خانه / روایت / معشوقِ سراسر جفا

معشوقِ سراسر جفا

داشتم می‌گفتم که مثل معشوقی است که مدام می‌خواهی ترکش کنی، ترکش هم که کنی به یکی دو وعده نکشیده دلت هوایش را می‌کند. یاد درهم‌آمیزی‌ها و گذراندن لحظه‌ها باهم و پر کردن تنهایی‌ها رهایت نمی‌کند تا آن وقت که با خودت می‌گویی یک بار دیگر سراغش را بگیرمِ، حالی احوالی، هر چه باشد می‌توانیم با هم دوست معمولی باشیم که، دوست بودن یعنی هفته‌ای یک بار یادش کردن که ته‌اش می‌رسد به همان هر روز و هر دقیقه با او وقت گذراندن. دوباره در دام افتادن.

حالا بیایید و فکر کنید اگر بگویند معشوق‌تان قاتل است چی؟ اگر به گوش‌تان برسانند که با مافیا و آدم‌بدها زدوبند دارد یا بگویند از چنگال معشوق‌تان خون کودکان بی‌گناه و فقیر دنیا می‌چکد چه می‌کنید؟ بلافاصله رابطه‌تان را با او قطع می‌کنید؟ یا آن قدر عاشق‌اید که برای خودتان دلایلی در تبرئه‌اش حاضر می‌کنید و جلوی روی‌تان می‌چینید و به بقیه ارتباط‌تان با این معشوق بی‌اخلاق ادامه می‌دهید؟

به نظر من باید از این استعارات و تشبیهات عاشقانه فاصله گرفت و تئوری پیوند انسان و سیگار در آسمان‌ها را رد کرد. به طریقی منطقی بود و فکر کرد. چطور است که در مهد تمدن سیگار کشیدن مثل انگشت توی بینی کردن چه بسا ناپسندتر است. فرق ما در جهان سوم با آن‌ها، با آن متمدن‌ها چیست؟ در این اندک پولی که به جیب کارتل‌ها و برندهای سیگار می‌ریزیم یا بدون فکر به تبلیغات دهان به دهان دوستان و اشنایان در باب آرامش اعصاب با سیگار و هضم غذا و نشانه‌ای از تفکر دل بسته‌ایم و باور کرده‌ایم.

سیگار کشیدن یک عادت جمعی در عین حال یک رفتار کاملا فردی است. چطورش را بگویم این‌که همه ما سیگاری‌ها  _بله نگارنده سطور خودش سیگاری است و امیدوار است که در پایان این نوشته تصمیم محکمی در ترک سیگار بگیرد_ خاطرات متفاوتی از آغاز آشنایی‌مان با این معشوق زیان‌بار داریم. پنهان از پدر و مادر اولین پک‌های سرفه‌آلودمان را به سیگاری زدیم که از قیافه و رنگ جعبه‌اش خوشمان آمده یا دست یکی از آشناهایمان آن برند خاص را دیدیم و ازش تعریفی شنیدیم. خیلی‌ها در باب کودکان معتقدند که از پدر یا مادر سیگاری بچه‌های ضدسیگار پرورده می‌شوند که اشتباه است. دست‌کم درباره نگارنده اشتباه است. من هر بار با افتخار تعریف می‌کنم که اولین سیگارم را پدرم به دستم داد که: «باباجان پیش خودم بکش و بگذار من بدانم چقدر و چطور می‌کشی و از این فراتر هم نرو.»

پدرم را مقصر نمی‌دانم. چون لابد خمیرمایه دخترش را خوب شناخته بود که حتما لب به این موجود ناشناخته خواهد زد. پس برای جلوگیری از امتحان مواد و مصالح خطرناک‌تر بهتر است راه کنجکاوی‌اش را ببندم و اعتمادش را جلب کنم. کاری که نگارنده هم به تاسی از پدرش با فرزندش کرد. اما این که ما از مواد روانگردان و مخدر دیگر می‌ترسیم و برای فرار از آن‌ها طعمه را با دست خودمان به فرزندان‌مان بدهیم حالا دیگر از دید منی که بیست سال است در دام این معشوق فریبا افتاده‌ام کار درخشانی نیست. واقعیت این‌جاست که من حالا به این فکر می‌کنم که اگر همان روز به پدرم می‌گفتم: متشکرم بابا اما اصلا خیال امتحانش را هم ندارم، چی می‌شد؟ و کاش می‌شد. حالا یاد لحظاتی در مهمانی که با چشم‌های تنگ شده پک‌های محکم و پرغرور به سیگارم می‌زدم می‌افتم و فکر می‌کنم کدام قله؟ کدام اوج؟ چه اعتباری؟ چرا یک مدت توی جمع‌ها سیگار کشیدنم برایم افتخار و نشانه درک و تفکرم بود؟ این‌جاست که رفتار از فرد به گروه و جامعه جابه‌جا می‌شود و به شکل یک هنجار درمی‌آید.

حالا به جایی رسیدم که مجبورم برای ادامه نوشتنم سیگاری روشن کنم و امیدوار باشم که آخریش است. روزی که در مجله داستان مشغول کار شدم به دلیل شخصیت کمی گوشه‌گیر و در ابتدا ساکتی که داشتم هیچ کجا به سیگاری بودنم اشاره نکردم و در هیچ جمع همکارانه‌ای که بعد از نهار گه‌گاهی در محوطه روباز موسسه برای سیگار کشیدن جمع می‌شدند شرکت نکردم. از طرفی ان قدر کار زیاد بود که فرصتی برای فکر کردن به این نیازم نداشتم. بماند که ویراستاران معمولا سیگار و چایی را مثل نقطه و ویرگول و رای مفعولی بعد از فعل جز لاینفک شغل‌شان می‌دانند اما من در آن دوره درخشان کارمند خوب و خلاقی بودم که نه تنها از صبح سیگار نمی‌کشیدم بلکه وقتی خسته به خانه می‌رسیدم و غذای فرزندم را آماده می‌کردم هیچ حس خلایی از بی‌سیگاری نداشتم. چشم که به هم زدم دیدم چقدر کم سیگار می‌کشم. آن وقت بود که فهمیدم من خودم برای خودم این نیاز را ساختم که هر بار بعد از خوردن نهار یا همراه قهوه و چای یک سیگار هم روشن کنم. موقع صحبت و بحث، موقع نوشتن، موقع کتاب خواندن و الی آخر.

بیایید برگردیم از زاویه دیگری به ماجرا نگاه کنیم. من مثل بسیاری دیگری در میانسالی با تغذیه سالم، زندگی سالم، عدم استفاده از محصولات تراریخته، محشور شدن بیشتر با طبیعت آب و خاک و سبزی درگیرم. برای توضیح این حس و حال برای خودم نظریه‌ای دارم که همین حالا مختصرتوضیحی می‌دهم و باز برمی‌گردم به سیگار. همه از اوییم و به سوی او می‌رویم. این جمله را بارها شنیده‌اید. آیه قرآن که می‌گوید ما از خدایم و دوباره به سوی خدا برمی‌گردیم. گفته را کمی زمینی‌تر می‌کنیم. ما از خاکیم. از آبیم و از هوا. ما از عناصر طبیعی آفریده شدیم. به دنیا می‌آییم کودکی و جوانی و اقتضائاتش ما را از حقیقت وجودمان از طبیعت از خاک دور می‌کند. اما از میانسالی به بعد وقتی اولین موی سپید یا اولین چروک روی چهره را توی آینه می‌بینیم یاد جایی که آمدیم و جایی که قرار است برویم می‌افتیم. یک جور غور و سفر درونی به خود و طبیعتی که ازش آمده‌ایم. با باران و آفتاب و خاک نم‌دار و گل و گیاه و حیوانات حس نزدیکی بیشتری می‌کنیم. از خوی متعصب و تک بعدی فاصله می‌گیریم و به تعادل بیشتری می‌رسیم. تعادلی که از خاصیت‌های آفرینش است. کوتاه کنم که من بعد از سی و هفت و هشت سالگی بیشتر به تغذیه و سلامتم اهمیت دادم. بیشتر به طبیعت و گیاه وابسته شدم. برای چیزی که به بدنم وارد کردم اهمیت بیشتری قائل شدم. وقتی یک پر پرتقال را پاره می‌کردم و به دانه‌های نارنجی‌اش نگاه می‌کردم تا برگ و درخت و خاک می‌رفتم و حس می‌کردم ماده آشنایی را مزه می‌کنم و سراپا شوق می‌شدم. اما هیچ وقت درباره سیگار نشد که این طور فکر کنم. سیگار، سیگاری که از مغازه می‌خریم با مارک مشخص سرشار از مواد شیمیایی و عطری است. یعنی مطلقا از شکل طبیعی‌اش که برگ و تنباکو باشد درآمده. وقت آتش زدن این برگ و مواد شیمیایی خشک با اکسیژن هوا ترکیب می‌شوند (سوختن) و دود حاصل از این ترکیب را به کام می‌کشیم و وارد ریه می‌کنیم. قضیه این‌جاست که چرا من، ما که سعی در بهتر کردن کیفیت زندگی و هرچه طبیعی‌تر کردن شرایط خورد و خوراک و آب و هوا دارییم، هر روز هر روز و هر روز روزی چند بار چنین دود مصنوعی شیمایی و خلاف عرف طبیعت را وارد ریه خودمان می‌کنیم. بله دارم از خودم می‌پرسم. شما می‌توانید همین‌جا خواندن را متوقف کنید چون ما سیگاری‌ها خسته‌ایم از توصیه‌ها و نصیحت‌های این و آن بابت ترک سیگار و اندر مضرات و جملاتی مثل: سیگار کشنده است. سیگار باعث سرطان شما می‌شود دوست عزیز. سیگار نه فقط به شما بلکه به کودکان‌تان آسیب می‌رساند و …. تازگی‌ها هم با تصویرهای وحشتناکی از جنازه و ریه‌های سیاه شده که هیچ کدام نشده و نتوانسته جلوی این خودزنی تاریخی ما سیگاری‌ها را بگیرد. حتی منی که این سطور را می‌نویسم مطمئن نیستم که بعد از نقطه پایان سیگاری نگیرانم و خیلی متفکر به مضرات آن فکر نکنم.

من تنها یک امید دارم. آن هم دوسالی که سیگار را ترک کردم و موفق بودم. یادم می‌آید که هیچ به طور رسمی به خودم نگفتم که از این شنبه دیگر سیگار نمی‌کشم. بلکه همان‌طور که گفتم بعد از دو سال از کارم در مجله داستان دیدم که واقعا شرایط سیگار کشیدن برایم فراهم نبوده و ناخودآگاه روزی ده عدد سیگارم به سه عدد رسیده بدون این که خودم بفهمم. بعد با گرفتاری‌های جدید شب‌ها آن قدر خسته بودم که وزن آن یک دانه سیگار آخر شب را هم نمی‌توانستم توی انگشتانم تحمل کنم و از ترس آتش‌سوزی اصلا از خیرش گذشتم. این طوری بدون ادعا و اعلامی شدم یک ترک‌کننده بدون رنج و سختی ، یک مسافر (!) که هنوز خودش را سیگاری می‌دانست اما نمی‌کشید. بگذارید نگویم چطور شد که بعد از آن تجربه موفق دوباره نه به آن شدت اما شروع کردم به روزی چندتا سیگار که هیچ دلیل قابل قبول و توجیهی نمی‌تواند مقبول جلوه کند. فقط این را بگویم که تجربه‌های ناموفق آدم را شبیه شکست خورده‌ها می‌کند. آدم را از خودش ناامید می‌کند و این خطرناک است. ترک سیگار عین رژیم لاغری است. وقتی می‌افتی باید با قدرت بلند شوی و از سر. این را خوب می‌دانم چون با هر دو درگیرم. توی هر دو هم ورزش و حرکت را خیلی یاری‌گر دیدم. وقتی پیاده‌روی می‌کنم یا ورزش بعدش آخرین چیزی که می‌خواهم سیگار است و غذای چرب و چیلی. ورزش که می‌کنم آب می‌خواهم. میوه و بوی خوش می‌خواهم. دوش آب سرد می‌خواهم. حتی چای و قهوه هم نمی‌خواهم. این تجربه من است شاید برای شما متفاوت باشد.

  حالا فکر می‌کنم با این داده‌ها که به بهانه نوشتن این متن که شبیه بلند بلند فکر کردن بود، از کجا شروع کنم. شاید هر وقت دلم سیگار خواست یک دانه سیب گاز بزنم. شاید به جایش بروم قلمه‌هایی که آماده دارم را توی قوطی‌های فلزی‌ام بکارم یا بروم تا سر کوچه با گربه‌های محل خوش و بشی کنم و برگردم. شاید موسیقی با ضرباهنگ تند بگذارم و برقصم. بلند بلند آواز بخوانم. یا زنگ بزنم به دوستی و با او حرف بزنم. باید معشوق قدیم را با معشوق جدیدی جایگزین کنم نه عاشقی بی‌وفا باشم که معشوقم جفاکار است و مرا آزار می‌دهد و دیگر ادامه این رابطه امکان پذیر نیست. حالا فعلا به این فکر می‌کنم که وقتی این پاکت سیگارم خشک شد می‌اندازمش دور و بسته‌ دیگری توی خانه راه نمی‌دهم. به جایش یک قلمه شمعدانی می‌کارم تا یادم بیندازد به معشوق سابق و هر وقت دلم هوایش را کرد بوی شمعدانی را به مشام بکشم تا آرام بگیرم.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

۲ دیدگاه

  1. هوس سیگار کردیم به خاطر جایگزینهایش‎(:‎

  2. مثل بقیه ی نوشته هایشان گرم و شیرین! آدم نمی فهمد کی متن تمام می شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *