خانه / روایت / سیگار

سیگار

شارون استون لبخند می‌زند و به سیگارش پُک.
دو دختر کنار میزی ایستاده‌اند و به سیگارشان پُک می‌زنند.
تکه لباسی گیر می‌کند به لوستر فانتزی اتاق‌خواب، دختر پسر جوانی سیگار به دست کنار هم روی تخت‌خواب دراز کشیده‌اند.

صبح‌ها که می‌رفتم مدرسه، ناظم می‌گفت چرا بوی سیگار می‌دهم. یک بار معلم ریاضی اول دبیرستان‌مان از کلاس کشیدم بیرون و گفت شنیدم که هم سیگار می‌کشی و هم فحش‌های بی‌ادبی می‌دهی. گفتم سیگار نمی‌کشم ولی فحش‌های بی‌ادبی می‌دهم. هنوز هم همین است. بچه‌تر که بودم، وقتی مادر بهم می‌گفت برو سیگار بخر، خجالت می‌کشیدم. تصویر رفتنم به مغازه رو دور تکرار است. خرید یک پاکت سیگار کارتیه، بعداً شد مونتانا. فکر می‌کردم اینقدر می‌روم سیگار می‌خرم می‌گویند با معتادها زندگی می‌کند. هیچ‌کس بهم چیزی نگفت. این تصور خودم بود. خانه بوی سیگار می‌داد. در خانه همه سیگار می‌کشیدند جز من. بچه بودم. سرم را گذاشته بودم رو پای مادرم، سیگار می‌کشید و تلویزیون می‌دید. تابستان بود. مدرسه‌ای در کار نبود. من بودم و مادرم در خانه. بوی سیگارش ناراحتم نمی‌کرد. تخت پدر و مادرم همیشه بوی سیگار می‌داد. ملحفه خنک بود. رویش دراز می‌کشیدم. سر را فرو می‌کردم تو بالشت، بوی سیگار با بوی تنِ پدرم. بوی سیگار با بوی تنِ مادرم. خنک بود. خوب بود. تخت خواب را بهم ریخته بودم تا صبح اول بخوابم.

کمتر می‌شنیدم که بگویند «بوی سیگار ناراحتت نمی‌کنه؟» این روزها بیشتر هم می‌شنوم. هر وقت می‌شنوم یکی از بوی سیگار ناراحت می‌شود می‌خندم. تو دلم می‌خندم. می‌گویم به جهنم. تو دلم. من ناراحت نمی‌شوم. چرا شما باید ناراحت شوید؟ اولین باری که در فرودگاه قسمت سیگاری‌ها را دیدم تعجب کردم. شنیده بودم ولی ندیده بودم. اولین باری که شنیدم سیگار کشیدن در سینمای هالیوود دارد ممنوع می‌شود هم تعجب کردم. یاد تصویر شارون استون افتادم. یاد سیگار برگِ آرنولد افتادم. یاد سیگار پرت کردن جان تراولتا افتادم. اولین باری که نیکی کریمی در فیلم سارا سیگار کشید، پشت پرده، قایمکی، فکر کردم می‌شود او را به اندازه‌ی شارون استون دوست داشت.

چه می‌شود کرد وقتی همه چیز برایت زود عادی می‌شود؟ آنقدر عادی که وقتی می‌نشینی به تماشای آفی کشیدن فلانِ دوستِ پسرت با فلان دوستِ دخترتِ در فلان مهمانی یا محفل، برایت مهم نیست. فرقی نمی‌کند اگر در یک مهمانی آدم‌ها سیگار بکشند، یا سیگاری. دراز کشیده‌ام رو پای مادر. کوچکم. هشت سال. نه سال. می‌گویند آنی که سیگار می‌کشد ضرر به کنار دستی‌اش بیشتر می‌رسد. دو برابر. سه برابر. چهار برابر. پدربزرگم سیگار نمی‌کشید. قمارباز بود، مشروب می‌خورد، ولی سیگار نمی‌کشید. قمارباز بود و مشروب می‌خورد و ورزشکار بود. به مادر و مادربزرگ و خاله‌ها که همه سیگار می‌کشند می‌گفت ضرر سیگار برای آدم کنار دستی شما بیشتر است. آن یکی پدربزرگم هم سیگار نمی‌کشید. مشروب می‌خورد؛ ارمنی بود دیگر. ولی سیگار نمی‌کشید. می‌گفت سیگاری‌ها آدم‌های احمقی هستند که به هیچ‌جایی نمی‌رسد. کاسترو، چگوارا، کاپولا، همینگوی، جویس. آن‌ها را می‌گفت. کارگر بود، گارسون بود. و البته در زندگی‌اش هیچ دوستی نداشت. می‌گفت خدا مگر دوست دارد؟ بهش می‌گفتند مگر تو خدا هستی؟ می‌گفت الگویم خداست. وقتی مُرد یک نفر از در نیامد بگوید من دوستِ داوید هستم.

من سیگار نمی‌کشم. قمار نمی‌کنم. مشروب باشد می‌خورم. عین هر دو پدربزرگم کچل هستم. ورزشکار نیستم. کارگر نیستم. گارسون نیستم. و اصلاً بدم نمی‌آید در زندگی هیچ دوستی نداشته باشم. چه نسبتی بین سیگار نکشیدن با تمام این‌ها هست؟ شاید به عمرم ده نخ بیشتر سیگار نکشیده باشم. شاید بیست نخ. ولی جذب شارون استون شدم. آن دو دختری که در مغازه‌ی جناب سرهنگ سیگار می‌کشیدند را دوست داشتم. بزرگ بودند. خیلی بزرگ‌تر از من. در روزگاری آرایش کرده بودند که خیلی مُد نبود. سال ۷۴؟ ۷۵؟ یادم نیست. امروز اگر ببینم همان دخترها در مغازه‌ی جناب سرهنگ ـ که حالا شده نانوایی ـ ایستادند و دارند با پیرمرد هره کره می‌کنند عین خیالم نیست ولی آن روز شبیه پسر بچه‌ی فیلم مالنا شدم. هیچ شور شاعرانه‌ای در دیدن دو دختر که دارند سیگار می‌کشند نیست. فقط چیزی است متفاوت در آن روزگار. به گمانم آتوسا هم تو محل سیگار می‌کشید. خواهر دومش هم همین طور. خواهر کوچکش نه. صدف چطور؟ خواهر صدف چطور؟ خواهر فرزین چی؟ این‌ها همه از من بزرگ‌تر بودند. یک شعری بچه‌ها برای آتوسا درست کرده بودند. «اسمم آتوسا بنگیه، می‌دونید کارم چیه؟ سیگاری بار می‌زنم، تَه‌لو سوار می‌کنم!» بازخوانی‌ای بود از شعر بابا برقی که می‌آمد تو تلویزیون و برق بچه‌ها را موقع کارتون قطع می‌کرد. بچه بزرگ‌های محل ما کارتون نمی‌دیدند ولی اهل ساختن هر جکی بودند. توئیتر سیار بودند. دخترهای محل گوشه کنار محل، جایی که دید نداشت، شور می‌کردند، سیگار دود می‌کردند. سنگین‌ترین خلاف نبود ولی گویا ریشه‌ی تمام شرها بود سیگار. مدیر مدرسه هم می‌گفت با همین یک نخ شروع می‌شود. چرا سیگار نکشیدم؟ می‌ترسیدم آدم بدی بشوم؟ من که آدم بدی هستم. پس چه فرقی دارد اگر سیگار بکشی و بد باشی یا سیگار نکشی و بد باشی؟

گویا رهبرهای متفاوت و به نظر عدالت طلب جهان سیگار می‌کشند. کاسترو و چگوارا. چرچیل و سیگار برگش. روحانی‌ها انگار هیچ‌وقت نباید سیگار بکشند. هیچ‌وقت عکس موسی صدر و طالقانی را با سیگار ندیده بودم. پدربزرگم دوست روحانی‌ای داشت که گویا در قوه‌ی قضایه کار می‌کرد. با لباس روحانیت می‌آمد خانه‌مان. می‌نشست و سیگار می‌کشید. اولین روحانی‌ای بود که می‌دیدم سیگار می‌کشد. آدم خوبی نبود. به نظرم البته. حرف زیاد می‌زد و عمل کم. یادم نیست آخرش توانست با پدربزرگم کنار بیاید یا نه. کاری پیش برد یا نه. یادم نیست. این یکی سیگار نمی‌کشد و آن یکی می‌کشید. کسی کار کسی را پیش نبرد. پس فرقی ندارد؟ بعدها عکس طالقانی را با سیگار دیدم. امام موسی صدر دور میز نشسته سیگار می‌کشد. آن‌ها سیگار طالقانی را روی جلد روزنامه پاک کردند. عکس رسمی از امام موسی صدر هم منتشر نمی‌کنند. عین هالیوود سیگار کشیدن در سینما و تلویزیون حذف است. حتی گاهی در کتاب‌ها هم حذف می‌شود. اگر زن سیگار بکشد سخت‌گیری بیشتر است. سیگار چطوری می‌تواند هم ریشه‌ی تمام شرها باشد هم پُز روشنفکری؟ فقط یک نشانه است؟ خطرناک است؟ گویا کورت ونه‌گات می‌خواسته از کمپانی تولید کننده‌ی سیگار Pall Mall شکایت کند، چون همچنان در سن هشتاد و دو سالگی باعث مرگش «نشده» بود. کلی نویسنده داریم با سیگار عکس گرفته‌اند. کلی هنرمند داریم با سیگار عکس یادگاری دارند.

عین هر چیزی می‌توانی تفاوت آنی که جعلی است و ادا با آنی که جعلی نیست را در یابی مخصوصاً اگر پدرت را موقع نقاشی کشیدن دیده باشی. دست‌های پدرم همیشه رنگی است. آن سال‌ها سیگارش همیشه کنار لبش بود، ولی آنقدر غرق کارش بود که سیگار همیشه خاکستر می‌شد. گاهی خاکستر می‌ریخت رو دستش. گاهی همین طوری توی جاسیگار دود می‌شد. گاهی هم سیگار را برعکس روشن می‌کرد. او نقاشی می‌کشید و من نگاه می‌کرد. می‌توانم تفاوت جعل را با غیر تشخیص دهم چون فقط او را ندیدم. احمد امین‌نظر را هم دیده‌ام موقع نقاشی و سیگار کشیدن. می‌توانم تنسی ویلیامز را هم موقع سیگار کشیدن پای ماشین تحریرش تجسم کنم. به خاطر همین است که وقتی چشمم به عکسِ نویسنده‌های همنسل خودم (یکی قبل‌تر یا یکی بعدتر) می‌افتد و مثلاً می‌بینیم طرف در کافی‌شاپ نشسته و سیگار روشن کرده و دود دور سرش را گرفته و زیرش کَپشن زده «در جستجوی کلمه‌ی ناب!» می‌خندم. یا وقتی آن یکی را می‌بینیم که سعی می‌کند همان عکسی را بگیرد که گلشیری با سیگارش گرفته، باز می‌خندم. یا مثلاً وقتی فلانی را می‌بینی که بوی سیگارش تبدیل شده به بوی مواد دیگر و در جمع تابلو می‌شود، ناراحت می‌شوم. بدترش وقتی است که می‌بینی خیلی‌هایی که سیگار می‌کشند بیشتر در آرزوی ترک سیگار هستند و تا آخر عمر هم در همان آرزو می‌مانند ولی عکسِ باسیگارشان همه جا هست و می‌شود الگو.

سیگار همراه‌های زیادی دارد. برای کار روشنفکری مخصوصاً. اگر همراه اجتماعی‌اش برای مدیر مدرسه‌ی ما می‌شد بزهکاری؛ برای خیلی‌ها می‌شود آن سوی دیگر ماجرا. سیگار با الکل. سیگار با حال. سیگار با شراب. سیگار با عشق.

تکه لباس قرمز رنگی پرت می‌شود روی لوستر فانتزی اتاق‌خواب. مریم روی تخت همیشه سیگار می‌کشید. کنارم دراز می‌کشید و سیگار روشن می‌کرد. زیرسیگاری گاهی روی شِکَمش بود، گاهی کنار دستش، بین من و خودش. دختر پسر جوانی سیگار به دست کنار هم روی تخت‌خواب دراز کشیده‌اند. این تصویر ویدیو کلیپ ترانه‌ای است به نام Disco 2000 از گروهی به نام Plup. موسیقی به قول آن طرفی‌ها نوای  Catchyای داشت. امروز که چند باره گوشش دادم یادم آمد. پانزده سالگی اولین بار دیدمش. دیگر ندیدمش تا ده سال بعد شاید. همین دو تصویر آخر در ذهنم بود. تا اینکه دیدم دختر و پسری که روی تخت کنار هم دراز کشیده‌اند، واقعی نیستند، آدمک دختر و پسر داستانِ ویدیو کیلپ هستند. هر دو سیگار به دست. من دراز می‌کشم رو تخت و سیگار نمی‌کشم. من مشروب می‌خورم سیگار نمی‌کشم. من رمان می‌نویسم سیگار نمی‌کشم. همه بعد از نوشتن نمایشنامه‌ای مهم با سیگار احتمالاً عکس بگیرند و من و همکارم صبحِ شبی که نمایشنامه تمام شد، رفتیم کنار میدان آزادی، عکس یادگاری گرفتیم. نه من سیگار می‌کشم نه او.

بارها پرسیده‌اند چطوری بدون سیگار کشیدن می‌شود نوشت. هر کسی این را می‌پرسد می‌فهمم نویسنده نیست. حتی اگر نویسنده باشد. هر بار یکی کنارم هوس می‌کند سیگار بکشد، ولی سیگاری نیست؛ به خودم می‌گویم یا خیلی بهش خوش می‌گذرد یا می‌خواهد ادا در بیاورد. شاید باید برایش سیگار بگیرم. شاید هم نیازی نباشد به هیچی. باید فقط یک گفتگوی خوب بکنی تا جای سیگار را پر کنی؟ یک گفتگوی خوب با جنس مخالف می‌تواند جای سیگار را پر کند اصلاً؟ دراز کشیده‌ام. کنار دستم دراز کشیده و سیگارش روشن است. دودش به هوا رفته. اتاق را پر کرده. این چندمین سیگار است که دارد در زیرسیگاری می‌سوزد. به لامپ بالای سرم خیره می‌شوم. هیچ لباسی بهش آویزان نیست.

زنی سوار وانت سفید است. وسط کوچه کنار دستم ترمز می‌کند. سیگار فیلتر قرمز روشن کرده. ازم می‌پرسد کوچه بن بست است یا نه؟ کوچه‌های محله‌ی ما بن بست بودند. مهربان است. پیر نیست. جوان نیست. ازم تشکر می‌کند. می‌رود. مادربزرگم موقع کار سیگار گوشه‌ی لبش بود. هُدی هم همین طور. مریم هم همین طور. پدرم هم همین طور. مادرم هم همین طور. در آشپزخانه، موقع پختن غذا. از تو پذیرایی خانه که نگاه می‌کردم زنی بود ضدنور، سیگار به دست. مادرم جوان بود. سرم را گذاشته بودم روی پایش، داشت سیگار می‌کشید. بزرگ‌تر شدم، سرم را گذاشتم روی پای مریم، داشت سیگار می‌کشید. بزرگ‌تر شدم، سرم را گذاشتم روی پای هُدی، سیگار می‌کشید.

تصاویر تلویزیونی ریه‌ای را نشان می‌دادند که سیگار سیاهش کرده. چند سال بعد عکس همان تصاویر آمد روی پاکت‌های سیگار. بازیگر مردِ میان سالی جلوی آینه‌ی اتاق‌خواب نشسته. دارد موهایش را شانه می‌کند. می‌گوید زیبایی خراب شده. دختر جوانی پشتش روی تخت دراز کشیده. دارد سیگار می‌کشد. احساس می‌کنم با دختر است. سیگار به صورت چروک می‌آورد. سیگار آدم را پیر می‌کند. سیگار آدم را شکسته می‌کند. الکل و سیگار برای سلامتی مضر است. دختر زیباست. زیبایی‌اش خراب نشده. دارد سیگار می‌کشد. اشتباه کردم. مرد با خودش است. خودش است که زیبایی‌اش را الکل و سیگار از بین برده. تصاویر تلویزیونی زنان و دختران؛ تمام دختران جوانی که می‌دیدم. هر کدام که سیگار می‌کشیدند. همه مرتب بودند. همه سالم بودند. زیبایی‌شان را سیگار از بین نمی‌برد. خراب نمی‌کرد. تصاویر تلویزیونی و واقعی‌شان یکی بود. واقعیت از تصاویر تلویزیونی تقلید کرده بود. چون شنیده بودم سیگار آدم‌ها را در پیری خراب می‌کند، دلم برای دخترها می‌سوخت. مردها مهم نبود چه می‌شوند. دخترها زیبا بودند. سیگار آن‌ها را خراب می‌کرد؛ ولی خراب نمی‌شدند. ناراحتشان می‌شدم. می‌خواستم بگویم سیگار نکشید، برای خودتان خوب نیست، برای پوستتان خوب نیست. بچه بودم. پانزده سالم نشده بود. حالا مهم نیست. چه فرقی است بین دوست‌دختری که تو سی‌وچهار سالگی بدون کشیدن سیگار، ریزش مو دارد، با دوست‌دختری که تو سی‌وچهار سالگی ریزش مو دارد؟

 یکی می‌گفت می‌دانی تولید پاکت‌های سیگار چه تجارت عظیمی است؟ برایم کشف بزرگی بود. پاک سیگارهای آدم‌ها را همیشه بر می‌داشتم و نخ دورشان را باز می‌کردم. پاکت سیگارها را از پوستشان در می‌آوردم و هیچ‌وقت دیگر نمی‌توانستم بگذارم سرجایشان. به آدم‌هایی که می‌توانستد این کار را درست انجام دهند حسودی می‌کردم ولی تمرین نمی‌کردم تا خودم بتوانم. مادر دعوایم می‌کرد و می‌گفت سیگارها خشک می‌شوند. مادربزرگم جعبه سیگار مخصوص خودش را داشت. روکشش نخی‌ بود. نرم بود. جیبِ فندک هم داشت. همیشه تو کیفش بود. تو عکس‌های قدیمی آلبوم مادربزرگم را پیدا می‌کنم با سیگار و جعبه‌اش. جوان است. چهره‌اش شبیه این روزها نیست. نشسته و دارد سیگار می‌کشد. پدربزرگم هم هست. دارد می‌خندد. سیگار نمی‌کشد.

در جهانی که بیش از یک میلیارد نفر سیگار می‌کشند چطور می‌شود گفت آن‌ها که سیگار می‌کشند را به آن‌ها که نمی‌کشند می‌شود ترجیح داد؟ لازم است حکومت‌های لیبرال و حکومت‌های تقدسگرا برای سلامتی اجباری آن یک میلیارد نفر را به ضرب و زور «زندگی سالم» حذف کنند؟ یعنی از هر هشت نفر فقط یک نفر را باید دوست داشت؟ آن هم وقتی خودت جزو آن هفت نفر دیگر هستی؟ یا نه باید این را کنار گذاشت و نگاه کرد به عکس آدم‌ها با سیگار. فهرست صد نفر آدم مشهور قرن بیستم که سیگار می‌کشند را نگاه کرد و از بینشان اسم انتخاب کرد برای بررسی؟ چندین نفر تا حالا با سیگار شعر ساخته‌اند؟ کمتر از آن یک میلیارد نفر نیستند.

یا نه؟

شارون استون لبخند می‌زند و به سیگارش پُک. زنی است ترسناک، جذاب، گیرا. به قول بچه‌ها باحال‌ها «فَم فَتال.» اگر تمام زن‌هایی که سیگار می‌کشند برای پسر بچه‌ای که تصویر را می‌بیند این طوری باشند چه می‌شود؟ مادر خودش چطور؟

دو دختر کنار میزی ایستاده‌اند و به سیگارشان پُک می‌زنند. پیرمرد از بودن کنارشان سر از پا نمی‌شناسد. پسر بچه‌ای که تماشایشان می‌کند تو عمق وجودش دوست دارد دست دخترها را بگیرد و باهاشان به خیابان برود. دلش می‌خواهد دخترها دوستش داشته باشند. پسر بچه پانزده سال حداقل از آن‌ها کوچک‌تر است.

تکه لباس قرمز رنگی گیر می‌کند به لوستر فانتزی اتاق‌خواب، دختر پسر جوانی سیگار به دست کنار هم روی تخت‌خواب دراز کشیده‌اند. پسر تازه بالغی که این تصویر را می‌بیند دلش می‌خواهد همانجا باشد، می‌خواهد در همان اتاق باشد، ولی نمی‌تواند از صفحه‌ی تصویر تلویزیون عبور کند.

دختری که از دست پسری عصبانی شده، سیگار روشن می‌کند و به اتاق کناری می‌رود و با دوست‌هایش شروع به رقصیدن می‌کند؛ پسر تا حالا سیگار کشیدن دختر را ندیده و نخواهد دید. دختر و پسر رابطه‌شان هیچ‌وقت رابطه نمی‌شود.

دو نفر روی تخت دراز کشیده‌اند، یکی سیگار می‌کشد و دیگری نمی‌کشد. بوی سیگار دماغ پسر را پر کرده. دختر سیگار برایش خوب نیست ولی می‌کشد و پسر هیچ‌کاری نمی‌تواند بکند.

تکه فلز گِرد تو گودِ بزرگی وسط میز پذیرایی خانه‌ای است که توش میلیون‌ها سیگار خاموش شده است. خانه تاریک است. میلیون‌ها سال است کسی به آنجا نیامده. بقایای آخرین مهمانی هنوز در خانه مانده. لیوان‌های برگشته، خُرد چیپس‌ها روی میز، بطری پلاستیکی خالی که رو زمین رها شده.

پسری که زیر نور چراغ خیابان قدم می‌زند و سیگار دود می‌کند.

سیگاری که تنها توی زیرسیگار دود می‌شود و به هوا می‌رود…

یک میلیارد شاعر غیرسیگاری که برای سیگاری‌ها شعر گفته‌اند.

تمام شعرهایی که برای سیگار گفته‌اند. تمام قطعاتی که برای سیگار نوشته‌اند…

خیلی‌ها پرسیدند وقتی ما می‌میریم خاطراتمان چه می‌شود، اما هیچ‌کس نپرسید دود سیگار وقتی به هوا می‌رود، چه می‌شود؟ هیچ‌کس نپرسید امیر دراز که با دهانش حلقه‌های دود درست می‌کرد، چرا تنها هنرش در زندگی همان بود؟

هیچ‌کس نپرسید دود سیگار وقتی به هوا می‌رود، چه می‌شود؟

 

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

۳ دیدگاه

  1. اطنابِ غیرِ مُمل…
    صداقت شخصیت حقیقی نویسنده در حرف حرفِ متن موجود میزد

  2. نمی دونم چطور تمام شد اما چقدر بی سر و ته شروع شد، طرف هر چه درباره سیگار و سیگاری ها به ذهنش داشت بدون ربط نوشته بود. نشد تمومش کنم.

  3. بازی با عبارت های بی ربط و با ربط به سیگار

پاسخ دادن به abootaleb.madani لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *