خانه / روایت / ریسک‌های فیلتر شده

ریسک‌های فیلتر شده

بوى تنباکوى اصل؛ این اولین چیزى ست که از خاندان دخانیات به یادم مى‌آید. کودکانه‌اى بود از حس عجیب به این بو. وقتى که مادر-مادربزرگ مادرى‌ام- فرش تازۀ دست‌بافت خریده بود؛ و ترسى از بید! که مبادا به تار و پود فرش زیبایش بزند؛ پس به عمو جان -عموى مامان- سفارش تنباکوى خوب داده بود.

صبح بود و من پنج‌ساله‌اى خواب‌آلوده؛ که پله‌ها را از خانۀ خودمان به سمت پایین -یعنى خانۀ مادر- گرفته بودم؛ تیز؛ تیز و خواب آلوده. این تناقض‌ها تنها در کودکى معنا پیدا مى‌کند. در همان حال بوى غریبى در مجارى تنفسى‌ام دوید. یک رایحۀ ویژه که سرخوشم کرد و خواب از من دور شد. توى اتاق مادر، یک کیسۀ نقره‌اى رنگ دست‌به‌دست مى‌شد میان مادر و عمو جان. مشتى از یک مادۀ قهوه‌ای برمی‌داشتند و زیر فرش جاى مى‌دادند، و بویش، بویش به همه‌جا مى‌دوید و سرک مى‌کشید. عمو جان باوقار و غرورى هم‌زمان، از خالص بودن و درجۀ اعلا بودن تنباکو صحبت می‌کرد. مرا که در آستانۀ در دید، لپم را نرم کشید و به کارش ادامه داد. عمو جان براى خانۀ مادر چند مأموریت مهم انجام می‌داد؛ شاید به دلیل این‌که پدربزرگم مدت‌ها بود که مرحوم شده بود، عمو جان با دقت بیشتری روى این امور تمرکز می‌کرد. عمو جان براى کارهاى ساختمانى به یک روستاى زیبا می‌رفت. پنیر تازه، برنج اصل شمال براى مصرف سالانه، روغن عالى گوسفندى … و اکنون تنباکو! عمو جان را چپق به دست می‌دیدم بیشتر وقت‌ها. کم‌کم می‌فهمیدم که آن مادۀ قهوه‌ای خوش‌رایحه را در گودى چپق عتیقه‌اش می‌فشارد و آتش می‌زند. گوشه‌ای از چپق؛ مستطیل نقش و نگار داری از جنس عاج بود. که مرا وسوسه می‌کرد روزى به آن دست بزنم. این آرزو هرگز تحقق نیافت.

مدتى بعد دیگر عمو جان تکیده و مهربان با صداى خش‌دار، چپق نمی‌کشید. یک لولۀ نازک کاغذى را کشف کرده بود، آن را روشن می‌کرد و میان لب‌هایش می‌فشرد. گاهى سیگار را به دایی‌های جوانم تعارف می‌کرد. آن‌ها هم لبخندزنان می‌گرفتند و میان لب‌ها می‌گذاشتند؛ و اصلا هم به نگاه سرزنش‌بار مادر هیچ کارى نداشتند. همان روزها بود که دایى کوچک دانشجوى پزشکى شد و به شهرستان رفت. دایى بزرگ‌تر ماند و کارهاى خانۀ مادر را رسیدگى کرد.

حالا عمو جان افتاده شده بود. آن روزها نمی‌دانستم؛ اما ریه‌هایش را خرچنگ بدخیمى می‌خورد. کمتر می‌دیدمش؛ و کارهاى مهم را هم واگذار دایى کرده بود. تنباکوى با بوى گرمش؛ هنوز معماى بچگانه‌ای بود برایم.

یک روز مادر، خواهر سه‌ساله‌ام را بغل کرد و رفت سبزى بخرد. من تنها بودم. شغل مامان تدریس در تنها دبیرستان شهر بود! و من و خواهرم روزها در خانۀ مادر -مادر مامان- بودیم. نمی‌دانم چرا این سبزى خریدن مادر طول کشید. بازى من با عروسک خواهرم که تمام شد؛ به پرسه زنى در خانۀ کوچک مادر روى آوردم. حیاط نقلى کوچک زیر نور آفتاب کم‌رنگ پاییز جذاب بود. تک‌درخت ون! حوض هشت پر سنگى از توف آتش‌فشانی… دو تا اتاقک کنار حیاط که یکى آشپزخانه بود و دیگرى انبار. حیاط هم تمام! راه رفتن در راهرو و دوباره اتاق. سرک کشیدن به گوشه‌های فرش و دیدن خرده‌های تنباکو که حالا چندان هم بو نداشت. پله‌ها را گرفتم به بالا؛ تا خانۀ سه اتاقۀ کوچک خودمان. آن روزها ساکن طبقۀ بالابودیم. درست روى پاگرد ایستادم؛ وسوسه‌ای هراس‌انگیز! دلم هر هر می‌کرد. روى پاگرد، سمت راست، یک در کوچک چوبى مرموز بود! دایی‌ها به آن «دربچّه» می‌گفتند.

چند بار سعى کردم همراه دایى یا مادر وارد آن دالان کوچک و تاریک بشوم. هر بار از ترس فراوان؛ نشد. یک‌بار دایى براى برداشتن ابزارآلات وارد آنجا شد، خواستم در پی‌اش بروم که با خنده گفت: «اگه موش دیدى؛ نترسی‌ها!» و من از خیر دیدن آن تنگناى مخوف پر اسرار گذشتم. مادر به آنجا «زیرَکَک» می‌گفت!

با همۀ بچگی‌ام می‌دانستم که دو تا «کاف» تصغیر خنده‌دار است؛ البته نه با همین عبارت در ذهن کودکانۀ آن روز! حالا من تنها بودم، روبروى دربچّۀ زیرکک؛ و یک عالم راز انتظار مرا می‌کشید. بر هراس کودکانه و ابلهانه‌ام پیروز شدم و دربچّه را به‌سختی گشودم و وارد دالان اسرارآمیز شدم. همه‌جا خاک‌آلود و پر از غبار بود. کم‌کم چشمم در تاریکى داشت اشیا را شناسایى می‌کرد. چیزهاى عجیب که حتما داستان‌ها براى هر یک بود. من چنان در سحر آن رازها مانده بودم که یادم به موش‌ها نبود و گویا موش‌ها هم یاد من نبودند. این شد که واکاوى من آغاز شد. از چیزهایى که پیدا کردم، همه را به خاطر ندارم؛ اما یادم است که یک جعبۀ چرم ماهوتى درون یخدان بزرگ (چمدان سنگین جهیزیه را در شهر ما یخدان می‌گفتند)؛ چندتکه جواهر پیدا کردم که مال مادر بود؛ یکى از آن‌ها انگشتر طلایى بود که نگین درشت یاقوت داشت. چقدر دلم می‌خواست یک روزى مادر آن را به من هدیه کند؛ ولی چنین نشد.

اما جذاب‌ترین چیزى که یافتم و مرا در هیجان شگفتى غرق کرد؛ یک قوطى نقره‌فام با قطر کم و زیبا بود. من تمام آن دالان تیرۀ اسرارآمیز را رها کردم که اگر کمى بیشتر جستجو می‌کردم شاید گنجینۀ فراعنه هم در آن پیدا می‌شد! جعبۀ نقره‌ای را برداشتم و از «زیرکک» زدم بیرون. چفت آهنى زنگ زده‌اش را به‌سختی انداختم، پاگرد را به بالا گرفتم؛ و نفس‌زنان خودم را به اتاق کوچکم رساندم. حالا همه‌جا امن بود. در جعبه را که باز کردم. سیگارهاى باریک دایى را دیدم؛ که این‌طور؛ چون مادر دوست نداشت دایى سیگارها را اینجا پنهان می‌کرد. بعد تک‌وتوک آتش می‌زد و متفکرانه دود می‌کرد. مادر و مامان و خاله و همه هم حرص می‌خوردند. با کارد میوه‌خوری، تنۀ سفید تنباکویى را از فیلتر کرمى جدا کردم. فیلترها را برداشتم براى خودم.

شب جلسۀ خانوادگى تشکیل شد دربارۀ جرم من! دایى به سیگارهاى بدبخت و بدقواره اشاره کرد و به من پنج‌ساله گفت: «آخه دختر! فیلترها به چه دردت مى‌خورن؟» من هم رفتم و یک جعبۀ چوبى کوچولو آوردم، تویش سنگ‌های یه‌قل دوقل بود و چند تیله، و دو انگشتر حلبى با نگین شیشه‌رنگی… و مشتى «فیلتر» جراحى شده! گفتم: «به‌درد فیلتربازى»

 دایى خندید. همه خندیدند؛ اما من فهمیدم که کار خوبى نکردم. خندۀ حضار دادگاه چیزى از درد مرا کم نکرد؛ تا همین حالا هم! هرگز فکر نمی‌کردم سالیان سال بعد، «فیلتر بازى» این‌قدر مفهومى عجیب در زندگى اجتماعى مردم داشته باشد. بعدها می‌دیدم که دایى بیشتر سیگار می‌کشد، بی‌ملاحظه‌تر. زیر درخت گردو ایستاده بودیم. تازه درخت را آبیارى کرده بود. سیگار را درآورد و گیراند. به درخت تکیه دادم و فیلسوفانه گفتم: «نکشین دایى جون! هر نخ سیگار ١۴دقیقه از عمر آدمو کم مى‌کنه! توى کتاب زیست نوشته». حالا نوجوان شانزده‌ساله و مغرورى بودم و به دانسته‌هایم می‌نازیدم. شغل دایى معلمى بود. خیلى هم مهربان و دل‌سوز بود براى دانش‌آموزان. دود را به‌سوی برگهای پهن درخت گردو فرستاد: «بذار کم کنه دایى جون! عوضش تو درست رو خوب یاد می‌گیری» چرا چنین گفت؟ وقتى در میان‌سالی دچار کانسر سرپانکراس شد؛ و آن‌همه درد! و آب شد پیش چشمم در کمتر از سه ماه! و تمام شد.

وقتى با التماس می‌پرسید: «چرا این‌طوری شدم من؟ این غده از کجا اومده؟» نمی‌توانستم فیلسوفانه بگویم که بله دایى جان در واقع «سیگار» مهم‌ترین ریسک فاکتور در بروز تومور پانکراس است! فقط اشک در چشمم حلقه می‌زد و ذوب شدن عزیزم را در آتش نیکوتین نگاه می‌کردم. کاش فقط فیلترها را برنمی‌داشتم. کاش تمام سیگارها را آن روز نابود می‌کردم؛ تمام سیگارهاى دنیا را!

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *