خانه / روایت / سیگار: تنهایی، فردیت، دیگری

سیگار: تنهایی، فردیت، دیگری

اریش فروم هنگامی که شرایط تحقق عشق‌ورزی را در مقام یک هنر یا مهارت برمی‌رسد، از «تمرکز» به‌عنوان «شرط لازم چیره‌دستی در هر هنری» یاد می‌کند، از جمله در هنر عشق ورزیدن. او بشر امروز را دچار نوعی زندگی مغشوش و بی‌تمرکز می‌بیند، انسانی که به تعبیر فروم، چندین کار را با هم انجام می‌دهد و به مصرف‌کننده‌ای با یک دهانِ باز تبدیل شده است و برای بلعیدن همه‌چیز هم مشتاق است و هم آماده. و از جمله‌ی این کارها یکی سیگار کشیدن است. انسان عصبی و بی‌قرار مدرن، در این حالت فقدان تمرکز، یا دهانش را به کار می‌اندازد یا دست‌هایش را، و «سیگار کشیدن یکی از علائم این فقدان تمرکز است، زیرا دست، دهان، چشم و بینی را به کار می‌اندازد». از نظر فروم، فقدان تمرکز هنگامی که انسان با مشکل تنهایی مواجه می‌شود، به اوج خود می‌رسد؛ و او پیشنهاد می‌کند که برای «یادگیری تمرکز فکر» بهترین کار این است که «یاد بگیریم که تنها باشیم، بدون این‌که چیزی بخوانیم، به رادیو گوش دهیم یا سیگار بکشیم»، زیرا تنها بودن با خود یکی از شرایط مهم توانایی یافتن برای عشق‌ورزی است.

کم نیستند شاعرانی که به نسبت تنهایی و سیگار و همچنین نسبت عشق‌ورزی و دود کردن سیگار اشاره کرده‌اند. برخی شعرها را مرور کنم. چند شعری که من در حافظه دارم البته. شعرهایی که سیگار کشیدن و دود شدن را با هم پیوند داده‌اند و تا مرزهای نوعی فهم متافیزیکی از جهان رسانده‌اند، گاهی به‌شدت تراژیک! یکی‌شان شاعر محبوب من، بیژن جلالی است که از تنهایی‌اش، و در تنهایی‌اش، از تماشای سیگار کشیدن دیگران و تنهایی‌های آن‌ها می‌نویسد:

این‌جا از پله‌های حزن

بالا می‌روم

و باز هم چند چراغ است

و چند چهره‌ی آشنا

و تلخی قهوه و سیگار

و چون ابری بر تنهایی خود

می‌بارم

و چوب میز و صندلی کافه شوکا

برایم واقعیتی است برتر

و شهر در زیر نگاهم جان

می‌سپارد.

یا شاعر در جایی دیگر، با سیگار، و البته باز با سیگار دیگران، دود شدن و خاکستر شدن عالَم را در هر لحظه روایت می‌کند و جهان را می‌بیند که به گفته‌ی مارکس (و انگلس) چون هر چیز دیگری که «سخت و استوار است» ـ یا سخت و استوار می‌نماید ـ «دود می‌شود و به هوا می‌رود»:

از پشت دود سیگاری

که نمی‌کشم

جهان را می‌نگرم که به هوا

می‌رود.

و همین مضمون و دغدغه را، یا شاید همین تصویر و دریافت را از جهان و دود شدن (دود شدن ما یا جهان؟) در شعری از حافظ موسوی می‌خوانیم که از نسبت ما و سیگارمان ـ شاید منظور صرفاً انسان است، یا شاید فقط انسان معاصر و مدرن، یا شاید انسان معاصر و مدرن ایرانی ـ با تاریکی جهان می‌گوید، در وضعیتی بوف‌کوری، در حالتی که ماندن و ادامه دادن عبث شده است و از این‌که سوختن ما و دود شدن جهان به هم بی‌ربط نیستند و سیاهی‌هایی که در هر روزِ جهان دیده می‌شود، حاصل همین دود کردن‌ها و دود شدن‌های ماست:

در آشپزخانه می‌نشینیم

و چیزی پنهان‌مانده در گلو را

دود می‌کنیم

دهن‌کجی قندان بهانه است

و تیزی براق کارد هیچ ارتباطی با وسوسه‌ی سمج رگ‌ها نمی‌تواند داشته باشد

چطور بگویم!؟

ما با سیگارهای‌مان دود می‌شویم

و جهان را از این‌که هست

تاریک‌تر می‌کنیم.

یا در جایی دیگر، در چنین جهان تاریکی، شاعر در همین امتداد جهان‌بینی بوف‌کوری از دور افتادن رقاصه‌ای هندی از معابد کهن سخن می‌گوید، از این‌که حالا جهان و عشق و علاقه تغییر کرده است و با صادق هدایت از کج و معوج بودن دنیا گفت‌وگو می‌کند و در این میانه، و در آن هیاهو، یاد می‌کند که

هدایت روی قوطیِ سیگار مارلبرو

طرحی از چهره‌ی زنی زده است

با چشم‌های مورب…

و همچنان در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح آدمی را می‌خورد و هدایت و بسیاری چون هدایت ـ و از جمله حافظ موسویِ شاعر و خواننده‌ی شعرش که منم ـ همچنان با سایه‌ی خودشان روی دیوار حرف می‌زنند. و احتمالاً آن قوطی سیگار مارلبرو هم قرار است که دود شود و بر تاریکی جهان بیفزاید.

احمدرضا احمدی در «طرح»، اولین مجموعه‌ی شعرش به سال ۱۳۴۰، از تنگناهای جهان و فروبستگی‌های کار عاشق تنهای دلتنگ در اوج دلبستگی‌هایش و نیز از طرح مشوشی که برای دایره‌ی چشمان کسی دارد، می‌نویسد؛ از چشم‌هایی که به هر روی زیباست و حلقه‌حلقه‌های حاصل از دود کردن سیگارها برای حدقه‌ی اوست، اما به یاد او، و بدون او شاید:

دیوار دود سیگار تا رویایم حصاری بود که فقط چشمان تو می‌توانست آن را بردارد

اما چشمان تو با پندار ناخرسند من به روی این دیوار

رنگ مرده‌ی پرنده را کشیدند

و پرنده در حسرت مرگ رنگ، بر روی رویایم پر ریخت:

پرهای سیاه

پرهای سوگوار

روز دیگر چشمان کنجکاوت را چون تصویری کدر بر لاله یافتم، که دود سیگار آن را سوخته بود

و شب در آسمان فنجان چای چشمانت بودند

و فنجان شکسته بود، رویای من حسرت این شکست را می‌خورد.

و چه نافرجام و چه بی‌سرانجام! و باز حکایت همان دود شدن‌ها و بیشتر تاریک شدن جهان و حسرت‌خواری بر آن چشم‌ها که حصاری را برنداشتند و سوختند، و چه رویاها که تیره نشد. شاعر «طرح» مشوش آن‌چشم‌ها، در جای دیگری، در شعر «قوطی سیگار» از اهمیت پاکت سیگار نیز برای زندگی شاعرانه و نحوه‌ی زیست و شعر نوشتنش می‌گوید:

جُنگ شعرها در پشت قوطی سیگار است

 و کیست باور کند قوطی خالی سیگار را به جوی آب نمی‌اندازند.

سطرهای فروغ فرخزاد مشهورتر از آن است که یادآوری کنم زندگی را همچون «افروختن سیگاری» توصیف می‌کند «در فاصله‌ی رخوتناک دو همآغوشی»، اما او در شعر «عروس کوکی» طغیانش را، خیال‌پردازی‌هایش را، بر ضد تحقیرها و فریب‌ها و زانو زدن‌ها در زندگی (زنانه) با خیره شدن در دود سیگار آغاز می‌کند:

می‌توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بی‌رنگ، بر قالی

در خطی موهوم، بر دیوار

تا در نهایت به گزاره‌ی پوچِ «آه، من بسیار خوشبختم» طعنه بزند و به فریاد بی‌دلیل و عبث خوشبختی پس از سال‌ها خفتن در لابه‌لای تور و پولک. و سیگار او در شعر «جفت» لزوماً سهمی در آن قسم طغیان ندارد، شاید تن دادن به همان فریب‌ها و تحقیرهاست در فضایی دیگر، و توصیف شبی تاریک و در نهایت رخوتناک است و «دو قلب» و «دو تنهایی» که حالا با هم سیگاری می‌گیرانند، «از دو نقطه‌ی سرخ».

بیژن نجدی، اما، دود روشن سیگارش را عاشقانه‌تر از این در شعرش می‌آورد و فراتر از آن‌که چراغ اتاقش را از ماه بیشتر دوست دارد، «شیفته‌ی کبریت خود» است، اگرچه گرمای اندکی دارد و باز فراتر از آن،

چقدر بسیارتر از کبریت

عاشق روشنایی خاکستر سیگار تو هستم من

که پشت دودش

چشم لخت تو را دارد در نگاه برهنه‌ی من.

سیگار فارغ از عاشقانگی، برای شاعر ما آرامشی عمیق هم به وجود می‌آورد، هنگام که او را از روزمرگی‌های خبرهای بد رهایی می‌بخشد، از تصاویر دلخراش تلویزیون و صدای نابه‌هنجار رادیو؛ و در چنین فضایی و با چنین دغدغه‌هایی است که

شب‌ها

دود می‌رقصد

در زیرسیگاری روی میز

پرده می‌آید از پنجره تا نیمه‌های اتاق

یعنی باد پرده را تکان می‌دهد

همین باد که از دریا تا من آمده است.

شورانگیزترین ایماژ شاعرانه‌ی سیگار و شاید بهترین تصویر ـ از نظر من ـ متعلق است به سهراب سپهری و شعر «نشانی»:

«خانه‌ی دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید…

و پس از آن‌که «شاخه‌ی نور» به تاریکی شن‌ها بخشیده می‌شود، و لزوماً پرتاب نمی‌شود بر روی شن‌ها، رهگذر با اشاره به یک سپیدار نشانی دادن را آغاز می‌کند. هرچند ممکن است بسیاری با این نکته مخالف باشند که «شاخه‌ی نور» استعاره‌ای است از سیگار و از این حرف‌ها. و البته فراموش نکنیم که شاخه‌ی نور موهبتی است شاید که باید به تاریکی شن‌ها ارزانی شود. و این تنها از جهان‌بینی سپهری برمی‌آید که این‌چنین شاخه‌ی کوچک نوری به نوری بزرگ‌تر و عمیق‌تر مرتبط سازد.

و آخرین نمونه‌ها را از شعرهای رسول یونان بیاورم. نمونه‌های شعر رسول یونان وحشتناک است و تامل‌برانگیز. نه از آن عاطفه‌ی سرشار نجدی و فروغ در سطرهایش خبری هست، نه از آرامش سبک‌بار سپهری، نه از تنهایی رازآمیز پر از سکوت جلالی، و حتی از جنبه‌های تراژیک بوف‌کوری شعر حافظ موسوی هم یک گام فراتر رفته است. شعرهایی که از رسول یونان در این‌جا می‌آورم، به وحشت تنهایی در تاریکی جهان و نیز به وضعیت مثله شدن انسان در چنین جهانی نزدیک‌ترند و اصلاً حاصل همین جهان وحشتناک وحشیانه‌اند. شاعر موقعیت تراژیک و کمیک انسان معاصر را، وضعیت تنزل‌یافته‌ی انسانی را که زمانی آرمانی داشته است، در شعری چنین ترسیم می‌کند:

با شعر و سیگار

به جنگ نابرابری‌ها می‌روم

من، دون‌کیشوتی مضحک هستم

که جای کلاهخود و سرنیزه

مدادی در دست و

قابلمه‌ای بر سر دارد

عکسی به یادگار از من بگیرید

من انسان قرن بیست‌ویکم هستم

و چه مانده است از آن‌همه یال و کوپال؟ مگر توهمی مضحک برای تغییر جهان، که حتی همین توهم و تقلا هم امروز تمام شده است. و همچنان نابرابری‌ها پای بر جا مانده است. و هیچ. پس از چنین انسانی در رابطه‌ای ـ عاشقانه ـ چه دیده می‌شود و چه بر جای می‌ماند؟ او محکوم است به نادیده گرفته شدن و زودتر از سیگارش دود می‌شود و خاکستر.

من خاکستر شدم!

اما تو،

تنها سیگاری را دیدی

که تمام شد…

انگار او فرصتی است کمتر از سیگار. و حالا شاعر با سیگارش یکی می‌شود و شعرش مجموعه‌ی دودها و نیست شدن‌ها و فراموش شدن‌ها و مرگی گدازان!

این شعر

یک زیرسیگاری است!

مرا

در آن خاموش کرده‌اند،

به همین خاطر

خاکسترش مایل به خون است!

یک نفر

مرا مثل سیگاری

روی لبش گذاشت و

تا انتها کشید…

چه بر سر انسان آمده است؟ به سخن اریش فروم برگردم و اشاره کنم به نگرانی‌های او در این باره که انسانِ تنهای بی‌تمرکز در معرض چه خطرهای عظیمی است. تقریباً همه‌ی تصاویری که تا این‌جا از سیگار نقل کردم، بر حسب تحلیل فروم دلخراش و مهیب بوده است و البته مهابت و دلخراشی هر کدام ـ به قول حکما ـ با سیر نزولی «تشکیکی» خاص خود؛ مگر در چند مورد نادر مثل شعر بیژن نجدی که اشاره شد. کمترین سطح مهابت اشاره به تنهایی و دلتنگی است و شاید آسان‌گیرترین دریافت‌ها همان‌ها که کوشیده بودند تا نسبت دود سیگار و تاریکی جهان را به نحو متافیزیکی دریابند؛ اما سهمگین‌ترین‌شان همین چند شعری است که انسان را این‌گونه دودشده و ذوب‌شده ترسیم کردند و سرخی خون شاعر و تنزل شعرش را از نادیده‌ گرفته شدن تا تبدیل شدن به سیگار و زیرسیگاری به تصویر کشیدند. و دست آخر، نیست شدن محض.

شاید بهتر باشد که پس از اشاره به این تصاویر تراژیک شاعرانه‌ی سیگار، از روایتی یاد کنم که نخ سیگار را در نسبت با فردیت سوژه تصویر می‌کند. و به نظر من این روایت از این جهت مهم است که سیگار را به نحوه‌ی ارتباط سوژه با دیگری ربط می‌دهد. بنابراین، از این ایماژهای شاعرانه ـ و بعضاً تلخ و سیاه ـ به تصاویر سینماییِ فیلم «آشنایی با لیلا» گذر کنیم، ساخته‌ی عادل یراقی، با فیلم‌نامه‌ی زیرکانه و هوشمندانه‌ای که کارگردان به اتفاق عباس کیارستمی نوشته است. کار «نادر» این است که در یک شرکت تبلیغات ایده‌پردازی می‌کند. او عجیب به سیگار وابسته است و حس می‌کند که سیگار کشیدن ذهنش را باز می‌کند و و ایده‌پردازی‌هایش منوط است به سیگار کشیدنش. در مقابل، کار «لیلا» به‌نوعی به اسانس عطر مربوط است. او به‌شدت بویایی قوی و حساسی دارد و سیگار کشیدن نادر اذیتش می‌کند. آن دو که تصادفی و اتفاقی در روزی برفی با هم آشنا شده‌اند، کارشان به قرار ازدواج رسیده و در این میانه، لیلا فقط یک شرط دارد: ترک سیگار! حال مسئله این است که نادر چه باید بکند و اساساً چه می‌تواند بکند؟ امنیت شغلی نادر در گروِ دود شدن و سوختن سیگارهای اوست و حتی ازدواج لیلا با او نیز در گروِ همین نخ‌های گدازان است. همه‌ی روایت سینمایی، با طنز خاصی که در بطن آن نهفته است، بازگویی تلاش این زوج برای طرد سیگار است از زندگی و لحظه‌های مشترک‌شان. و البته مقاومت و انکار نادر به اضافه‌ی دلبستگی‌اش به زن. و البته مداومت و اصرار لیلا به اضافه‌ی علاقه‌اش به مرد. از کلینیک ترک سیگار گرفته تا قهرها و ناراحتی‌ها و دلخوری‌ها. نادر سیگار Camel می‌کشد: شتر! و واحد شمارش انسان و شتر «نفر» است. در فیلم یک صحنه‌ی تعیین‌کننده وجود دارد. در صحنه‌های پایانی فیلم، لیلا وقتی با ناراحتی و بی‌قراری نادر بر سر مسئله‌ای روبه‌رو می‌شود، خودجوش می‌رود و برای نادر یک نخ سیگار می‌خرد، همان Camel. و نادر پس از این صحنه است که خودجوش و خودخواسته تصمیم می‌گیرد که دیگر سیگار نکشد. آخرین نخ را طبق وعده‌اش که تا شب اول زندگی مشترک بوده است، می‌کشد، و خلاص. از این دو صحنه و دو رفتار برسم به مسئله‌ی فردیت، یعنی فردیت کسی که سیگار می‌کشد و همچنین فردیت کسی که او را از سیگار کشیدن منع می‌کند، به‌ویژه کسی که نه یک منع قانونی از سنخ قانون پدرانه یا نه حتی نوعی جایگاه اقتدارآمیز از سنخ پدر دارد؛ بلکه کسی که قرار است تنهایی‌اش را با نادر تقسیم کند و در تنهایی آن کسی که سیگار می‌کشد، نیز سهیم باشد. نادر پیش از لیلا به‌راحتی و بدون هیچ شرط و شرایطی سیگار می‌کشیده است و لیلا هم با هر بویی، خاصه بوی عطر، خوش بوده و از هر بویی که آزارش می‌داده، اجتناب می‌کرده. اما حالا که قرار بر این است که هر دو با هم باشند، چه باید کرد؟ تحمیل سلیقه‌ی زن به مرد؟ یا تحمیل عادت مرد به زن؟ و در نهایت، تحمل یکدیگر؟ پاسخ هرچه باشد و انتخاب زن و مرد نیز هرچه باشد، سیگار کشیدن گاهی فردیت مرا بازنمایی می‌کند، نکته‌ای که شاید روایت سینمایی «آشنایی با لیلا» خواسته یا ناخواسته بر آن انگشت گذاشته است، و حتی ترک سیگار هم تنها از معبر تثبیت و تقویت فردیت من است که امکان‌پذیر می‌شود… و شاید لزوماً آن‌چه اریش فروم ـ البته به‌درستی ـ نوشته است، تمام ماجرا نیست درباره‌ی سیگار…

 

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ هشتم؛ صلابت زینب در برابر حاکم جائر

خانم خدیجه آقایی از حضرت زینب روایت می‌کند و تلاوت‌های زیبایش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *