همه‌ی آن‌ها به‌محکمه‌کشیدن روشنفکرنمایی در ایران معاصر در این رمان آن را به اثری ستودنی مبدل کرده است. به همین بهانه، با حنیف به گفت‌وگو نشستیم.

هم من و هم برخی از منتقدانی که آثار اخیر شما از جمله رمان این مرد از همان موقع بوی مرگ می‌داد را خوانده‌اند بر این باورند که این آثار در دنباله‌ی‌ هم نوشته شده و شخصیت‌های آن‌ها در همدیگر حلول داشته و تکرار شده‌اند. این به معنی آن است که شما حرفی دارید که برای بیانش نیاز به چندین و چند روایت دارید و شاید هنوز هم بیانش کامل منعقد نشده باشد.

محمد حنیف: رمان این مرد…، به زعم نقد‌هایی که اشاره کردید، رمانی پست‌مدرن است. از سویی، مؤلفه‌هایی از رئالیسم جادویی را در خود دارد و از سوی دیگر، جنبه‌ی دیگری از پست‌مدرنیسم، یعنی فراداستان یا متافیکشن را به‌کار گرفته است. از نگاه منتقد هم احتمالاً این داستان از جمله داستان‌هایی به‌شمار می‌رفته که با فلسفه‌ی نظریه‌ی مرگ مؤلف هم سو است.

تکرار بعضی از شخصیت‌ها و حوادث درست است، اما دلیلش بیش از آن‌که در حرفِ ناتمام نویسنده باشد، در قدرت شخصیت و حادثه است. مثلاً، آموزگاری که در رمان کلاه جادویی و مجسمه‌ی مسی روی دست راننده‌ی ماشین ارتشی می‌رود و مفتضحانه شکست می‌خورد و خود را از صحنه‌ی دفاع کنار می‌کشد در رمان این مرد از همان موقع بوی مرگ می‌داد تکرار می‌شود. هر چند آن‌جا شخصیتی غیرمحوری است، این‌جا یکی از محورهای اصلی حرکت‌های داستانی می‌شود. این شخصیت در داستان پیش، بعد از آن‌که از بالای دستان مرد تنومند ارتشی توی کاسه‌ی توالت فرومی‌رود، دیگر نیم‌نگاهی هم به زن تنهای قهوه‌خانه‌دار نمی‌کند، می‌رود و گم می‌شود. اما در این داستان، تأثیر چنین شکست‌های معمولی‌ای در شخصیت این‌گونه آدم‌ها نشان داده می‌شود. حالا شاید همان حرف ناگفته باشد، شاید این دردِ شخصی نویسنده بوده باشد، شاید تأثیر شگرف حادثه‌ای باشد که شنیده، واقعاً در حال حاضر نمی‌دانم. شاید هم تلفیقی از همه‌ی آن‌ها باشد، ولی می‌دانم که این حادثه و این شخصیت یقه‌ی مرا گرفته بود و رها نمی‌کرد تا سهم بیش‌تری از قلم من بگیرد.

خیلی‌ها دوست داشتند با نام دیگری در داستان‌های بعدی بیایند که آمدند، اما این یکی می‌خواست با نام خودش دلیل بدبختی‌اش را فریاد بزند، می‌خواست بگوید اگر آدم مفلوکی مثل مرا می‌بینید، کمی هم به شرایط زیستی او در گذشته در کودکی و نوجوانی او هم فکر کنید و بعد قضاوت کنید.

سال‌ها پیش به یکی از دوستان خوبم که دائم از شغلش ابراز ناراحتی می‌کرد، توپیدم و جواب شنیدم: «کاش تو به جای این هیکل، با قد و قواره‌ی ریز‌ من، در فلان منطقه دبیر دبیرستان بودی تا می‌فهمیدی من چی دارم می‌گم». اوایل نفهمیدم چه می‌گوید، تا وقتی تغییرات اجتماعیْ میزان جرایم را بالا برد و بالأخره قرعه‌ی یکی از کلاه‌برداری‌ها به اسم من خورد. وقتی در دادگاه دیدم صاحب حکم به اتکای قدرتی که قانون به او داده خیلی راحت زور می‌گوید و با اولین اعتراض تو را تهدید به بازداشت می‌کند، حرف دبیر ریزجثه را در جامعه‌ای که نمی‌شناختمش فهمیدم. معنی این اعتقاد تبرئه‌ی همه‌ی بزه‌کارها نیست، ولی بالأخره آن‌ها هم حرفی برای گفتن دارند و حقی برای دفاع از خودشان.

دوستی می‌گفت سال ۱۳۶۰، مصاحبه‌گر گزینش آموزش‌وپرورش، به جای این‌که از من حمایت کند که توانسته‌ام در محله‌ای که پر از دزد و قاچاقچی و لات و چاقوکش است درس بخوانم و دانشگاه بروم، مرا به این جرم که پدر و برادرم اعتیاد داشتند از آموزش‌وپرورش اخراج کرد. خب، این بخشی از حوادثی بوده که بر جامعه‌ی ما رفته و امروز هر نویسنده، به فراخور حال خودش، از هر کدام از آن دردها سخن می‌گوید. تفاوت مضمون داستان هم در همین تأثیر و تأثرهاست. هر کسی حرفی را می‌زند که برای بیان بی‌تابی می‌کند.

در نقدها می‌خواندم که کتاب شما نوعی کنایه دارد به نظریه‌ی مرگ مؤلف. از طراحی جلد تا سیمایی که شما از راوی در کتاب ترسیم می‌کنید به همین مسئله اشاره دارد. خاطرم هست که در گفت‌وگویی با هم نیز به نوعی به چنین موضوعی اشاره داشتید. ممکن است برایم شرح دهید که این اتفاق بر مبنای چه تفکری بوده است؟

رمان این مرد…، به زعم نقد‌هایی که اشاره کردید، رمانی پست‌مدرن است. از سویی، مؤلفه‌هایی از رئالیسم جادویی را در خود دارد و از سوی دیگر، جنبه‌ی دیگری از پست‌مدرنیسم، یعنی فراداستان یا متافیکشن را به‌کار گرفته است. از نگاه منتقد هم احتمالاً این داستان از جمله داستان‌هایی به‌شمار می‌رفته که نه تنها با فلسفه‌ی نظریه‌ی مرگ مؤلف ــ بر اساس نظریه‌ی رولان بارت در ۴۸ سال پیش (۱۹۶۸) ــ می‌توان آن را خواند، یعنی فارغ از اندیشه‌های مؤلف و با توجه به کلام و زبان به‌کارگرفته‌شده در متن و تنها با پشتوانه‌ی فرهنگی خواننده آن را نقد و بررسی کرد، بلکه فراتر از آن، مجید زارعی، طراح روی جلد اثر، نیز با قراردادن نوار پارچه‌ای سیاه روی جلد و نوشتن نام نویسنده و کتاب در آن، به این نظریه اشاره کرده است. هم‌چنین، کنایه‌ای هم به نام کتاب زده و البته شاید به حضور گاه‌به‌گاه نویسنده و ایجاد فاصله میان شخصیت و خواننده نیز نظر داشته است.

ایجاد فاصله بین خواننده و متن و نمایش از گذشته در فرهنگ ما و در هنر تعزیه وجود داشته است. برشت هم از فاصله‌گذاری سود جسته و مجموع این شیوه‌ها مانع ایجاد همذات‌پنداری میان خواننده و شخصیت یا بازیگر می‌شود؛ زیرا به زعم ایشان، قرار است خواننده، فارغ از آنچه شخصیت‌ها می‌گویند، درباره‌ی حوادث و رفتارهای آن‌ها قضاوت کند. و اگر قرار باشد خواننده در بطن یک شخصیت فروبرود، به نتیجه‌ی درستی نخواهد رسید.

محمد حنیف: نظریه‌ای درباره‌ی تاریخ وجود دارد که مدعی ا‌ست تاریخ آن‌قدر تحت تأثیر قرار می‌گیرد و دچار تغییر می‌شود که اصولاً می‌توان گفت تاریخی وجود ندارد. هر چه هست قصه‌ها و خیال‌بافی‌های اصحاب قدرت است. در این داستان، در نهایت خواننده یکباره دچار چنین باوری هم می‌شود. البته، فقط تلنگری به باورهای قطعی خواننده درباره‌ی حوادث تاریخی زده شده است: ایجاد شک به آنچه او تا کنون حتمی می‌پنداشت و بیان این نگاه که اگر موضع خودت را عوض کنی، قضاوت متفاوتی درباره‌ی حوادث خواهی داشت.

نویسنده در این اثر می‌خواهد به خواننده بگوید که شما نباید گول نویسنده را بخورید، نباید تحت تأثیر وقایع و شخصیت‌ها و حرف‌های آن‌ها قرار بگیرید. شاید یک شخصیت به هر دلیلی حضور پررنگ‌تری در داستان یافته است، ولی این دلیل محکم و کافی‌ای بر درستی حرف او نیست. شما باید با تأمل بیش‌تری و به‌دور از تأثیرات دیگران تصمیم‌گیری کنید. در رمان من هم فاصله‌ی داستان و غیرداستان با همین هدف به‌هم خورده است و اثر به شاخصه‌های متافیکشن نزدیک شده است. شما می‌بینید که دنیای داستان و غیرداستان، یعنی زندگی خود نویسنده (محمد حنیف)، به‌هم می‌خورد. دنیاهای مختلف در هم فرومی‌روند. نویسنده گاه خواننده را در جریان چگونگی خلق شخصیت‌هایش قرار می‌دهد. دنیای سیما با دنیای حنیف در هم می‌آمیزد، طوری که گاه مرز میان واقعیت و داستان به‌هم می‌خورد.

من با این هدف ساختار را به‌هم می‌زنم تا خواننده، بدون درنظرگرفتن میزان نزدیکی با هر یک از شخصیت‌ها، درباره‌ی آن‌ها داوری کند. از سویی، نظریه‌ای درباره‌ی تاریخ وجود دارد که مدعی ا‌ست تاریخ آن‌قدر تحت تأثیر قرار می‌گیرد و دچار تغییر می‌شود که اصولاً می‌توان گفت تاریخی وجود ندارد. هر چه هست قصه‌ها و خیال‌بافی‌های اصحاب قدرت است. در این داستان، در نهایت خواننده یکباره دچار چنین باوری هم می‌شود. البته، فقط تلنگری به باورهای قطعی خواننده درباره‌ی حوادث تاریخی زده شده است: ایجاد شک به آنچه او تا کنون حتمی می‌پنداشت و بیان این نگاه که اگر موضع خودت را عوض کنی، قضاوت متفاوتی درباره‌ی حوادث خواهی داشت.

من این رمان را اثری کاملاً سیاسی می‌بینم. اشارات واضح و خط‌کشی‌های سیاسی مشخصی در کتاب ترسیم شده است. به نظر شما، نویسنده حق دارد این‌چنین رو بازی کند و در رمانش خط‌کشی کند؟ آیا توصیف سیر و روال زندگی یک شخصیت که تعریف رمان را شکل می‌دهد با این نوع خط‌کشی‌ها در تضاد نیست؟

آیا نویسنده حق دارد داستان سیاسی بنویسد؟

به نظر من، نویسنده تنها کسی است که حق دارد در داستانش هر کاری بکند. داستان مال اوست. قانونش را خودش تصویب می‌کند.

پس، حالا که استنباط من این است که شما همان تلقی کهنه از داستان سیاسی را ندارید و داستان سیاسی را با مقاله‌ی سیاسی اشتباه نگرفته‌اید، بفرمایید منظورتان از خط‌کشی‌های سیاسیِ مشخص چیست؟ منظورتان مشخصاً از روبودن رجوع به موضوعات سیاسی کدام ماجراها و شخصیت‌ها هستند؟

در نیمه‌ی ابتدایی داستان و ارجاع به خانواده‌ی دختر و سابقه‌ی پدرش نوعی خاص از هواخواهی از رژیم سلطنتی و منویات آن به‌چشم می‌خورد. نوع مواجهه‌ی پدر با دختر دیگرش، که از قضا اگر درست خاطرم مانده باشد چپ است و طرفدار سوسیالیسم چپ، به نظر حقیر کمی رو بود و انتظار داشتم کم‌تر رو باشد.

درباره‌ی هواخواهی نویسنده از سلطنت که برای من جالب بود، باید بگویم خب بر اساس این اعتقاد که بعد از خلق اثر، اقتدار نویسنده از بین رفته و خواننده است که با توجه به تجربه‌ها و مطالعات خودش داستان را کامل ‌کند یا بهتر است بگویم داستان را تعبیر ‌کند.

باید بپذیرم که هرچند چنین قصدی نداشته‌ام، ناخودآگاه این اتفاق افتاده است یا حداقل شما به این نتیجه رسیده‌اید که چنین گرایش سیاسی‌ای در نویسنده وجود داشته است. اما اجازه دهید حرف‌هایی هم در همین حوزه‌ی باور به مرگ مؤلف بزنم. چرا در شما چنین باوری به‌وجود آمده است؟ چون شما این رمان را با پشتوانه‌ی فرهنگی و تاریخی خودتان مطالعه کرده‌اید، پشتوانه‌ای که به شما یاد داده رژیم پهلوی سراسر بد بود و از آن بدتر این‌که همه‌ی کسانی نیز که در آن دوران صاحب‌منصب بودند شیاطینی بودند که از انسانیت بهره‌ای نداشتند. چنین است که خواننده‌ای با این زمینه‌ی فکری، کوچک‌ترین نگاه بی‌طرفانه را جانبدارانه تلقی می‌کند. اطمینان دارم که خواننده‌ای با پشتوانه‌ی مطالعاتی متفاوت و با فرهنگ مختلف نظری درست در مخالفت با نظر شما خواهد داشت؛ یعنی احتمالاً این اثر را در رد صریح مناسبات رژیم شاهنشاهی تلقی خواهد کرد؛ زیرا در مملکتی که یک سرهنگ حتی از خواب خود نیز بیمناک است، می‌ترسد که در خواب حرف‌هایی در رد سیاست‌های شاه از پدرزنش بشنود. خب، این یعنی اختناق به‌شدت حاکم است.

این تفاوت تلقی را از آن رو گفتم که به تعداد خوانندگان کتاب، احتمالاً چنین تفاوت نگاه‌هایی وجود خواهد داشت. حتی گاهی خواننده، با توجه به طرز تلقی‌های اولیه‌ی خودش از یک فرد، سخنان او را تفسیر می‌کند. حتی در مصاحبه‌ها هم همیشه بخشی از سخنان من با همین تلقی حذف شده. مثلاً، در مصاحبه‌ی مفصلی که خبرگزاری فارس با من داشت، عرض کردم که من همان‌طور که به سرکار خانم لاهیجی احترام می‌گذارم و وجود او را برای ادبیات و فرهنگ مغتنم می‌شمارم، وجود عزیز بزرگوار دیگری را هم مغتنم می‌دانم.

محمد حنیف: ترجیح می‌دهم امروز که جامعه‌ی مشهور به روشنفکری در جایگاه قدرت نیست، حرفی در این مورد نزنم.

مصاحبه‌کننده‌ی محترم اسم خانم لاهیجی را حذف کرده بود. حتی یک بار در مصاحبه‌ای با خبرنگار یکی از نشریات حوزه‌ی هنری، من نظری درباره‌ی نظام سیاسی سوریه داشتم. مصاحبه‌کننده‌ی محترم، به جای سوریه، نوشته بود عربستان سعودی؛ یعنی حتی پیش خودش فکر کرده بود که چنین مؤلفی باید چنین فکر کند یا حداقل این‌گونه فکر کرده باشد. البته، این دوست عزیز از روی مصلحت‌اندیشی برای من چنین تغییری ایجاد کرده بود، در حالی که حرف من اصولاً چیز دیگری بود، کما این‌که من از نگاه خیلی از دوستان و فامیل، گرچه اصولاً یک فرد مذهبی سنتی به‌حساب می‌آیم، همیشه با این ویژگی هم شناخته می‌شده‌ام که دوستانی از طیف‌های باوریِ مختلف داشته‌ام یا حداقل هیچ کس را برای داشتن عقیده‌ی مخالف خودم تحت فشار قرار نداده‌ام و سرزنش نکرده‌ام ــ یعنی یک تولرانتیست واقعی، اهل مدارا و بردباری. گاه هم در گزینش از این بابت بازخواست شده‌ام؛ مثلاً وقتی عروسی از یک فرهنگ دیگر وارد فامیل شد و خیلی زود به این نتیجه رسید که من یک مؤمن متعصبم. بدون شک، اگر دامادی از فرهنگ متفاوتی بیاید، ممکن است حکم بر ارتداد من بدهد.

جدای از سیاست، من هم در تأیید حرف شما اشاراتی روشن در نقد جریان روشنفکری در رمان شما حس می‌کنم. شخصیت‌ها و نمادهایی که بودنشان در داستان نشان از دلِ‌خوش‌نداشتن نویسنده از این تیپ از ایرانی‌هاست. شاید بهانه‌ای خوب باشد که از شما بپرسم مشکل شما به طور مشخص با جریان روشنفکری در ایران چیست و چه آفتی از آن را در دل این داستان دوست داشته‌اید روایت کنید؟

مشخصاً کدام شخصیت‌ها روشنفکرانی هستند که در داستان از منظر نگاه شما نقد شده‌اند؟

من بیش‌تر از شخصیت حس کردم شما نمادهایی از روشنفکری را در کارتان آورده و سعی کرده‌اید به نوعی به نقدشان بنشینید. این نمادسازی برایم مهم بود.

مفهوم روشنفکری از نظر شما چیست؟ در تعریف شما کدام شخصیت‌ها روشنفکر محسوب می‌شوند؟

مفهوم روشنفکری از نظر من چیزی جز درست‌اندیشیدن که به‌طبع منجر به متفاوت‌بودن با بدنه‌ی عامی اجتماعی می‌شود نیست. این فی‌نفسه نمی‌تواند بد باشد، اما روشنفکری به معنی پذیرش این نکته که همه‌ی داشته‌های یک جریان فرهنگی را باید دور ریخت و به دلیل نداشتن تطابق با اندیشه و جریانی که می‌پسندیم، اعم از شرقی یا غربی، کهنه‌انگاشتنش را نمی‌پسندم و آفت روشنفکری معاصر ایران می‌دانم. در مورد داستان شما اجازه بدهید پاسخ صریح ندهم تا نظرگاه خودتان را بدانم.

البته، درست حدس زده‌اید، با این‌که درون‌مایه‌ی اصلی داستان این نبوده، نویسنده با فداکردن خود و به‌سخره‌گرفتن مدرک دکترایش، او را بارها با وجدانش رودررو قرار می‌دهد. البته، مصداق‌های مختلفی از روشنفکران در رمان حضور می‌یابند که همگی بد نیستند، بلکه قبح عمل آن دسته از اهل اندیشه‌ای نشان داده شده است که حاضر نیستند بهای روشنفکرماندن را بپردازند. حالا نمونه‌ی مذهبی‌اش نویسنده است که با این‌که دختر یک‌چشم حاصل ازدواج موقت اوست، با همه‌ی شعارهایی که در طرفداری از مردم و حق می‌زند، در زندگی شخصی‌اش کم می‌آورد. نمونه‌ی دیگرش همان کسانی هستند که در شوراهای پژوهشی نشسته‌اند و حاضرند به خاطر رسیدن به چندده‌میلیون تومان بخش‌هایی از حقایق را بازگو نکنند، حق کسی را ندهند و دیگری را ذی‌حق جلوه دهند، تنها در صورتی که سبیل خودشان چرب شود. بخش دیگرشان هم در شهرداری‌ها، گرچه با مستضعفان عکس یادگاری می‌گیرند، با اغنیا رشوه‌های میلیونی را نوش جان می‌کنند. امروز دیگر مفهوم روشنفکر در مخالفت با سنت و… نیست، مفهوم فراتری پیدا کرده است. هر کسی با هر لباسی را می‌تواند شامل بشود.

آقای حنیف، چه اصراری بود که شما برای خلق این رمان میان واقعیت و خیال چنین در تلاطم باشید و بخش‌هایی از داستانتان را نشود به‌سادگی یک روایت واقعی پذیرفت؟ می‌دانم که سعی دارید به نوعی بومی از رئالیسم جادویی دست پیدا کنید، اما چرا؟ این سبک تازه قرار است سبک شما و نویسنده‌ی ایرانی باشد یا این‌که ترجیح می‌دهید راه آزموده را طی کنید؟

محمد حنیف: شاید یک شخصیت به هر دلیلی حضور پررنگ‌تری در داستان یافته است، ولی این دلیل محکم و کافی‌ای بر درستی حرف او نیست. شما باید با تأمل بیش‌تری و به‌دور از تأثیرات دیگران تصمیم‌گیری کنید. در رمان من هم فاصله‌ی داستان و غیرداستان با همین هدف به‌هم خورده است و اثر به شاخصه‌های متافیکشن نزدیک شده است.

پیش‌تر درباره‌ی متافیکشن حرف‌هایی زدم، درباره‌ی این‌که نویسنده از سر عمد ساختار سنتی را به‌هم ریخته تا با این آشفتگی‌ها، بتواند نشان دهد که چقدر مرزهای دروغ و راست به‌هم خورده و چقدر تشخیص آن‌ها سخت شده است. قرار نبوده من داستانی بنویسم که هدفش فقط سرگرمی باشد، بلکه لذت درونی همراه تأمل برای من دلچسب‌تر است و به نظر من، با به‌کارگیری شیوه‌ای که برشمردید، هم می‌شود خیلی حرف‌های نگفته را زد، هم احساس لذت را به مخاطب منتقل کرد. شما ملاحظه بفرمایید، آیا کار تیتان و میتان را می‌شد در عالم واقعی نشان داد؟ یا… البته همان‌طور که شما هم فرمودید، من در نهایت در پی رسیدن به یک شیوه‌ی روایت بومی هستم، شیوه‌ای الهام‌گرفته از جادوهای فرهنگ عامیانه و ادبیات گذشته و باورهای ملی خودمان. در این اثر هم کوشیده‌ام قدمی در این راه بردارم.

آدم‌های خاکستری از محورهای رمان شماست. با این همه، این خاکستری‌ها خود را بر مدار خیر و شر همواره ثابت نگاه می‌دارند. این نوعی تازه از شخصیت‌پردازی بود که کم‌تر نشانه‌ای از آن دیده‌ام. این پدیده منحصر است به تجربه‌ی شما در نوشتن و یا یک اتفاق است و یا حتی یک رویه‌ی تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ی داستان‌نویسان ایران؟

اول اجازه بدهید من از شما بپرسم که از نظر شما درون‌مایه‌ی اصلی داستان چیست.

درون‌مایه‌ی اصلی این داستان به باور من سیر انحطاط انسانی است که حقیقت وجود خود را فراموش کرده. این انسان می‌تواند رنگ مختلفی داشته باشد اعم از طرفداری از یک نظام حاکم، طرفداری از یک اندیشه‌ی خاص و یا حتی بی‌تفکری و دست‌به‌دامان قضا و قدر شدن.

شما با این پاسخ کار مرا ساده کردید. همه در این داستان تنها هستند، همه خاکستری‌اند، همه شکست می‌خورند؛ زیرا همه دائم در مدار خیر و شر در رفت‌وآمدند. انسان به سعادت نمی‌رسد، به آرامش دست پیدا نمی‌کند، مگر این‌که بهای آن را بپردازد، چشم از لذات شر بپوشد و به خیر بیندیشد و عمل کند. البته، بیش از همه، مدعیان داشتن چنین ویژگی‌هایی در عمل و هنگام داشتن قدرت نشان داده‌اند که چنین عملی تقریباً دور از دسترس بوده است.

بگذارید سؤال آخرم را هم در این زمینه بکنم که شما در نهایت با این رمان موفق شدید ایده و نظر فکری خود را به‌ویژه در حوزه‌ی روشنفکری و مصائب نوع ایرانی آن بیان کنید و یا این‌که باید در آثار بعدی شما کماکان به دنبال ردپایی از آن بود؟

کدام شخصیت ملموس‌تر بود؟

من ملموس‌بودن را نمی‌دانم، اما شخصیت دختر چپ‌گرای سرهنگ و نیز طنز و تلخی نهفته در شخصیت نویسنده را جذاب دیدم.

اول بگویم که دختر دوم خانواده‌ی سرهنگ چپ نیست، بلکه یک شخصیت با گرایش‌های ناسیونالیستی سطحی است. حتی به جلسات پان‌ایرانیست‌ها می‌رود. اما کدام یک از این شخصیت‌ها به حق خودشان رسیدند و در زندگی احساس امنیت و آسایش کردند؟ تنها منظورم روشنفکران نیست، همه‌ی شخصیت‌ها؛ چون شما دارید بیش از آنچه در داستان به روشنفکری پرداخته، به آن می‌پردازید.

من انتظار ندارم در داستان کسی به حق خودش برسد. داستان یک روایت است و سرگذشت مجموعه‌ای از انسان‌ها… هر چه که باشد، باشد. رسیدن به حق را در آن برای کسی متصور نیستم.

ترجیح می‌دهم امروز که جامعه‌ی مشهور به روشنفکری در جایگاه قدرت نیست، حرفی در این مورد نزنم.

همچنین ببینید

آب باریکه/ شَهپیر

آقای غلامرضا شیری در داستانی کوتاه و خواندنی از تأثیر سد بر تغییرات اساسی در زیست‌بوم منطقه‌ای از خوزستان می‌گوید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *